SocialSystemsThinking – Telegram
SocialSystemsThinking
357 subscribers
130 photos
3 videos
40 files
34 links
اینجا محلِ مشقِ یادگیری هایِ جمعی از معلمان، در کلاس های مطالعات اجتماعی و تفکر با دانش آموزان پایه هفتم و هشتم است.

ارتباط با ادمین:
@BaharehMirzapour
Download Telegram
#سفرنامه زیارت #اربعین

چند سالی هست که با پسرهایم علی و مهدی در زیارت اربعین شرکت می‌کنیم.
امسال پدر همسرم هم همراهمان بود.

با توجه به تجربه سال‌های قبل، بارمان را سبک بستیم و چهار نفری دو کوله سبک برداشتیم: هر نفر یک حوله نسبتا کوچک، دو دست لباس زیر، مسواک و یک پیراهن و شلوار اضافه. یک خمیردندان و چندتایی هم قرص سرماخوردگی و استامینوفن هم برداشتیم.

سه شنبه ۱ آبان برای خرید ارز (۲۰۰ هزار دینار) به تهران رفتیم. دولت قول داده بود که ارز ارزان در عراق تحویل دهد، اما با شناختی که از عملکرد دولت داشتیم، عطای ارز دولتی را به لقایش بخشیدیم و ترجیح دادیم داخل ایران و از صرافی ارزمان را تهیه‌کنیم. ساعت ۹ شب از تهران با ماشین خودمان (پراید) تا مهران رفتیم.

ساعت ۱۳ روز چهارشنبه به پایانه مرزی رسیدیم. فرآیند بررسی و مهرزدن روادید، کمی از سال قبل بهتر بود، اما کماکان بدون نظم و برنامه و بدون هماهنگی با طرف عراقی. سه ساعت در صف معطل شدیم و نهایتا ساعت ۱۶ از مرز رد شدیم.

کمی جلوتر سوار یک ون شدیم و با نفری ۱۵۰۰۰ دینار (حدود ۱۹۰ هزار تومان) تا کاظمین رفتیم و حدود ساعت ۸ شب به کاظمین رسیدیم.

بعد از زیارت امام موسی کاظم (ع) و امام جواد (ع)، شب را به دعوت یکی از اهالی کاظمین در منزلشان ماندیم (در حد دراز کشیدن در راهرویی که برای همه هم جا نبود). بعد از صبحانه برای زیارت وداع رفتیم و از گاراژ کاظمین سوار یک ون شدیم که با نفری ۵۰۰۰ دینار به زیارت سیدمحمد (عموی امام زمان) و بعد سامرا رفتیم.

حدود ساعت ۱۳:۳۰ به سامرا رسیدیم و بعد از زیارت امام هادی(ع)، امام حسن عسگری(ع)، مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون(س) و عمه امام زمان حضرت حکیمه خاتون (که همگی در یک ضریح هستند) و زیارت سرداب غیبت، حدود ساعت ۱۶ سامرا را با یک ون (نفری ۱۴۰۰۰ دینار) به مقصد نجف ترک کردیم. اکثر راه‌ها ترافیک شدیدی داشت و برای همین مسیر طولانی‌تری را برای رسیدن به نجف طی کردیم و حوالی ساعت ۱۲ شب به نجف رسیدیم.

در مسیر تصادفی هم پیش آمد که تقصیر راننده ون بود، اما وقتی طرف مقابل متوجه شد مسافران ون زوار امام حسین هستند، بدون هیچ حرف اضافه، خسارت ماشینش را بخشید و رفت.

شب را در حرم امیرالمومنین (ع) به صبح رساندیم و بعد از نماز صبح پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم.

جمعه، شنبه و یکشنبه را در راه بودیم. سراسر مسیر پر از موکب‌هایی بود که برای خدمت به زوار آماده شده بود و افراد زیادی خاضعانه به زوار خدمت می‌کردند. یکی غذا می‌داد؛ یکی چای و قهوه؛ دیگری شربت؛ یکی ماساژ می‌داد؛ دیگری واکس می‌زد؛ آن‌یکی کیف و کفش‌های پاره شده را تعمیر می‌کرد؛ یکی خدمات پزشکی می‌داد، دیگری گلاب می‌پاشید و...
سیل جمعیت در هیچ ساعتی از شبانه روز متوقف نمی‌شد.

