خیلی یهویی یاد ادیتای قدیمی پسران برتر از گل با آهنگهای ایرانی افتادم. :)))
*•° غباری معلق در کیهان °•*
خیلی یهویی یاد ادیتای قدیمی پسران برتر از گل با آهنگهای ایرانی افتادم. :)))
اون موقع تو مدرسه قاچاقی سی دی بهم قرض میدادیم. :)))
داشتم از مامانم شکلات کش میرفتم میذاشتم تو پلاستیک بعد یهو یاد بچگیام افتادم که میرفتیم شهر پدربزرگ پدری و اونجا واسه عیدا قاشقزنی داشتن و منم چند بار باهاشون رفتم قاشقزنی و چون مهمون بودم بهم پلاستیک میدادن واسم توش شیرینی و شکلات میریختن. :))
اعتراف میکنم گاهی یکی از قرصا رو در میارم میندازم دور تا تعداد قرص بستهها هماهنگ بشه.
Forwarded from Blue (Areom)
برای Blue mind 🩷
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی... اگر چه میدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست...
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی... اگر چه میدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست...
*•° غباری معلق در کیهان °•*
My liberation note :))
قلبم متعلق به این سریاله.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
امروز پس از مدتها تونستم با خیال راحت یه کتاب شروع کنم و بخاطر کنجکاوی غرقش بشم و لذت ببرم. :))
با هر پاراگرافش چنان متحیر میشم که حین خوندنش هر چند دقیقه یه صدایی ازم در میاد.
Forwarded from Art and death.
امروز یهو یادم اومد که من نسبت به قبل تو لاس زدن خیلی بهتر شدم ولی الان کسی نیست باهاش لاس بزنم. :(
*•° غباری معلق در کیهان °•*
امروز یهو یادم اومد که من نسبت به قبل تو لاس زدن خیلی بهتر شدم ولی الان کسی نیست باهاش لاس بزنم. :(
عوضش باعث شد دوست جدید پیدا کنم. :))
میدونم که دارم دورهی سختی رو میگذرونم و با هر قدمی که برمیدارم درد تمام وجودم رو میگیره اما مدام به خودم میگم
suck it up and do what you can do.
suck it up and do what you can do.
میرسه روزی که مجبور نباشم همچین قلب سنگینی رو با خودم حمل کنم؟
میرسه روزی که تلاشهام در برابر شرایطم یه جوک بزرگ بنظر نرسن؟
میرسه روزی که تلاشهام در برابر شرایطم یه جوک بزرگ بنظر نرسن؟
این روزها از لحاظ روانی زیادی دلسردکننده بودن. صبح تا شب مجبورم با کلی چیز سر و کله بزنم، همهی تلاشم رو بکنم و باز انگار کاری جز آب توی هاون کوبیدن نمیکنم. تنها چیزی که باعث میشه ادامه بدم این فکره که متوقف شدن هم چیز خوبی برای من به همراه نداره و تنها شرایطم رو از سخت به سختتر میبره.