Forwarded from روزهای زیبای زندگی
#سفرنامه زیارت #اربعین
چند سالی هست که با پسرهایم علی و مهدی در زیارت اربعین شرکت میکنیم.
امسال پدر همسرم هم همراهمان بود.
با توجه به تجربه سالهای قبل، بارمان را سبک بستیم و چهار نفری دو کوله سبک برداشتیم: هر نفر یک حوله نسبتا کوچک، دو دست لباس زیر، مسواک و یک پیراهن و شلوار اضافه. یک خمیردندان و چندتایی هم قرص سرماخوردگی و استامینوفن هم برداشتیم.
سه شنبه ۱ آبان برای خرید ارز (۲۰۰ هزار دینار) به تهران رفتیم. دولت قول داده بود که ارز ارزان در عراق تحویل دهد، اما با شناختی که از عملکرد دولت داشتیم، عطای ارز دولتی را به لقایش بخشیدیم و ترجیح دادیم داخل ایران و از صرافی ارزمان را تهیهکنیم. ساعت ۹ شب از تهران با ماشین خودمان (پراید) تا مهران رفتیم.
ساعت ۱۳ روز چهارشنبه به پایانه مرزی رسیدیم. فرآیند بررسی و مهرزدن روادید، کمی از سال قبل بهتر بود، اما کماکان بدون نظم و برنامه و بدون هماهنگی با طرف عراقی. سه ساعت در صف معطل شدیم و نهایتا ساعت ۱۶ از مرز رد شدیم.
کمی جلوتر سوار یک ون شدیم و با نفری ۱۵۰۰۰ دینار (حدود ۱۹۰ هزار تومان) تا کاظمین رفتیم و حدود ساعت ۸ شب به کاظمین رسیدیم.
بعد از زیارت امام موسی کاظم (ع) و امام جواد (ع)، شب را به دعوت یکی از اهالی کاظمین در منزلشان ماندیم (در حد دراز کشیدن در راهرویی که برای همه هم جا نبود). بعد از صبحانه برای زیارت وداع رفتیم و از گاراژ کاظمین سوار یک ون شدیم که با نفری ۵۰۰۰ دینار به زیارت سیدمحمد (عموی امام زمان) و بعد سامرا رفتیم.
حدود ساعت ۱۳:۳۰ به سامرا رسیدیم و بعد از زیارت امام هادی(ع)، امام حسن عسگری(ع)، مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون(س) و عمه امام زمان حضرت حکیمه خاتون (که همگی در یک ضریح هستند) و زیارت سرداب غیبت، حدود ساعت ۱۶ سامرا را با یک ون (نفری ۱۴۰۰۰ دینار) به مقصد نجف ترک کردیم. اکثر راهها ترافیک شدیدی داشت و برای همین مسیر طولانیتری را برای رسیدن به نجف طی کردیم و حوالی ساعت ۱۲ شب به نجف رسیدیم.
در مسیر تصادفی هم پیش آمد که تقصیر راننده ون بود، اما وقتی طرف مقابل متوجه شد مسافران ون زوار امام حسین هستند، بدون هیچ حرف اضافه، خسارت ماشینش را بخشید و رفت.
شب را در حرم امیرالمومنین (ع) به صبح رساندیم و بعد از نماز صبح پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم.
جمعه، شنبه و یکشنبه را در راه بودیم. سراسر مسیر پر از موکبهایی بود که برای خدمت به زوار آماده شده بود و افراد زیادی خاضعانه به زوار خدمت میکردند. یکی غذا میداد؛ یکی چای و قهوه؛ دیگری شربت؛ یکی ماساژ میداد؛ دیگری واکس میزد؛ آنیکی کیف و کفشهای پاره شده را تعمیر میکرد؛ یکی خدمات پزشکی میداد، دیگری گلاب میپاشید و...
سیل جمعیت در هیچ ساعتی از شبانه روز متوقف نمیشد.
در راه به سختی جایی برای اقامت پیدا میشد و افراد زیادی در سرمای شدید، بیرون از موکبها میخوابیدند. یک بار هم طی روز در موکبی ایستادیم و حمام کردیم.