در راه به سختی جایی برای اقامت پیدا می‌شد و افراد زیادی در سرمای شدید، بیرون از موکب‌ها می‌خوابیدند. یک بار هم طی روز در موکبی ایستادیم و حمام کردیم.

تمام مسیر به گفتگو و خواندن زیارت گذشت. به قول بچه‌ها، در زیارت اربعین، به اندازه کل سال با هم حرف می‌زنیم. از هر دری با هم حرف زدیم:
- چرا به پیاده‌روی اربعین آمده‌ایم؟
- آخرالزمان و امام زمان و آماده شدن برای ظهور
- تفاوت‌های رادیکال دنیای آینده با گذشته
- تکنولوژی‌های آینده
- آماده شدن برای فضای کاری آینده
- چه چیزهایی یاد بگیریم که از آینده عقب نمانیم
- روش‌های سنتی مدیریت پروژه
- رویکردهای چابک در مدیریت پروژه
- تاریخ پول، ارز و بانکداری
- نظام سیاسی و اقتصادی جهان
- ریشه‌های مذهبی اقتصاد در اروپا و امریکا
- بررسی جنگ‌های معاصر
- بررسی رشته‌های دانشگاهی

دوشنبه ساعت ۱۰ صبح به کربلا رسیدیم و بعد از زیارت حضرت ابوالفضل العباس و امام حسین (ع) و فرزندان و برادران و یارانشان، ساعت ۵ عصر دوشنبه، به سمت گاراژ کربلا حرکت کردیم. تجربه سال‌های قبل نشان داده بود بهترین زمان برای برگشت، قبل از روز اربعین است.

مدتی پیاده رفتیم تا به گاراژ رسیدیم و ساعت ۹ شب با پرداخت نفری ۱۵۰ هزار تومان، با یک اتوبوس ایرانی به سمت مهران حرکت کردیم و ساعت ۵ صبح روز سه‌شنبه به مهران رسیدیم.
بر خلاف زمان رفت، این بار به راحتی از مرز رد شدیم و ساعت ۷ صبح به پارکینگ رسیدیم.

حجم خودرو در مسیر زیاد نبود اما به دلیل ظرفیت پایین راه‌های منتهی به ایلام و کرمانشاه، مدت زیادی در گلوگاه‌های ترافیکی (نزدیک تونل‌ها) معطل شدیم. مسیر را با آرامش و با استراحت‌های زیاد طی کردیم و در نهایت ساعت ۷ روز چهارشنبه به خانه (روستای آهکلان در استان گیلان) رسیدیم.

@ahakelan
سلام و احترام به دوستان خوب و از اینکه همراه هم هستیم خوشحالم

برای تأخیر طولانی مدت عذرخواهی من را بپذیرید🍀

از یک طرف حجم کارهایی که در حال انجام شدن بودند بیشتر از فرصت موجود بود
و از طرف دیگر تمایل نداشتم ترتیب ارسال فایل ها را تغییر دهم و با وجود اینکه بسیاری از گزارش ها را نوشتم اما ارسال نکردم تا ابتدا گزارش های قبل تر آن را ارسال کنم
اما زمان به سرعت سپری می شد و کارهای جدیدتر انجام می شد و ارسال ها به تعویق می افتاد

به امید خدا در ترم جاری سعی می کنم این اتفاق کمتر بیفتد

در حال حاضر خلاصه گزارش ترم اول کلاس های یادگیری مان را با شما به اشتراک می گذارم

