Forwarded from . آن دیگری .
ما آدم ها به هم عادت میکنیم، خو میگیریم باهم.. یا واقعا همینقدر دوست داشتن.. این همه دوست داشتن ممکنه توی قلبمون جا شه؟
. آن دیگری .
ما آدم ها به هم عادت میکنیم، خو میگیریم باهم.. یا واقعا همینقدر دوست داشتن.. این همه دوست داشتن ممکنه توی قلبمون جا شه؟
ماها همو دوست داریم؛ به دوستداشتن عادت میکنیم و دوستداشتن میشه جزئی از قلبمون؛ قلبمون بزرگمیشه؛ هر قسمتشو میدیم به یکی، به دوستداشتن یکی.
وقتی یکیشون برن هم یه تیکهی قلبمون خالی میشه؛ مچاله میشه .
وقتی یکیشون برن هم یه تیکهی قلبمون خالی میشه؛ مچاله میشه .
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار
پازولـینی یک نمایشنامه خیلی کوتاه دارد که گویا یک فیلم ده دقیقهای هم از روی آن ساختهاند. یک مرد چهل ساله میرود روی پل تا خودش را پرت کند توی رودخانه و خودکشی کند. یک مرد دیگر سعی میکند او را متقاعد کند تا خودش را نکشد. کل نمایشنامه به شکل ملالآوری با حرف زدن این دو نفر میگذرد. فقط یک جایی مرد چهلساله میگوید که از دست خودش خسته شده و دیگر کاری از دستش برنمیآید. آن یکی مرد باهاش همدردی میکند و میگوید که آره، بزرگترین دشـمـن آدم، خودِ آدم است. این جمله را دقیقا پـدربـزرگ من هم میگفت. من مطمئنم که پدربزرگم اصلا پازولـینی را نمیشـناخته اما همیشه میگفت بزرگترین دشمن آدم خودش است.
من هم با پدربزرگم و پازولینی موافـقـم. همیشه با خودم فکر کردهام که چرا علم پزشکی و تکنولوژی یک راهی اختراع و اکتشاف نکرده تا آدم را به طور موقت از خودش جدا کند و به او استراحت بدهد؟ هر رابطهی بالاخره یک استراحت و زنگ تفریح میخواهد. زن و شوهرها. رفیقها. رئیس و کارمندها. همهی اینها باید به خودشان هر از چندگاهی استراحت بدهند و از هم دور بشوند. این جدایی موقت، سلامت و بقای رابطه را تضمین میکند. آدمها هم با خودشان همینطورند. هر از چند گاهی باید از رابطهی با خودشان بیایند بیرون. نفس بگیرند و دوباره غرق در خودشان بشوند. برای چند وقت، دور از سر و صدای درونشان در آرامش باشند. به همین سادگی.
شاید هم خودم بالاخره یک استارتآپ اینچـنینی بزنم. هر کسی که از دست خودش خسته شده، به جای اینکه مثل آن مرد چهل ساله برود خودکشی کند، بیاید پیش من. من هم با یک میلهای چیزی میزنم توی سرش. تا برای مدتی خودش را از دست خودش خلاص کنم. مثلا یک ماه. یا دو ماه. بسته به شلوغی و خوددرگیری طرف. صبر میکنم تا همهی گرد و خاکهای درونش بخوابد. آبها از آسیاب بیفتد. آستانهی تحملش دوباره برود بالا. بعد به هوشش میآورم. جذابیت و قدردانی رابطه اینطوری بالاتر میرود و لازم نیست تا به شکل دائمی با خودش قطع رابطه کند.
به هر حال هر رابطهای یک استراحت هم میخواهد. دستکم من و پدربزرگم و پازولـینی این طوری فکر میکنیم.
@fahimattar
من هم با پدربزرگم و پازولینی موافـقـم. همیشه با خودم فکر کردهام که چرا علم پزشکی و تکنولوژی یک راهی اختراع و اکتشاف نکرده تا آدم را به طور موقت از خودش جدا کند و به او استراحت بدهد؟ هر رابطهی بالاخره یک استراحت و زنگ تفریح میخواهد. زن و شوهرها. رفیقها. رئیس و کارمندها. همهی اینها باید به خودشان هر از چندگاهی استراحت بدهند و از هم دور بشوند. این جدایی موقت، سلامت و بقای رابطه را تضمین میکند. آدمها هم با خودشان همینطورند. هر از چند گاهی باید از رابطهی با خودشان بیایند بیرون. نفس بگیرند و دوباره غرق در خودشان بشوند. برای چند وقت، دور از سر و صدای درونشان در آرامش باشند. به همین سادگی.