تمام مسیر به گفتگو و خواندن زیارت گذشت. به قول بچهها، در زیارت اربعین، به اندازه کل سال با هم حرف میزنیم. از هر دری با هم حرف زدیم:
- چرا به پیادهروی اربعین آمدهایم؟
- آخرالزمان و امام زمان و آماده شدن برای ظهور
- تفاوتهای رادیکال دنیای آینده با گذشته
- تکنولوژیهای آینده
- آماده شدن برای فضای کاری آینده
- چه چیزهایی یاد بگیریم که از آینده عقب نمانیم
- روشهای سنتی مدیریت پروژه
- رویکردهای چابک در مدیریت پروژه
- تاریخ پول، ارز و بانکداری
- نظام سیاسی و اقتصادی جهان
- ریشههای مذهبی اقتصاد در اروپا و امریکا
- بررسی جنگهای معاصر
- بررسی رشتههای دانشگاهی
دوشنبه ساعت ۱۰ صبح به کربلا رسیدیم و بعد از زیارت حضرت ابوالفضل العباس و امام حسین (ع) و فرزندان و برادران و یارانشان، ساعت ۵ عصر دوشنبه، به سمت گاراژ کربلا حرکت کردیم. تجربه سالهای قبل نشان داده بود بهترین زمان برای برگشت، قبل از روز اربعین است.
مدتی پیاده رفتیم تا به گاراژ رسیدیم و ساعت ۹ شب با پرداخت نفری ۱۵۰ هزار تومان، با یک اتوبوس ایرانی به سمت مهران حرکت کردیم و ساعت ۵ صبح روز سهشنبه به مهران رسیدیم.
بر خلاف زمان رفت، این بار به راحتی از مرز رد شدیم و ساعت ۷ صبح به پارکینگ رسیدیم.
حجم خودرو در مسیر زیاد نبود اما به دلیل ظرفیت پایین راههای منتهی به ایلام و کرمانشاه، مدت زیادی در گلوگاههای ترافیکی (نزدیک تونلها) معطل شدیم. مسیر را با آرامش و با استراحتهای زیاد طی کردیم و در نهایت ساعت ۷ روز چهارشنبه به خانه (روستای آهکلان در استان گیلان) رسیدیم.
@ahakelan
چند سالی هست که با پسرهایم علی و مهدی در زیارت اربعین شرکت میکنیم.
امسال پدر همسرم هم همراهمان بود.
با توجه به تجربه سالهای قبل، بارمان را سبک بستیم و چهار نفری دو کوله سبک برداشتیم: هر نفر یک حوله نسبتا کوچک، دو دست لباس زیر، مسواک و یک پیراهن و شلوار اضافه. یک خمیردندان و چندتایی هم قرص سرماخوردگی و استامینوفن هم برداشتیم.
سه شنبه ۱ آبان برای خرید ارز (۲۰۰ هزار دینار) به تهران رفتیم. دولت قول داده بود که ارز ارزان در عراق تحویل دهد، اما با شناختی که از عملکرد دولت داشتیم، عطای ارز دولتی را به لقایش بخشیدیم و ترجیح دادیم داخل ایران و از صرافی ارزمان را تهیهکنیم. ساعت ۹ شب از تهران با ماشین خودمان (پراید) تا مهران رفتیم.
ساعت ۱۳ روز چهارشنبه به پایانه مرزی رسیدیم. فرآیند بررسی و مهرزدن روادید، کمی از سال قبل بهتر بود، اما کماکان بدون نظم و برنامه و بدون هماهنگی با طرف عراقی. سه ساعت در صف معطل شدیم و نهایتا ساعت ۱۶ از مرز رد شدیم.
کمی جلوتر سوار یک ون شدیم و با نفری ۱۵۰۰۰ دینار (حدود ۱۹۰ هزار تومان) تا کاظمین رفتیم و حدود ساعت ۸ شب به کاظمین رسیدیم.
بعد از زیارت امام موسی کاظم (ع) و امام جواد (ع)، شب را به دعوت یکی از اهالی کاظمین در منزلشان ماندیم (در حد دراز کشیدن در راهرویی که برای همه هم جا نبود). بعد از صبحانه برای زیارت وداع رفتیم و از گاراژ کاظمین سوار یک ون شدیم که با نفری ۵۰۰۰ دینار به زیارت سیدمحمد (عموی امام زمان) و بعد سامرا رفتیم.
حدود ساعت ۱۳:۳۰ به سامرا رسیدیم و بعد از زیارت امام هادی(ع)، امام حسن عسگری(ع)، مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون(س) و عمه امام زمان حضرت حکیمه خاتون (که همگی در یک ضریح هستند) و زیارت سرداب غیبت، حدود ساعت ۱۶ سامرا را با یک ون (نفری ۱۴۰۰۰ دینار) به مقصد نجف ترک کردیم. اکثر راهها ترافیک شدیدی داشت و برای همین مسیر طولانیتری را برای رسیدن به نجف طی کردیم و حوالی ساعت ۱۲ شب به نجف رسیدیم.