در پناه خدا پویا و سلامت باشید
با تجدید احترام
بهاره میرزاپور
به نام خدا

#شروع
#دوستی_و_عشق
#دریافت_بازخورد
#گفت_وگو
#احترام

امروز شروع ترم دوم سال تحصیلی بود.
بعد از دو هفته امتحانات، دلم خیلی برای همه دانش‌آموزانم تنگ شده بود.
دیشب شرایط جسمی مناسبی نداشتم اما یک چیز باعث می شد که من انگیزه بهبود شرایطم و همراهی با بچه ها را در خودم تقویت کنم. نگاهی به قلب خودم کردم. احساس کردم چقدر من عاشق یادگیری با بچه ها هستم و چقدر در طول این چند سال قلبم بزرگتر شده است. تصویر لحظه هایی که با هم در کلاس درس هستیم و با فعالیت های مختلف شوق به یادگیری را تقویت می کنیم از مقابل چشمانم گذشت و با همراهی اطرافیانم خودم را سرپا کردم. شکر خدا.

وقتی وارد کلاس شدم به بچه گفتم بیایید یک فعالیت انجام دهیم، هر کدام تان با دستش یک قلب درست کند. قلب ها را درست کردند و گفتم به قلب های هم نگاه کنید. بعد گفتم حالا دو نفری با هم یک قلب درست کنید. دو نفری با هم یک قلب درست کردند و به قلب های هم نگاه کردند. قلب ساخته شده دو نفر از بچه ها می تپید :)بعد گفتم حالا به وسط کلاس بیاید و همه با هم یک قلب درست کنیم. همه با هم یک قلب خیلی بزرگ درست کردیم و آن را به تپش درآوردیم و من از احساس عشق و دوستی و رضایت حاصل از ارتباط با بچه ها و تجربه های یادگیری که آنها در کلاس های مان برای خودشان ساخته اند، گفتم.
از ‌آنها تشکر کردم و خواستم به صندلی خود بازگردند.

سپس پای تخته رفتم و یک سوال نوشتم:
در ترم اول کدام یک از بخش های کلاس را دوست نداشتم و از آنها اذیت می شدم؟

به بچه ها گفتم می خواهم راحت به این سؤال پاسخ دهید، مطمئن باشید پاسخی که می شنوم هیچ تأثیری در دوستی ما ندارد و اتفاقا دوستی مان را بیشتر می کند چون باعث رشد من می شود.

بازی مریخی را دوست نداشتم
پروژه شورا طولانی بود
دوست نداشتم چرخه را یاد بگیرم
دوست نداشتم عقل معاش را یاد بگیرم
تکالیف زیاد بود
تکرار و بازگویی مطالب زیاد بود
ارائه ها مثمر ثمر نبود چون از کارهای هم خبر نداشتیم
بخش کنترل هیجانات خسته کننده بود
دوست داشتم از روی کتاب می خواندیم
نوشتن دفترچه گزارش کلاس سخت بود چون توجه ما را به درس کم می کرد

برای دریافت پاسخ ها #قواعد_گفت_وگو استفاده کردم. به کسی نوبت ندادم و گفتم هر کسی دوست داشت نظرش را بیان کند فقط با هم صحبت نکنید تا من بتوانم این نکات را پای تخته یادداشت کنم و وقتی احساس می کردم بچه ها حرفی برای گفتن ندارند می پرسیدم که آیا نظر دیگری هم هست؟ و به این صورت دو سه نظر دیگر هم به نظرها اضافه شد.

در کنار این ها دانش آموزانی هم بودند که می گفتند همه کلاس ها خوب بود و دوستش داشتیم، بعلاوه دانش آموزانی هم بودند که برخی از موارد مطرح شده را به عنوان بخش دوست نداشتنی کلاس، قبول نداشتند.

از بچه ها تشکر کردم. با هم همفکری کردیم و برای رفع بعضی از این موارد به راه حل های جدیدتر رسیدیم.

سپس از آنها خواستم از امروز تا پایان اردیبهشت هر وقت بخشی از کلاس آنها را اذیت کرد، همانموقع به من اطلاع دهند تا زودتر به راه چاره فکر کنیم.

به این فکر کردم اگر روش آموزشم درباره چرخه ها و عقل معاش را تغییر دهم، شاید فردی که دوست ندارد آن را یادبگیرد، به این موضوع علاقمندی بیشتری نشان دهد.

پایان
بهاره میرزاپور
۲۳ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking