🔹 مهدی رمضانی، معاون توسعه کتابخانهها و کتابخوانی نهاد کتابخانههای عمومی کشور در گفتوگو با ایبنا: در مجموع ۴۳ کتابخانه عمومی کشور درگیر سیل شده است که ۳۹ کتابخانه در استانهای درگیر تعطیل، سه کتابخانه تخلیه و یک کتابخانه در سمنان کامل تخریب شد. دیوار یک کتابخانه هم در مازندران ریخت. @ehsanname
🔹عدة من اصحابنا عن احمد بن ابیعبدالله عن اسماعیل بن مهران عن درست بن ابیمنصور عن عبسی بن بشیر عن ابیحمزه الثمالی عن ابیجعفر ع قال:
لَمّا حَضَرَ عَلِیّ بنَ الحُسَین ع اَلْوَفاةُ ضَمَّنِی إلی صَدرِهِ ثُمَّ قالَ یا بُنَیّ أوصیکَ بِما أوصانِی بِهِ أَبِی ع حینَ حَضَرَتهُ الْوَفاةُ وَ بِما ذَکَرَ أنَ أباهُ أوصاهُ بِهِ قالَ یا بُنَیَّ إیّاکَ وَ ظُلمَ مَنْ لا یَجِدُ عَلَیکَ ناصراً إلّا الله.
📌الکافی، کتاب الإیمان و الکفر، بابُ الظّلم، حدیث ۴
🔸شیخ کلینیِ رازی در کتابش این حدیث را با سند آن روایت کرد از امام باقر(ع) که فرمود: «چون لحظات آخر پدرم على بن الحسین(ع) رسید، مرا به خود نزدیک کرد و فرمود که: پسرم! تو را وصیت مىکنم به آنچه پدرم(ع) مرا به آن وصیت کرد، در هنگامى که شهادتش رسیده بود، و آن چیزی بود که پدرش امیرالمؤمنین(ع) او را به آن وصیت کرده بود. فرمود که: پسرم! مبادا ستم کنی بر کسى كه پیش تو پناهی ندارد، جز خدا».
📌اصول کافی، ترجمه محمدباقر کمرهای، جلد ۵، صفحه ۲۷۱ - ترجمه سیدجواد مصطفوى، جلد ۴، صفحه ۲۴ - ترجمه محمدعلى اردکانی (با نام «تحفة الاولیاء»)، جلد ۴، صفحه ۲۳
@ehsanname
✅ عید میلاد شاهِ شهیدان و آزادگان مبارک باد
لَمّا حَضَرَ عَلِیّ بنَ الحُسَین ع اَلْوَفاةُ ضَمَّنِی إلی صَدرِهِ ثُمَّ قالَ یا بُنَیّ أوصیکَ بِما أوصانِی بِهِ أَبِی ع حینَ حَضَرَتهُ الْوَفاةُ وَ بِما ذَکَرَ أنَ أباهُ أوصاهُ بِهِ قالَ یا بُنَیَّ إیّاکَ وَ ظُلمَ مَنْ لا یَجِدُ عَلَیکَ ناصراً إلّا الله.
📌الکافی، کتاب الإیمان و الکفر، بابُ الظّلم، حدیث ۴
🔸شیخ کلینیِ رازی در کتابش این حدیث را با سند آن روایت کرد از امام باقر(ع) که فرمود: «چون لحظات آخر پدرم على بن الحسین(ع) رسید، مرا به خود نزدیک کرد و فرمود که: پسرم! تو را وصیت مىکنم به آنچه پدرم(ع) مرا به آن وصیت کرد، در هنگامى که شهادتش رسیده بود، و آن چیزی بود که پدرش امیرالمؤمنین(ع) او را به آن وصیت کرده بود. فرمود که: پسرم! مبادا ستم کنی بر کسى كه پیش تو پناهی ندارد، جز خدا».