در مسیر تصادفی هم پیش آمد که تقصیر راننده ون بود، اما وقتی طرف مقابل متوجه شد مسافران ون زوار امام حسین هستند، بدون هیچ حرف اضافه، خسارت ماشینش را بخشید و رفت.
شب را در حرم امیرالمومنین (ع) به صبح رساندیم و بعد از نماز صبح پیاده به سمت کربلا حرکت کردیم.
جمعه، شنبه و یکشنبه را در راه بودیم. سراسر مسیر پر از موکبهایی بود که برای خدمت به زوار آماده شده بود و افراد زیادی خاضعانه به زوار خدمت میکردند. یکی غذا میداد؛ یکی چای و قهوه؛ دیگری شربت؛ یکی ماساژ میداد؛ دیگری واکس میزد؛ آنیکی کیف و کفشهای پاره شده را تعمیر میکرد؛ یکی خدمات پزشکی میداد، دیگری گلاب میپاشید و...
سیل جمعیت در هیچ ساعتی از شبانه روز متوقف نمیشد.
در راه به سختی جایی برای اقامت پیدا میشد و افراد زیادی در سرمای شدید، بیرون از موکبها میخوابیدند. یک بار هم طی روز در موکبی ایستادیم و حمام کردیم.
تمام مسیر به گفتگو و خواندن زیارت گذشت. به قول بچهها، در زیارت اربعین، به اندازه کل سال با هم حرف میزنیم. از هر دری با هم حرف زدیم:
- چرا به پیادهروی اربعین آمدهایم؟
- آخرالزمان و امام زمان و آماده شدن برای ظهور
- تفاوتهای رادیکال دنیای آینده با گذشته
- تکنولوژیهای آینده
- آماده شدن برای فضای کاری آینده
- چه چیزهایی یاد بگیریم که از آینده عقب نمانیم
- روشهای سنتی مدیریت پروژه
- رویکردهای چابک در مدیریت پروژه
- تاریخ پول، ارز و بانکداری
- نظام سیاسی و اقتصادی جهان
- ریشههای مذهبی اقتصاد در اروپا و امریکا
- بررسی جنگهای معاصر
- بررسی رشتههای دانشگاهی
دوشنبه ساعت ۱۰ صبح به کربلا رسیدیم و بعد از زیارت حضرت ابوالفضل العباس و امام حسین (ع) و فرزندان و برادران و یارانشان، ساعت ۵ عصر دوشنبه، به سمت گاراژ کربلا حرکت کردیم. تجربه سالهای قبل نشان داده بود بهترین زمان برای برگشت، قبل از روز اربعین است.
مدتی پیاده رفتیم تا به گاراژ رسیدیم و ساعت ۹ شب با پرداخت نفری ۱۵۰ هزار تومان، با یک اتوبوس ایرانی به سمت مهران حرکت کردیم و ساعت ۵ صبح روز سهشنبه به مهران رسیدیم.
بر خلاف زمان رفت، این بار به راحتی از مرز رد شدیم و ساعت ۷ صبح به پارکینگ رسیدیم.
حجم خودرو در مسیر زیاد نبود اما به دلیل ظرفیت پایین راههای منتهی به ایلام و کرمانشاه، مدت زیادی در گلوگاههای ترافیکی (نزدیک تونلها) معطل شدیم. مسیر را با آرامش و با استراحتهای زیاد طی کردیم و در نهایت ساعت ۷ روز چهارشنبه به خانه (روستای آهکلان در استان گیلان) رسیدیم.
