《۹》
روزی چنان به یاد، زمین و زمان نداشت
جوری ستاره کرد که خود در گمان نداشت
دانی دراز بود، چرا روز قتل شاه؟
زیرا که قوت حرکت آسمان نداشت
گشتند یاوران همه مقتول و یاوری
کش آورد سمند و بگیرد عنان نداشت
فریاد از آن زمان که گرفتند گرد وی
راه برون شتافتن از آن میان نداشت
جسمش هزار پاره و بر جسم خویشتن
دلسوز جز جراحت تیر و سنان نداشت
میرفت خون ز حلقش و با حق جز این سخن
کز جرم شیعیان بگذر بر زبان نداشت
میگفتم از جسارت قاتل کنم حدیث
لیکن "سروش" ناطقه یارای آن نداشت
○●○
بگرفت آفتاب و بلرزید کوه و دشت
بارید خون تازه از این باژگونه طشت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
روزی چنان به یاد، زمین و زمان نداشت
جوری ستاره کرد که خود در گمان نداشت
دانی دراز بود، چرا روز قتل شاه؟
زیرا که قوت حرکت آسمان نداشت
گشتند یاوران همه مقتول و یاوری
کش آورد سمند و بگیرد عنان نداشت
فریاد از آن زمان که گرفتند گرد وی
راه برون شتافتن از آن میان نداشت
جسمش هزار پاره و بر جسم خویشتن
دلسوز جز جراحت تیر و سنان نداشت
میرفت خون ز حلقش و با حق جز این سخن
کز جرم شیعیان بگذر بر زبان نداشت
میگفتم از جسارت قاتل کنم حدیث
لیکن "سروش" ناطقه یارای آن نداشت
○●○
بگرفت آفتاب و بلرزید کوه و دشت
بارید خون تازه از این باژگونه طشت
#محتشم_نامه
#سروش_اصفهانی
#ترکیب_بند
روایت است که چون تنگ شد بر او میدان
فتاده از حرکت، ذوالجناح وز جولان
هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
کشید پــا ز رکـاب آن خلاصه ی ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد
بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
#مقبل_کاشانی
فتاده از حرکت، ذوالجناح وز جولان
هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت
نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت
کشید پــا ز رکـاب آن خلاصه ی ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد
بلندمرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
#مقبل_کاشانی
💔3
تا سرِ زلفِ تو در دست نسیم افتادهست
دلِ سودازده از غصه دو نیم افتادهست
چَشمِ جادویِ تو خود عینِ سَوادِ سحْر است
لیکن این هست که این نسخه سَقیم افتادهست
در خَم زلف تو آن خال سیه دانی چیست؟
نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادهست
زلف مِشکین تو در گلشن فردوسِ عِذار
چیست؟ طاووس که در باغ نعیم افتادهست
دلِ من در هوسِ رویِ تو ای مونس جان
خاکِ راهیست که در دستِ نسیم افتادهست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتوانَد برخاست
از سرِ کویِ تو زان رو که عظیم افتادهست
سایهٔ قَدِّ تو بر قالبم ای عیسی دم
عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادهست
آن که جز کعبه مقامش نَبُد از یادِ لبت
بر درِ میکده دیدم که مقیم افتادهست!
حافظِ گمشده را با غمت ای یارِ عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادهست
#حافظ
دلِ سودازده از غصه دو نیم افتادهست
چَشمِ جادویِ تو خود عینِ سَوادِ سحْر است
لیکن این هست که این نسخه سَقیم افتادهست
در خَم زلف تو آن خال سیه دانی چیست؟
نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادهست
زلف مِشکین تو در گلشن فردوسِ عِذار
چیست؟ طاووس که در باغ نعیم افتادهست
دلِ من در هوسِ رویِ تو ای مونس جان
خاکِ راهیست که در دستِ نسیم افتادهست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتوانَد برخاست
از سرِ کویِ تو زان رو که عظیم افتادهست
سایهٔ قَدِّ تو بر قالبم ای عیسی دم
عکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادهست
آن که جز کعبه مقامش نَبُد از یادِ لبت
بر درِ میکده دیدم که مقیم افتادهست!
حافظِ گمشده را با غمت ای یارِ عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادهست
#حافظ
Forwarded from میم ر میم (به قول ما مشهدیا)
www.karzar.net
امضا کنید: کارزار درخواست لغو مجوز کتاب داستان «بریدهبریده» و جمعآوری نسخههای موجود از بازار کتاب
خواهشمندیم ضمن دقت بیشتر در ارائهی مجوز به کتب دینی، دستور لغو مجوز کتاب «داستان بریدهبریده» و جمعآوری نسخههای موجود از بازار را صادر بفرمایید.