📌اصول کافی، ترجمه محمدباقر کمرهای، جلد ۵، صفحه ۲۷۱ - ترجمه سیدجواد مصطفوى، جلد ۴، صفحه ۲۴ - ترجمه محمدعلى اردکانی (با نام «تحفة الاولیاء»)، جلد ۴، صفحه ۲۳
@ehsanname
✅ عید میلاد شاهِ شهیدان و آزادگان مبارک باد
🔸 جناب رضا رضایی، مترجم خوب و برجسته، مصاحبهای با روزنامه «آرمان امروز» کرده که در دو قسمت (+ و +) منتشر شده و به شدت خواندنی و آموزنده است. بخش مربوط به ترجمۀ رمان «گتسبی بزرگ» اثر اسکات فیتزجرالد را از این مصاحبه بخوانید و ببینید که یک ترجمۀ خوب، از چه مراحل و صافیهایی میگذرد.
@ehsanname
🔹"اینکه چطور شد من این کتاب را ترجمه کردم کمی به تصادف برمیگردد. من قصد ترجمهاش را نداشتم. چند سال پیش آقای علی خزاعیفر از فصلنامه «مترجم» با من تماس گرفتند و گفتند که متنی را برای ترجمه میخواهند به چند مترجم بدهند تا گرایشهای سه نسل از مترجمان را طی این تحقیق بررسی کنند. فصل اول «گتسبی بزرگ» را فرستادند که حدود ۲۰ صفحه است. البته کاش از یک داستان کوتاه برای این کار استفاده میکردند که یک واحد مستقل ادبی به حساب میآید. ترجمه یک فصل از رمان به زعم من یعنی ترجمه کل رمان. یعنی باید همه رمان را آنالیز کنید تا بتوانید فصل اول آن را ترجمه کنید. شما هر چه به انتهای کتاب نزدیکتر میشوید، نویسنده و نثر او را بهتر میشناسید و به نکتههایی میرسید که ممکن است در فصل اول به آن نرسیده باشید. این پروسهای است که من در همه رمانها طی میکنم. ترجمه فصل اول و دوم از نظر من ناتمام است تا رمان به پایان برسد. در «گتسبی بزرگ» من همان فصل اول را به صورت خام ترجمه کردم، به شکلی که فقط انجام وظیفه کرده باشم. بعدها متوجه شدم که مترجمین دیگر این کار را نکردهاند. ظاهراً تنها یک نفر به غیر از من این کار را کرده بود. شاید آنها هم همین محدودیتها را احساس کرده بودند که نکردند، و اگر داستان کوتاه بود انجام میدادند. آن پروژه البته به جایی نرسید، ولی من خیلی درگیر شده بودم. روی [ترجمه] برونتهها کار میکردم اما «گتسبی بزرگ» هم مدتها روی میز من بود و به نوعی دغدغهام شده بود و نقدهای ادبی و کتابهای آکادمیک بسیاری هم دربارهاش خواندم. میدانید که کتابی است که به انواع نقدها راه میدهد. بعد دیدم من حجم زیادی مطلب درباره این رمان کوچک خواندهام. دنبال فرجهای چندماهه میگشتم که بتوانم این رمان را به ثمر برسانم و در اولین فرصت پیشآمده هم این کار را کردم. هفت ترجمه از این کتاب در بازار وجود دارد. از ترجمه آقای کریم امامی هم سه نسخه موجود است. یکی ترجمهای که انتشارات امیرکبیر در دهه چهل چاپ کرده است. یکی ترجمهای که آقای کریم امامی مقدمه جدیدی روی آن نوشته و توضیح داده کجاها را دست برده و در دهه هفتاد انتشارات نیلوفر آن را چاپ کرد، و دیگری نسخهای که انتشارات علمیفرهنگی که خود را وارث تشکیلات امیرکبیر میدانست چاپ کرده است. من غیر از این، باقی ترجمههای موجود «گتسبی بزرگ» را هم بررسی کردم و واو به واو ترجمه خودم را با این کتابها مقایسه کردم و جاهایی هم که اختلاف معنا وجود داشت، با منبع اصلی چک کردم. پروژه سنگینی بود برای من و نزدیک به هشت ماه از وقتم را گرفت تا متن غربال شد و از صافیهای بسیاری گذشت. در جریان این بررسی و مقابله بود که متوجه شدم چقدر ترجمه من با این ترجمهها متفاوت است. ترجمه کریم امامی شاید در دهه چهل ترجمه قابل قبولی بوده، ولی برای امروزمان این ترجمه چندان کاربردی نیست. اول