@ahakelan
سلام و احترام به دوستان خوب و از اینکه همراه هم هستیم خوشحالم
برای تأخیر طولانی مدت عذرخواهی من را بپذیرید🍀
از یک طرف حجم کارهایی که در حال انجام شدن بودند بیشتر از فرصت موجود بود
و از طرف دیگر تمایل نداشتم ترتیب ارسال فایل ها را تغییر دهم و با وجود اینکه بسیاری از گزارش ها را نوشتم اما ارسال نکردم تا ابتدا گزارش های قبل تر آن را ارسال کنم
اما زمان به سرعت سپری می شد و کارهای جدیدتر انجام می شد و ارسال ها به تعویق می افتاد
به امید خدا در ترم جاری سعی می کنم این اتفاق کمتر بیفتد
در حال حاضر خلاصه گزارش ترم اول کلاس های یادگیری مان را با شما به اشتراک می گذارم
در پناه خدا پویا و سلامت باشید
با تجدید احترام
بهاره میرزاپور
برای تأخیر طولانی مدت عذرخواهی من را بپذیرید🍀
از یک طرف حجم کارهایی که در حال انجام شدن بودند بیشتر از فرصت موجود بود
و از طرف دیگر تمایل نداشتم ترتیب ارسال فایل ها را تغییر دهم و با وجود اینکه بسیاری از گزارش ها را نوشتم اما ارسال نکردم تا ابتدا گزارش های قبل تر آن را ارسال کنم
اما زمان به سرعت سپری می شد و کارهای جدیدتر انجام می شد و ارسال ها به تعویق می افتاد
به امید خدا در ترم جاری سعی می کنم این اتفاق کمتر بیفتد
در حال حاضر خلاصه گزارش ترم اول کلاس های یادگیری مان را با شما به اشتراک می گذارم
در پناه خدا پویا و سلامت باشید
با تجدید احترام
بهاره میرزاپور
به نام خدا
#شروع
#دوستی_و_عشق
#دریافت_بازخورد
#گفت_وگو
#احترام
امروز شروع ترم دوم سال تحصیلی بود.
بعد از دو هفته امتحانات، دلم خیلی برای همه دانشآموزانم تنگ شده بود.
دیشب شرایط جسمی مناسبی نداشتم اما یک چیز باعث می شد که من انگیزه بهبود شرایطم و همراهی با بچه ها را در خودم تقویت کنم. نگاهی به قلب خودم کردم. احساس کردم چقدر من عاشق یادگیری با بچه ها هستم و چقدر در طول این چند سال قلبم بزرگتر شده است. تصویر لحظه هایی که با هم در کلاس درس هستیم و با فعالیت های مختلف شوق به یادگیری را تقویت می کنیم از مقابل چشمانم گذشت و با همراهی اطرافیانم خودم را سرپا کردم. شکر خدا.
وقتی وارد کلاس شدم به بچه گفتم بیایید یک فعالیت انجام دهیم، هر کدام تان با دستش یک قلب درست کند. قلب ها را درست کردند و گفتم به قلب های هم نگاه کنید. بعد گفتم حالا دو نفری با هم یک قلب درست کنید. دو نفری با هم یک قلب درست کردند و به قلب های هم نگاه کردند. قلب ساخته شده دو نفر از بچه ها می تپید :)بعد گفتم حالا به وسط کلاس بیاید و همه با هم یک قلب درست کنیم. همه با هم یک قلب خیلی بزرگ درست کردیم و آن را به تپش درآوردیم و من از احساس عشق و دوستی و رضایت حاصل از ارتباط با بچه ها و تجربه های یادگیری که آنها در کلاس های مان برای خودشان ساخته اند، گفتم.
از آنها تشکر کردم و خواستم به صندلی خود بازگردند.
سپس پای تخته رفتم و یک سوال نوشتم:
در ترم اول کدام یک از بخش های کلاس را دوست نداشتم و از آنها اذیت می شدم؟
به بچه ها گفتم می خواهم راحت به این سؤال پاسخ دهید، مطمئن باشید پاسخی که می شنوم هیچ تأثیری در دوستی ما ندارد و اتفاقا دوستی مان را بیشتر می کند چون باعث رشد من می شود.
بازی مریخی را دوست نداشتم
پروژه شورا طولانی بود
دوست نداشتم چرخه را یاد بگیرم
دوست نداشتم عقل معاش را یاد بگیرم
تکالیف زیاد بود
تکرار و بازگویی مطالب زیاد بود
ارائه ها مثمر ثمر نبود چون از کارهای هم خبر نداشتیم
بخش کنترل هیجانات خسته کننده بود
دوست داشتم از روی کتاب می خواندیم
نوشتن دفترچه گزارش کلاس سخت بود چون توجه ما را به درس کم می کرد
برای دریافت پاسخ ها #قواعد_گفت_وگو استفاده کردم. به کسی نوبت ندادم و گفتم هر کسی دوست داشت نظرش را بیان کند فقط با هم صحبت نکنید تا من بتوانم این نکات را پای تخته یادداشت کنم و وقتی احساس می کردم بچه ها حرفی برای گفتن ندارند می پرسیدم که آیا نظر دیگری هم هست؟ و به این صورت دو سه نظر دیگر هم به نظرها اضافه شد.
در کنار این ها دانش آموزانی هم بودند که می گفتند همه کلاس ها خوب بود و دوستش داشتیم، بعلاوه دانش آموزانی هم بودند که برخی از موارد مطرح شده را به عنوان بخش دوست نداشتنی کلاس، قبول نداشتند.
از بچه ها تشکر کردم. با هم همفکری کردیم و برای رفع بعضی از این موارد به راه حل های جدیدتر رسیدیم.
سپس از آنها خواستم از امروز تا پایان اردیبهشت هر وقت بخشی از کلاس آنها را اذیت کرد، همانموقع به من اطلاع دهند تا زودتر به راه چاره فکر کنیم.
به این فکر کردم اگر روش آموزشم درباره چرخه ها و عقل معاش را تغییر دهم، شاید فردی که دوست ندارد آن را یادبگیرد، به این موضوع علاقمندی بیشتری نشان دهد.
پایان
بهاره میرزاپور
۲۳ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking
#شروع
#دوستی_و_عشق
#دریافت_بازخورد
#گفت_وگو
#احترام
امروز شروع ترم دوم سال تحصیلی بود.
بعد از دو هفته امتحانات، دلم خیلی برای همه دانشآموزانم تنگ شده بود.
دیشب شرایط جسمی مناسبی نداشتم اما یک چیز باعث می شد که من انگیزه بهبود شرایطم و همراهی با بچه ها را در خودم تقویت کنم. نگاهی به قلب خودم کردم. احساس کردم چقدر من عاشق یادگیری با بچه ها هستم و چقدر در طول این چند سال قلبم بزرگتر شده است. تصویر لحظه هایی که با هم در کلاس درس هستیم و با فعالیت های مختلف شوق به یادگیری را تقویت می کنیم از مقابل چشمانم گذشت و با همراهی اطرافیانم خودم را سرپا کردم. شکر خدا.
وقتی وارد کلاس شدم به بچه گفتم بیایید یک فعالیت انجام دهیم، هر کدام تان با دستش یک قلب درست کند. قلب ها را درست کردند و گفتم به قلب های هم نگاه کنید. بعد گفتم حالا دو نفری با هم یک قلب درست کنید. دو نفری با هم یک قلب درست کردند و به قلب های هم نگاه کردند. قلب ساخته شده دو نفر از بچه ها می تپید :)بعد گفتم حالا به وسط کلاس بیاید و همه با هم یک قلب درست کنیم. همه با هم یک قلب خیلی بزرگ درست کردیم و آن را به تپش درآوردیم و من از احساس عشق و دوستی و رضایت حاصل از ارتباط با بچه ها و تجربه های یادگیری که آنها در کلاس های مان برای خودشان ساخته اند، گفتم.
از آنها تشکر کردم و خواستم به صندلی خود بازگردند.
سپس پای تخته رفتم و یک سوال نوشتم:
در ترم اول کدام یک از بخش های کلاس را دوست نداشتم و از آنها اذیت می شدم؟
به بچه ها گفتم می خواهم راحت به این سؤال پاسخ دهید، مطمئن باشید پاسخی که می شنوم هیچ تأثیری در دوستی ما ندارد و اتفاقا دوستی مان را بیشتر می کند چون باعث رشد من می شود.
بازی مریخی را دوست نداشتم
پروژه شورا طولانی بود
دوست نداشتم چرخه را یاد بگیرم
دوست نداشتم عقل معاش را یاد بگیرم
تکالیف زیاد بود
تکرار و بازگویی مطالب زیاد بود
ارائه ها مثمر ثمر نبود چون از کارهای هم خبر نداشتیم
بخش کنترل هیجانات خسته کننده بود
دوست داشتم از روی کتاب می خواندیم
نوشتن دفترچه گزارش کلاس سخت بود چون توجه ما را به درس کم می کرد
برای دریافت پاسخ ها #قواعد_گفت_وگو استفاده کردم. به کسی نوبت ندادم و گفتم هر کسی دوست داشت نظرش را بیان کند فقط با هم صحبت نکنید تا من بتوانم این نکات را پای تخته یادداشت کنم و وقتی احساس می کردم بچه ها حرفی برای گفتن ندارند می پرسیدم که آیا نظر دیگری هم هست؟ و به این صورت دو سه نظر دیگر هم به نظرها اضافه شد.
در کنار این ها دانش آموزانی هم بودند که می گفتند همه کلاس ها خوب بود و دوستش داشتیم، بعلاوه دانش آموزانی هم بودند که برخی از موارد مطرح شده را به عنوان بخش دوست نداشتنی کلاس، قبول نداشتند.
از بچه ها تشکر کردم. با هم همفکری کردیم و برای رفع بعضی از این موارد به راه حل های جدیدتر رسیدیم.
سپس از آنها خواستم از امروز تا پایان اردیبهشت هر وقت بخشی از کلاس آنها را اذیت کرد، همانموقع به من اطلاع دهند تا زودتر به راه چاره فکر کنیم.
به این فکر کردم اگر روش آموزشم درباره چرخه ها و عقل معاش را تغییر دهم، شاید فردی که دوست ندارد آن را یادبگیرد، به این موضوع علاقمندی بیشتری نشان دهد.
پایان
بهاره میرزاپور
۲۳ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking
به نام خدا
#شروع
#یادگیری_برای_حل_مسائل_زندگی_واقعی
#تفکر_درونزا
#گفت_وگو
امروز شروع ترم دوم سال تحصیلی بود.
از آنجا که ما در کلاس های مان به طور ملموس از کتاب درسی استفاده نمی کنیم، فکر کردم بهتر است مسیر حرکت مان را بچه ها یک بار دیگر کنترل کنیم بعلاوه دوست داشتم بدانم کلاسی که امتحانی از آن گرفته نشده است، چقدر یادگیری در بچه ها ایجاد کرده است.
بچه ها درخواست بازی داشتند. به آنها گفتم به جای بازی، یک فعالیت انجام می دهیم و بعد کارمان را پیش می بریم.
کلاس امروزم فقط ۴۰ دقیقه بود و یک فعالیت ۵ دقیقه ای انتخاب کردم.
در کلاس اول به بچه ها گفتم دست های تان را مقابل تان نگه دارید. یک را رو به جلو و یکی را به سمت خودتان بچرخانید.
در کلاس دوم به بچه ها گفتم دست های تان را مقابل خودتان نگه دارید. با یکی یک مربع و با یکی یک دایره رسم کنید.
برای آنها توضیح خیلی کوتاهی درباره نیمکره راست و چپ مغز و اهمیت هماهنگی بین آنها دادم و سپس گفتم می توانید این کارها را در خانه و با خانواده خود انجام دهید و لحظه های شادی را با خانواده خود بسازید.
سپس وارد گفت و گو شدیم.
از آنها پرسیدم هدف امسال کلاس درس ما چه بود؟
یادگیری برای حل مسأله های واقعی زندگی
بعد پرسیدم یادتان هست اول سال چه طرح کلی ای برای این هدف داشتیم؟
با کمک هم نقشه کلی را رسم کردیم
(این نقشه و چگونگی به کار بستن آن در درس مطالعات اجتماعی و تفکر، در پیام های ابتدایی کانال هست اما جملات آن را در زیر نوشته ام.
یادگیری برای حل مسائل واقعی دنیای واقعی
ارتباط با خود ارتباط با دیگران ارتباط با دنیای واقعی
شناخت نحوه فکر کردن و احساس کردن خود شناخت نحوه فکرکردن و احساس کردن دیگران شناخت دنیای واقعی)
با یکدیگر به این فکر کردیم که گاهی مسأله ها فردی است و گاهی جمعی و گاهی هم جهانی.
تعدادی از مسأله های فردی از نحوه فکرکردن ما ایجاد می شوند، پس اگر خودمان را بشناسیم و نیازهای مان را بدانیم بهتر می توانیم این مسأله ها را رفع کنیم.
از بچه ها پرسیدم از ابتدای سال تا الان نگاه تان به مسأله های فردی چه تغییری کرده است؟
من زودرنج بودم. تا قبل از این فکر می کردم که دیگران هستند که من را زود ناراحت می کنند و باید خودشان را تغییر دهند. با شروع سال تحصیلی و فکر کردن به مسأله های فردی و شناخت خودم، ذهنیتم تغییر پیدا کرده و الان راه هایی برای ناراحت نشدن از دیگران پیدا کردم.
من به درس هایم نمی رسیدم و فکر می کردم که کاری از دست من بر نمی آید چون درس ها زیاد است. وقتی به این موضوع به عنوان مسأله فردی نگاه کردم، فهمیدم من وقتی از مدرسه برمی گردم، وقتم را برای کارهای بی اهمیت می گذارم و در نتیجه به درسم نمی رسم.
من خیلی استرس داشتم و فکر می کردم طبیعی است. وقتی به آن به عنوان یک مسأله فردی نگاه کردم، به این فکر کردم که چه چیزهایی باعث می شود استرس من زیاد شود و سعی کردم آنها را کم کنم.
بعد به آنها گفتم پس مهم است حواس مان به این باشد که زندگی واقعی همراه با چالش لحظه به لحظه با مسأله هایی که به ما و اطرافیان ما و دنیای واقعی مربوط است و ما را ناراحت می کند و می توانیم برای آنها راه حل پیدا کنیم و اگر خدای نکرده حواس مان به این نباشد ممکن است وقتی با مسأله ای روبرو می شویم به جای اینکه ما آن را حل کنیم، او ما را در خودش حل کند. مثل پروژه ای که در رابطه با اعتیاد انجام دادید و در آن فرد در برخورد با مشکل به جای اینکه به راه حل جدید فکر کند به معتاد شدن و خودکشی فکر کرده بود.
بعد از آنها خواستم مثالی در رابطه با حل مسأله هایی که در ارتباط با دیگران بوجود می آید بزنند.
ما در گروه دوستی مان دعوا شد. وقتی به این فکر کردیم که در حل مسأله باید دیگران را بشناسیم، متوجه شدیم که انتظارات و سطح توقع ما از هم متفاوت است و این باعث می شود رابطه دوستی ما خراب شود. قبلا این موضوع باعث قهر می شد اما الان درباره سطح انتظارات مان از هم با یکدیگر گفت و گو می کنیم و دوستی مان محکم تر شده است.
سپس از آنها پرسیدم برای حل این مسأله ها از یک روش استفاده کردیم، آن روش چه بود؟ پاسخ دادند رسم چرخه های علی معلولی و مراحل رسم چرخه را با بچه ها مرور کردیم.
به اینجا که رسیدیم یک جهت نمای افقی پای تخته کشیدم. ابتدای آن نوشتم مهر ۹۷، وسط آن نوشتم دی ۹۷ و انتهای آن نوشتم اردیبهشت ۹۸ و به بچه ها گفتم ابتدای سال سعی کردیم کم کم خودمان، دیگران و دنیای واقعی را بشناسیم و با این شناخت ها چگونگی ارتباط های مان با این ها را کشف کنیم و مسائل مرتبط با آنها را حل کنیم.
در ادامه قصد داریم به امید خدا ابزارهای دیگری را استفاده کنیم و عمق یادگیری مان را بیشتر کنیم تا مسأله ها را عمیق تر حل کنیم و زندگی بهتری برای خودمان و دیگران بسازیم.
پایان
بهاره میرزاپور
۲۳ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking
#شروع
#یادگیری_برای_حل_مسائل_زندگی_واقعی
#تفکر_درونزا
#گفت_وگو
امروز شروع ترم دوم سال تحصیلی بود.
از آنجا که ما در کلاس های مان به طور ملموس از کتاب درسی استفاده نمی کنیم، فکر کردم بهتر است مسیر حرکت مان را بچه ها یک بار دیگر کنترل کنیم بعلاوه دوست داشتم بدانم کلاسی که امتحانی از آن گرفته نشده است، چقدر یادگیری در بچه ها ایجاد کرده است.
بچه ها درخواست بازی داشتند. به آنها گفتم به جای بازی، یک فعالیت انجام می دهیم و بعد کارمان را پیش می بریم.
کلاس امروزم فقط ۴۰ دقیقه بود و یک فعالیت ۵ دقیقه ای انتخاب کردم.
در کلاس اول به بچه ها گفتم دست های تان را مقابل تان نگه دارید. یک را رو به جلو و یکی را به سمت خودتان بچرخانید.
در کلاس دوم به بچه ها گفتم دست های تان را مقابل خودتان نگه دارید. با یکی یک مربع و با یکی یک دایره رسم کنید.
برای آنها توضیح خیلی کوتاهی درباره نیمکره راست و چپ مغز و اهمیت هماهنگی بین آنها دادم و سپس گفتم می توانید این کارها را در خانه و با خانواده خود انجام دهید و لحظه های شادی را با خانواده خود بسازید.
سپس وارد گفت و گو شدیم.
از آنها پرسیدم هدف امسال کلاس درس ما چه بود؟
یادگیری برای حل مسأله های واقعی زندگی
بعد پرسیدم یادتان هست اول سال چه طرح کلی ای برای این هدف داشتیم؟
با کمک هم نقشه کلی را رسم کردیم
(این نقشه و چگونگی به کار بستن آن در درس مطالعات اجتماعی و تفکر، در پیام های ابتدایی کانال هست اما جملات آن را در زیر نوشته ام.
یادگیری برای حل مسائل واقعی دنیای واقعی
ارتباط با خود ارتباط با دیگران ارتباط با دنیای واقعی
شناخت نحوه فکر کردن و احساس کردن خود شناخت نحوه فکرکردن و احساس کردن دیگران شناخت دنیای واقعی)
با یکدیگر به این فکر کردیم که گاهی مسأله ها فردی است و گاهی جمعی و گاهی هم جهانی.
تعدادی از مسأله های فردی از نحوه فکرکردن ما ایجاد می شوند، پس اگر خودمان را بشناسیم و نیازهای مان را بدانیم بهتر می توانیم این مسأله ها را رفع کنیم.
از بچه ها پرسیدم از ابتدای سال تا الان نگاه تان به مسأله های فردی چه تغییری کرده است؟
من زودرنج بودم. تا قبل از این فکر می کردم که دیگران هستند که من را زود ناراحت می کنند و باید خودشان را تغییر دهند. با شروع سال تحصیلی و فکر کردن به مسأله های فردی و شناخت خودم، ذهنیتم تغییر پیدا کرده و الان راه هایی برای ناراحت نشدن از دیگران پیدا کردم.
من به درس هایم نمی رسیدم و فکر می کردم که کاری از دست من بر نمی آید چون درس ها زیاد است. وقتی به این موضوع به عنوان مسأله فردی نگاه کردم، فهمیدم من وقتی از مدرسه برمی گردم، وقتم را برای کارهای بی اهمیت می گذارم و در نتیجه به درسم نمی رسم.
من خیلی استرس داشتم و فکر می کردم طبیعی است. وقتی به آن به عنوان یک مسأله فردی نگاه کردم، به این فکر کردم که چه چیزهایی باعث می شود استرس من زیاد شود و سعی کردم آنها را کم کنم.
بعد به آنها گفتم پس مهم است حواس مان به این باشد که زندگی واقعی همراه با چالش لحظه به لحظه با مسأله هایی که به ما و اطرافیان ما و دنیای واقعی مربوط است و ما را ناراحت می کند و می توانیم برای آنها راه حل پیدا کنیم و اگر خدای نکرده حواس مان به این نباشد ممکن است وقتی با مسأله ای روبرو می شویم به جای اینکه ما آن را حل کنیم، او ما را در خودش حل کند. مثل پروژه ای که در رابطه با اعتیاد انجام دادید و در آن فرد در برخورد با مشکل به جای اینکه به راه حل جدید فکر کند به معتاد شدن و خودکشی فکر کرده بود.
بعد از آنها خواستم مثالی در رابطه با حل مسأله هایی که در ارتباط با دیگران بوجود می آید بزنند.
ما در گروه دوستی مان دعوا شد. وقتی به این فکر کردیم که در حل مسأله باید دیگران را بشناسیم، متوجه شدیم که انتظارات و سطح توقع ما از هم متفاوت است و این باعث می شود رابطه دوستی ما خراب شود. قبلا این موضوع باعث قهر می شد اما الان درباره سطح انتظارات مان از هم با یکدیگر گفت و گو می کنیم و دوستی مان محکم تر شده است.
سپس از آنها پرسیدم برای حل این مسأله ها از یک روش استفاده کردیم، آن روش چه بود؟ پاسخ دادند رسم چرخه های علی معلولی و مراحل رسم چرخه را با بچه ها مرور کردیم.
به اینجا که رسیدیم یک جهت نمای افقی پای تخته کشیدم. ابتدای آن نوشتم مهر ۹۷، وسط آن نوشتم دی ۹۷ و انتهای آن نوشتم اردیبهشت ۹۸ و به بچه ها گفتم ابتدای سال سعی کردیم کم کم خودمان، دیگران و دنیای واقعی را بشناسیم و با این شناخت ها چگونگی ارتباط های مان با این ها را کشف کنیم و مسائل مرتبط با آنها را حل کنیم.
در ادامه قصد داریم به امید خدا ابزارهای دیگری را استفاده کنیم و عمق یادگیری مان را بیشتر کنیم تا مسأله ها را عمیق تر حل کنیم و زندگی بهتری برای خودمان و دیگران بسازیم.
پایان
بهاره میرزاپور
۲۳ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking
Forwarded from Systems Thinking
#فراخوان_ارائه_در_همایش
بهمن ۱۳۹۷ با دومین همایش یادگیری و تفکر سیستمی در مدرسه همراه علاقمندان حوزه آموزش هستم
@systemsthinking
بهمن ۱۳۹۷ با دومین همایش یادگیری و تفکر سیستمی در مدرسه همراه علاقمندان حوزه آموزش هستم
@systemsthinking