شاید هم خودم بالاخره یک استارتآپ اینچـنینی بزنم. هر کسی که از دست خودش خسته شده، به جای اینکه مثل آن مرد چهل ساله برود خودکشی کند، بیاید پیش من. من هم با یک میلهای چیزی میزنم توی سرش. تا برای مدتی خودش را از دست خودش خلاص کنم. مثلا یک ماه. یا دو ماه. بسته به شلوغی و خوددرگیری طرف. صبر میکنم تا همهی گرد و خاکهای درونش بخوابد. آبها از آسیاب بیفتد. آستانهی تحملش دوباره برود بالا. بعد به هوشش میآورم. جذابیت و قدردانی رابطه اینطوری بالاتر میرود و لازم نیست تا به شکل دائمی با خودش قطع رابطه کند.
به هر حال هر رابطهای یک استراحت هم میخواهد. دستکم من و پدربزرگم و پازولـینی این طوری فکر میکنیم.
@fahimattar
متنفرم از اون قسمت از مکالماتم که باید جغرافیای طرف مقابلو ازش بپرسم؛ متنفرم که تو این شهر خراب شده هیچکس نیست؛ متنفرم!
نمیشه همزمان هم خوشحال باشم از خوشیِ یکی و غصه بخورم واسه خودم که ندارم اون خوشیو؟
#WaysToKickMeWhenImDown
#WaysToKickMeWhenImDown
دیدین یه وقتایی از شنیدن جواب یه سوال انقدر میترسین که جرأت نمیکنید بپرسیدش؟
الان چند وقته کل زندگی برام اینطوری شده.
الان چند وقته کل زندگی برام اینطوری شده.
پارسال چنین موقعی وضعیتی را توصیف کردم و بلند گفتم که اگر یک وقت احوالم چنین شد باید بیمعطلی همه چیز را تمام کنم.
امسال؟ همین الان الان؟
دروضعیتیام که وضع توصیف شده را چند پله پایینتر آمده.
امسال؟ همین الان الان؟
دروضعیتیام که وضع توصیف شده را چند پله پایینتر آمده.
سفر، دعوا، سختی، خوشحالی، جوگیری ،روانشناسی، جانورشناسی و سایر موارد همشون الکین. آدما انقدر فیک شدن که هیچجوره نمیشه شناختشون.
اگه اون خبرای دردناکی که شنیدم رو در نظر نگیرم، دیروز بهترین روزِ سال و دههی نود بود برای این کشور.
خدایا شکرت.
خدایا شکرت.
فعلا برنامههامون میشه لذت بردن از این حقیقت که امتحان داریم و مجبور نیستیم بیوشیمی بخونیم ؛تا وقتی که برسیم به فرجهی بیوشیمی و از اون به بعد برنامههامون میشه ناله و زاری و امید به دعای مادر.
همزمان هم در ۱۶سالگی مُردم و هم احساس ۷۰ سالگی میکنم و شور و شوق جوانان برام بیمعنیه.
#مگهمیشهمگهداریم؟
#مگهمیشهمگهداریم؟
میخوام بگم لعنت به فیزیک؛ ولی فیزیک تقصیری نداره. پس لعنت به استادی که ۱۸ جلسه میاد سر کلاس هیچ درسی نمیده و کتابشم غیرقابلفهمه. لعنت بهش!
همهی خوشحالیها و وطنپرستی ها به کنار، منِ بدبینِ سیهفکر توی بُردِ اینطوری ایرانْ ، نماد زندگی توی ایرانو میبینم؛ این ۱۹ سالی که از عمرم گذشته و دیده نشدن همهی زحماتی که کشیدم و کشیدن رو میبینم؛ مهم بودن نتیجه فارق از وسیله و راهی که طی شده،
سخت بودن همهچیز برای همهی کارها، غیر عادی بودن سادهترین مسائل رو میبینم.
بله ما بُردیم و من خوشحال شدم مثل همه؛ ولی زشت بُردیم! با زحمت یکی دیگه بردیم! با “خواست خدا” و “دست سرنوشت” و “جبر زمانه” بردیم.
من همونقدر که به جبر جغرافیایی و جبر فکری معترضم، به جبر سرنوشت هم معترضم، حتا اگه به نفعم باشه.
سخت بودن همهچیز برای همهی کارها، غیر عادی بودن سادهترین مسائل رو میبینم.
بله ما بُردیم و من خوشحال شدم مثل همه؛ ولی زشت بُردیم! با زحمت یکی دیگه بردیم! با “خواست خدا” و “دست سرنوشت” و “جبر زمانه” بردیم.
من همونقدر که به جبر جغرافیایی و جبر فکری معترضم، به جبر سرنوشت هم معترضم، حتا اگه به نفعم باشه.