Forwarded from Blue (Areom)
برای Blue mind 🩷
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی... اگر چه میدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست...
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی... اگر چه میدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست...
*•° غباری معلق در کیهان °•*
My liberation note :))
قلبم متعلق به این سریاله.
*•° غباری معلق در کیهان °•*
امروز پس از مدتها تونستم با خیال راحت یه کتاب شروع کنم و بخاطر کنجکاوی غرقش بشم و لذت ببرم. :))
با هر پاراگرافش چنان متحیر میشم که حین خوندنش هر چند دقیقه یه صدایی ازم در میاد.
Forwarded from Art and death.
امروز یهو یادم اومد که من نسبت به قبل تو لاس زدن خیلی بهتر شدم ولی الان کسی نیست باهاش لاس بزنم. :(
*•° غباری معلق در کیهان °•*
امروز یهو یادم اومد که من نسبت به قبل تو لاس زدن خیلی بهتر شدم ولی الان کسی نیست باهاش لاس بزنم. :(
عوضش باعث شد دوست جدید پیدا کنم. :))
میدونم که دارم دورهی سختی رو میگذرونم و با هر قدمی که برمیدارم درد تمام وجودم رو میگیره اما مدام به خودم میگم
suck it up and do what you can do.
suck it up and do what you can do.
میرسه روزی که مجبور نباشم همچین قلب سنگینی رو با خودم حمل کنم؟
میرسه روزی که تلاشهام در برابر شرایطم یه جوک بزرگ بنظر نرسن؟
میرسه روزی که تلاشهام در برابر شرایطم یه جوک بزرگ بنظر نرسن؟
این روزها از لحاظ روانی زیادی دلسردکننده بودن. صبح تا شب مجبورم با کلی چیز سر و کله بزنم، همهی تلاشم رو بکنم و باز انگار کاری جز آب توی هاون کوبیدن نمیکنم. تنها چیزی که باعث میشه ادامه بدم این فکره که متوقف شدن هم چیز خوبی برای من به همراه نداره و تنها شرایطم رو از سخت به سختتر میبره.
هر بار که ازش فرار میکنم توی خواب منو گیر میاندازه و بعدش مجبورم تمام روز سایهاش رو روی خودم تحمل کنم...
بیشتر وقتها آدمها ارزششون پیش من بیشتره تا ارزش من پیش اونها. گاهی هم آدمهایی که برای من با ارزشن، من هیچ ارزشی برای اونها ندارم...
ذهنم شلوغه. چیزهای زیادی هستن که باید عمیقا بهشون فکر کنم. نیاز دارم یک وقتی رو برای ناراحت بودن بذارم. همچنان ناراحتی نکردن موقعی که باید ناراحتی کنم آزارم میده.
آفتاب دوباره خیلی تیز شده. صدای کولر و بوی تابستون میاد و از همین الان خلقم تلخ شده.