❤1
ندانستن نام آنچه دوستش میداریم، حزنآور است. اندک ذرهای از اندوه ناب است. آنگاه که این نام را میدانیم، به ظرافت بر روحمان مینشیند و به سان پرندهای بر دستمان فرود میآید.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤3
به نام خواندن آنچه دوستش میداریم، در حکم بهتر دوست داشتن آن است، در حکم فزونی گرفتن عشق است و این همان چیزی است که امروزه سعی دارم آن را بیاموزم. اما این برایم کافی نیست: رویای آن را در سر دارم که گل سرخ را نه تنها با واژههای معمول، بلکه با زبان خود او به نام بخوانم.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤2
...
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشتسرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
...
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
...
#صائب_تبریزی
دل مینای می را میکند جام نگون خالی
دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن
درین وحشتسرا تا کی اسیر آب و گل باشم؟
مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن
به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را
لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن
...
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی
مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن
...
#صائب_تبریزی
💔2
❤4
دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست. در حکم آن است که بتوانیم تمامی جملههایی را که در دل دیگری است بخوانیم و در حال خواندن، دل او را از بند برهانیم. در حکم آن است که دل او را به سان پوستنوشتهای باز کنیم و به بانگ بلند بخوانیم، گویی هر کس در نهاد خویش کتابی است که به زبانی بیگانه نگاشته شده است.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤1👍1
آنگاه که بدینسان سرگرم خواندن دیگری میشویم، به او امکان تنفس میدهیم، یعنی او را هستی میبخشیم. شاید دیوانگان کسانی باشند که هرگز هیچکس آنها را نخوانده است و از اینکه جملههایی در دل دارند که هرگز کسی نگاهی بدانها نیفکنده است، به خشم آمده اند. آنان به سان کتابهای بربسته اند.
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
#نور_جهان
#کریستین_بوبن
❤1👍1
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
گوهر اگرچه لنگر دریا نمیشود
پیمانهای به کار من بیقرار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
هر چند زخم میچکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
دست گهرفشان به ثمر زود میرسد
چون شاخ پرشکوفه زر خود نثار کن
دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
حسن ازل به قدر صفا جلوه میکند
تا ممکن است آینه را بیغبار کن
مغز از نسیم سوختگی تازه میشود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
#صائب_تبریزی
خورشید را ز پرده شب آشکار کن
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
از می خزان چهره ما را بهار کن
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
این سیل را به رطل گران پایدار کن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
این قوم را تصور سنگ مزار کن
گوهر اگرچه لنگر دریا نمیشود
پیمانهای به کار من بیقرار کن
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
سنگ و سفال را چو عتیق آبدار کن
خود را شکفته دار به هر حالتی که هست
خونی که میخوری به دل روزگار کن
مپسند شمع دولت بیدار را خموش
خاک سیه به کاسه خواب خمار کن
هر چند زخم میچکد از تیغ روزگار
این درد را دوا به می خوشگوار کن
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
در پای یار گوهر جان را نثار کن
تا از میان کار توانی خبر گرفت
چون موج ازین محیط تلاش کنار کن
دست گهرفشان به ثمر زود میرسد
چون شاخ پرشکوفه زر خود نثار کن
دندان خامشی به جگر چون صدف گذار
دامان خود پر از گهر شاهوار کن
غافل مشو ز پرده نیرنگ روزگار
سیر خزان در آینه نوبهار کن
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
حسن ازل به قدر صفا جلوه میکند
تا ممکن است آینه را بیغبار کن
مغز از نسیم سوختگی تازه میشود
صائب شبی به روز درین لاله زار کن
#صائب_تبریزی
❤1
❤2💔1
Forwarded from 🎧پادکست شعر پارسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧برای شنیدن صوت کامل قسمت جدید پادکست شعر پارسی با نام «آخرین عاشق» که به زندگی و شعر «حسین منزوی» اختصاص دارد، به کانال کستباکس شعر پارسی سر بزنید.
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
🔹️لینک کانال شعر پارسی در کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Shearparsipodcast
🔹️لینک نصب نرمافزار کستباکس:
📎 https://b2n.ir/Castboxinstall
🔸️در صورت باز نشدن لینکها، فیلترشکن خود را روشن کنید.
🎧 @shearparsipod
❤2
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی
یا عاقلانه ترک در می فروش کن
چون می درین دو هفته که محبوس این خمی
سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن
بسیار نازک است سخن های عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش کن
چون صبح در پیاله زرین آفتاب
خونابهای که میدهد ایام نوش کن
از بیقراری تو جهان است پرخروش
این بحر را به لنگر تمکین خموش کن
زان پیشتر که خرج کند گفتگو ترا
پهلو تهی ز صحبت این خودفروش کن
از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار
این زهر را به جبهه واکرده نوش کن
وصل گل از ترانه شب عندلیب یافت
زنهار در کمینگه شبها خروش کن
از نافه میتوان به غزال ختن رسید
جان را فدای مردم پشمینهپوش کن
ساقی صبوح کرده ز میخانه میرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش کن
#صائب_تبریزی