Forwarded from میم ر میم (به قول ما مشهدیا)
www.karzar.net
امضا کنید: کارزار درخواست لغو مجوز کتاب داستان «بریدهبریده» و جمعآوری نسخههای موجود از بازار کتاب
خواهشمندیم ضمن دقت بیشتر در ارائهی مجوز به کتب دینی، دستور لغو مجوز کتاب «داستان بریدهبریده» و جمعآوری نسخههای موجود از بازار را صادر بفرمایید.
❤1
ندانستن نام آنچه دوستش میداریم، حزنآور است. اندک ذرهای از اندوه ناب است. آنگاه که این نام را میدانیم، به ظرافت بر روحمان مینشیند و به سان پرندهای بر دستمان فرود میآید.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤3
به نام خواندن آنچه دوستش میداریم، در حکم بهتر دوست داشتن آن است، در حکم فزونی گرفتن عشق است و این همان چیزی است که امروزه سعی دارم آن را بیاموزم. اما این برایم کافی نیست: رویای آن را در سر دارم که گل سرخ را نه تنها با واژههای معمول، بلکه با زبان خود او به نام بخوانم.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤2
...
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشتسرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
...
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
...
#صائب_تبریزی
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشتسرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
...
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
...
#صائب_تبریزی
💔2
❤4
دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست. در حکم آن است که بتوانیم تمامی جملههایی را که در دل دیگری است بخوانیم و در حال خواندن، دل او را از بند برهانیم. در حکم آن است که دل او را به سان پوستنوشتهای باز کنیم و به بانگ بلند بخوانیم، گویی هر کس در نهاد خویش کتابی است که به زبانی بیگانه نگاشته شده است.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤1👍1
آنگاه که بدینسان سرگرم خواندن دیگری میشویم، به او امکان تنفس میدهیم، یعنی او را هستی میبخشیم. شاید دیوانگان کسانی باشند که هرگز هیچکس آنها را نخوانده است و از اینکه جملههایی در دل دارند که هرگز کسی نگاهی بدانها نیفکنده است، به خشم آمده اند. آنان به سان کتابهای بربسته اند.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤1👍1
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
گوهر اگرچه لنگر دریا نمیشود
پیمانهای به کار من بیقرار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
هر چند زخم میچکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
دست گهرفشان به ثمر زود میرسد
چون شاخ پرشکوفه زر خود نثار کن
دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
حسن ازل به قدر صفا جلوه میکند
تا ممکن است آینه را بیغبار کن
مغز از نسیم سوختگی تازه میشود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
#صائب_تبریزی
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
گوهر اگرچه لنگر دریا نمیشود
پیمانهای به کار من بیقرار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
هر چند زخم میچکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
دست گهرفشان به ثمر زود میرسد
چون شاخ پرشکوفه زر خود نثار کن
دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
حسن ازل به قدر صفا جلوه میکند
تا ممکن است آینه را بیغبار کن
مغز از نسیم سوختگی تازه میشود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
#صائب_تبریزی
❤1
❤2💔1
Forwarded from 🎧پادکست شعر پارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧برای شنیدن صوت کامل قسمت جدید پادکست شعر پارسی با نام «آخرین عاشق» که به زندگی و شعر «حسین منزوی» اختصاص دارد، به کانال کستباکس شعر پارسی سر بزنید.
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
❤2
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
داستایفسکی خوندن اینجوریه که از یه جا به بعد میگی عه یه آدم "مریضِ درسخواندهی ساکن یه جای نمور و تنگ و تاریک"
دلم تنگ شده بود برات که :)))
دلم تنگ شده بود برات که :)))
👍3❤1
مپرس ای عشق! از تنهاییام، وقتی که میدانی
منِ دیوانه میگردم پی دیوانهای دیگر
برایم آشنای تازهای آوردهای اما
یقین دارم که روزی میشود بیگانهای دیگر
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
منِ دیوانه میگردم پی دیوانهای دیگر
برایم آشنای تازهای آوردهای اما
یقین دارم که روزی میشود بیگانهای دیگر
#لیلیِ_آذر
#اعظم_سعادتمند
💔1
ز بی عشقی بهار زندگی دامن کشید از من
وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بینیازی ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم
به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من
نظربازان نمیباشند بیهنگامه چون مجنون
غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من
ز بیبرگی به کار چشمزخم باغ میآیم
مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوشپیوند، جانم را
نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من
به خرج برق آفت رفت یکسر دانههای من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
#صائب_تبریزی
وگرنه همچو نخل طور آتش میچکید از من
ز بیدردی دلم شد پارهای از تن، خوشا عهدی
که هر عضوی چو دل از بیقراری میتپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم
که با آن بینیازی ناز عالم میکشید از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟
زبان شکر جای سبزه دایم میدمید از من
شلاین تر ز خون ناحقم در هر چه آویزم
به زور دست نتوان دامن الفت کشید از من
نظربازان نمیباشند بیهنگامه چون مجنون
غزالان رام من گشتند اگر لیلی رمید از من
ز بیبرگی به کار چشمزخم باغ میآیم
مباش ای بوستان پیرا به کلی ناامید از من
نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را
به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من
نوای بیخودان داروی بیهوشی بود دل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کام دل ای نخل خوشپیوند، جانم را
نپیوندد به کام دل، ترا هر کس برید از من
به خرج برق آفت رفت یکسر دانههای من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه خاک هر شهید از من
ز انصاف فلک دلسرد غواصی شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من
#صائب_تبریزی
کتاب "لیلیِ آذر" تموم شد.
اغلب شعرها زنانه بود. راستش اتفاق خیلی خاصی نداشت ولی شعرها الحق درست و حسابی بودن.
یک نکتهای راجع به شعر زنانه وجود داره که شاید مغفول مونده و خیلی گفته نمیشه.
صرفِ آوردن المانهای زیست زنانه حتی با جزئیات و ظرافت شعر رو زنانه نمیکنه. این خیلی مهمه! و خوشبختانه این کتاب دچار چنین آفتی نشده بود.
اما در دورانی که ما قرار داریم متاسفانه اسم نظم(؟)هایی که انگار صرفا چهارتا المان زیست زنانه پاشیده باشن توش رو شعر زنانه میذارن.
درحالی که اون شعر از روح زنانگی یا حتی خود شعر بودن خالیه.
دیدم اینو اگه امشب نگم میمیرم. 😂
اغلب شعرها زنانه بود. راستش اتفاق خیلی خاصی نداشت ولی شعرها الحق درست و حسابی بودن.
یک نکتهای راجع به شعر زنانه وجود داره که شاید مغفول مونده و خیلی گفته نمیشه.
صرفِ آوردن المانهای زیست زنانه حتی با جزئیات و ظرافت شعر رو زنانه نمیکنه. این خیلی مهمه! و خوشبختانه این کتاب دچار چنین آفتی نشده بود.
اما در دورانی که ما قرار داریم متاسفانه اسم نظم(؟)هایی که انگار صرفا چهارتا المان زیست زنانه پاشیده باشن توش رو شعر زنانه میذارن.
درحالی که اون شعر از روح زنانگی یا حتی خود شعر بودن خالیه.
دیدم اینو اگه امشب نگم میمیرم. 😂
👍6
آیا این آفت به شعرهای گروه خاصی زده؟
خیر! هردو گروه دچار چنین آفتی هستن. چه اونهایی که با اروتیک کردن فضا فکر میکنن شعر زنانه گفتن و چه اونهایی که با چهارتا کلمهی خانهداری و همسر و فلان توهم بلندکردن علم شعر زنانه دارن که باید گفت زکی!
دل پری دارم :)
خیر! هردو گروه دچار چنین آفتی هستن. چه اونهایی که با اروتیک کردن فضا فکر میکنن شعر زنانه گفتن و چه اونهایی که با چهارتا کلمهی خانهداری و همسر و فلان توهم بلندکردن علم شعر زنانه دارن که باید گفت زکی!
دل پری دارم :)
👍4