اینکه انشای من جور دیگری است، و دوم اینکه برداشت من هم از کتاب با برداشت ایشان متفاوت است. من نگاهم به این رمان جور دیگری است و ایشان جور دیگری آن را دیدهاند. من فکر میکنم در این رمان این دیالوگها هستند که کاراکترها را میسازند. بنابراین نباید دیالوگها مثل هم باشند؛ چراکه شخصیتها را از روی همین گفتوگوها میتوان شناخت. در عین حال این رمان لحن واحدی ندارد. خود راوی در یک جاهایی خیلی جدی است، جاهایی افسرده است، جاهایی خوشحال است، جایی دارد خاطره تعریف میکند، جاهایی شبیه متن مکتوب است و جاهایی کاملاً شفاهی میشود. اینها ترفندهایی است که نویسنده به کار برده و مترجم هم باید آنها را در زبان فارسی معادلسازی کند. کشف اینها هم البته خودش نکتهای است. باید این سوال را پرسید که رمانی مثل «گتسبی بزرگ» که از آثار ممتاز قرن بیستم است، چه ویژگیهایی دارد که تا این اندازه مهم است؟ اینها ورزشهایی است که مترجم باید پشت میزش انجام بدهد تا بتواند نثر چندصدایی این راوی را بیرون بکشد و تغییر شخصیتها را در رمان نشان دهد. این رمان در عین حال یک نقد عمیق اجتماعی هم هست. همه اینها باید در اثر ترجمهشده نمود داشته باشد. اینها البته کار پنهانِ یک مترجم است و هیچوقت به چشم نمیآید و اصلا نباید هم به چشم بیاید. این کتاب از آن دست کتابهایی است که ترجمهاش همواره ناتمام است و میشود باز هم ترجمهاش کرد."
@ehsanname
🔹"اینکه چطور شد من این کتاب را ترجمه کردم کمی به تصادف برمیگردد. من قصد ترجمهاش را نداشتم. چند سال پیش آقای علی خزاعیفر از فصلنامه «مترجم» با من تماس گرفتند و گفتند که متنی را برای ترجمه میخواهند به چند مترجم بدهند تا گرایشهای سه نسل از مترجمان را طی این تحقیق بررسی کنند. فصل اول «گتسبی بزرگ» را فرستادند که حدود ۲۰ صفحه است. البته کاش از یک داستان کوتاه برای این کار استفاده میکردند که یک واحد مستقل ادبی به حساب میآید. ترجمه یک فصل از رمان به زعم من یعنی ترجمه کل رمان. یعنی باید همه رمان را آنالیز کنید تا بتوانید فصل اول آن را ترجمه کنید. شما هر چه به انتهای کتاب نزدیکتر میشوید، نویسنده و نثر او را بهتر میشناسید و به نکتههایی میرسید که ممکن است در فصل اول به آن نرسیده باشید. این پروسهای است که من در همه رمانها طی میکنم. ترجمه فصل اول و دوم از نظر من ناتمام است تا رمان به پایان برسد. در «گتسبی بزرگ» من همان فصل اول را به صورت خام ترجمه کردم، به شکلی که فقط انجام وظیفه کرده باشم. بعدها متوجه شدم که مترجمین دیگر این کار را نکردهاند. ظاهراً تنها یک نفر به غیر از من این کار را کرده بود. شاید آنها هم همین محدودیتها را احساس کرده بودند که نکردند، و اگر داستان کوتاه بود انجام میدادند. آن پروژه البته به جایی نرسید، ولی من خیلی درگیر شده بودم. روی [ترجمه] برونتهها کار میکردم اما «گتسبی بزرگ» هم مدتها روی میز من بود و به نوعی دغدغهام شده بود و نقدهای ادبی و کتابهای آکادمیک بسیاری هم دربارهاش خواندم. میدانید که کتابی است که به انواع نقدها راه میدهد. بعد دیدم من حجم زیادی مطلب درباره این رمان کوچک خواندهام. دنبال فرجهای چندماهه میگشتم که بتوانم این رمان را به ثمر برسانم و در اولین فرصت پیشآمده هم این کار را کردم. هفت ترجمه از این کتاب در بازار وجود دارد. از ترجمه آقای کریم امامی هم سه نسخه موجود است. یکی ترجمهای که انتشارات امیرکبیر در دهه چهل چاپ کرده است. یکی ترجمهای که آقای کریم امامی مقدمه جدیدی روی آن نوشته و توضیح داده کجاها را دست برده و در دهه هفتاد انتشارات نیلوفر آن را چاپ کرد، و دیگری نسخهای که انتشارات علمیفرهنگی که خود را وارث تشکیلات امیرکبیر میدانست چاپ کرده است. من غیر از این، باقی ترجمههای موجود «گتسبی بزرگ» را هم بررسی کردم و واو به واو ترجمه خودم را با این کتابها مقایسه کردم و جاهایی هم که اختلاف معنا وجود داشت، با منبع اصلی چک کردم. پروژه سنگینی بود برای من و نزدیک به هشت ماه از وقتم را گرفت تا متن غربال شد و از صافیهای بسیاری گذشت. در جریان این بررسی و مقابله بود که متوجه شدم چقدر ترجمه من با این ترجمهها متفاوت است. ترجمه کریم امامی شاید در دهه چهل ترجمه قابل قبولی بوده، ولی برای امروزمان این ترجمه چندان کاربردی نیست. اول اینکه انشای من جور دیگری است، و دوم اینکه برداشت من هم از کتاب با برداشت ایشان متفاوت است. من نگاهم به این رمان جور دیگری است و ایشان جور دیگری آن را دیدهاند. من فکر میکنم در این رمان این دیالوگها هستند که کاراکترها را میسازند. بنابراین نباید دیالوگها مثل هم باشند؛ چراکه شخصیتها را از روی همین گفتوگوها میتوان شناخت. در عین حال این رمان لحن واحدی ندارد. خود راوی در یک جاهایی خیلی جدی است، جاهایی افسرده است، جاهایی خوشحال است، جایی دارد خاطره تعریف میکند، جاهایی شبیه متن مکتوب است و جاهایی کاملاً شفاهی میشود. اینها ترفندهایی است که نویسنده به کار برده و مترجم هم باید آنها را در زبان فارسی معادلسازی کند. کشف اینها هم البته خودش نکتهای است. باید این سوال را پرسید که رمانی مثل «گتسبی بزرگ» که از آثار ممتاز قرن بیستم است، چه ویژگیهایی دارد که تا این اندازه مهم است؟ اینها ورزشهایی است که مترجم باید پشت میزش انجام بدهد تا بتواند نثر چندصدایی این راوی را بیرون بکشد و تغییر شخصیتها را در رمان نشان دهد. این رمان در عین حال یک نقد عمیق اجتماعی هم هست. همه اینها باید در اثر ترجمهشده نمود داشته باشد. اینها البته کار پنهانِ یک مترجم است و هیچوقت به چشم نمیآید و اصلا نباید هم به چشم بیاید. این کتاب از آن دست کتابهایی است که ترجمهاش همواره ناتمام است و میشود باز هم ترجمهاش کرد."
📸 وضعیت کتابفروشی فردوسی در پلدختر پس از سیل اخیر - از اینستاگرام فرزاد گمار @ehsanname
احساننامه
📚نشر قطره اعلام کرد با هدف حمایت از کتابفروشیهای کوچک، از حضور در نمایشگاه کتاب تهران و نمایشگاههای استانی کتاب انصراف میدهد. البته میشد به صورت نمایشگاهی و فقط بدون فروش کتاب شرکت کرد @ehsanname
📚 طبق اعلام سایت نشر قطره، این انتشاراتی امسال هم در نمایشگاه کتاب تهران حاضر نیست. البته میشد به صورت نمایشگاهی و بدون فروش کتاب هم در نمایشگاه شرکت کرد تا کتابخوانها بدانند از کتابفروشیهای کوچک چه کتابهایی بخرند @ehsanname
Man Gholame Ghamaram
Ahmad Shamloo
🎼 «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو» شعر مولانا با دکلمه #احمد_شاملو از آلبوم «غزلیات مولوی» @ehsanname
Tasnif Gholame Ghamar
Alireza Ghorbani
🎼 «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو» شعر مولانا با آواز علیرضا قربانی از آلبوم «قاف عشق» @ehsanname
Tasnife Gholaame Ghamar
Salar Aghili/Salar Aghili
🎼 «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو» شعر مولانا با آواز سالار عقیلی از آلبوم «هوای آفتاب» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺هیچ اشکالی ندارد که کسی کتاب «نمایش در ایران» بهرام بیضایی را نخوانده باشد تا بداند از بین دسته نمایشهای کهن موسوم به تقلید، لالبازی آنقدر رایج بوده که عنوان مستقل پیدا کرده (ص ۵۷) یا مثلاً «سفرنامه اولیویه» فرانسوی را ندیده باشد که در شرح ضیافتی معمولی در یک کاروانسرا در زمان آغامحمدخان قاجار، از دعوت کردن سه نفر برای اجرای نمایش لالبازی گفته (ص ۹۰)... مشکل اینجاست که درباره چیزی که نخواندهایم، با قاطعیت نظر بدهیم @ehsanname
احساننامه
📸 تجمع دوستداران میراث فرهنگی در جلوی خانه نیما یوشیج در محله دزاشیب برای جلوگیری از تخریب این خانه، در عصر برفیِ پنجشنبه ۱۳ دی و سالروز خاموشی نیما / ایسنا @ehsanname
🔹بالاخره خانۀ نیما از خطر تخریب نجات پیدا کرد. شهردار منطقه یک تهران به ایرنا گفته شهرداری قرارداد خرید خانه نیما را به مبلغ ۱۳ و نیم میلیارد تومان بسته و تشریفات اداری برای انتقال سند این ملک در حال انجام است که تا نیمه خرداد به سرانجام میرسد @ehsanname
📚 میخواهید فرزندتان کتابخوان شود؟
@ehsanname
"برای این که کسی به ادبیات علاقهای پایدار داشته باشد، دو شرط باید برقرار باشد. یک اینکه عادت مطالعۀ آثار وزین بایستی در دوران کودکی برایش «به شدت الگوسازی» شده باشد. به عبارت دیگر، یکی از والدین یا هر دویشان بایستی اهل مطالعۀ کتابهای جدی بوده و کودک را هم به این کار تشویق کرده باشند.
ولی داشتن پدر یا مادری اهل مطالعه به تنهایی برای اینکه کسی در تمام طول زندگیاش کتابخوانی پر و پا قرص باشد کافی نیست. یک کتابخوان خردسال باید کس دیگری هم در زندگی داشته باشد که بتواند با او دربارۀ این علاقۀ مشترک حرف بزند. بچه همین که به مطالعه عادت کرد، شروع میکند به اینکه زیر لحاف و با نور چراغقوه کتاب بخواند. اگر والدین باهوش باشند، بچه را از این کار منع میکنند که باعث میشود از آن طرف بیشتر ترغیب شود. وگرنه بچه یکی جفت خودش پیدا میکند که او هم عادت به مطالعه دارد و دوتایی این را مثل یک راز بین خودشان نگه میدارند. پیدا کردن این همراه ممکن است تا خود کالج دست ندهد. خصوصاً در دوران دبیرستان اهل مطالعه بودن جریمه هم دارد. خیلی از بچههایی که تا قبل از کالج تنهایی برای خودشان کتاب میخواندند، تازه آنجا که میرسند کشف میکنند که خدایا، اینجا کتابخوانهای دیگری هم هستند!"
📌«درد که کسی را نمیکشد»، جاناتان فرنزن، ترجمۀ ناصر فرزینفر، نشر اطراف، صفحه ۸۵و۸۶
@ehsanname
"برای این که کسی به ادبیات علاقهای پایدار داشته باشد، دو شرط باید برقرار باشد. یک اینکه عادت مطالعۀ آثار وزین بایستی در دوران کودکی برایش «به شدت الگوسازی» شده باشد. به عبارت دیگر، یکی از والدین یا هر دویشان بایستی اهل مطالعۀ کتابهای جدی بوده و کودک را هم به این کار تشویق کرده باشند.
ولی داشتن پدر یا مادری اهل مطالعه به تنهایی برای اینکه کسی در تمام طول زندگیاش کتابخوانی پر و پا قرص باشد کافی نیست. یک کتابخوان خردسال باید کس دیگری هم در زندگی داشته باشد که بتواند با او دربارۀ این علاقۀ مشترک حرف بزند. بچه همین که به مطالعه عادت کرد، شروع میکند به اینکه زیر لحاف و با نور چراغقوه کتاب بخواند. اگر والدین باهوش باشند، بچه را از این کار منع میکنند که باعث میشود از آن طرف بیشتر ترغیب شود. وگرنه بچه یکی جفت خودش پیدا میکند که او هم عادت به مطالعه دارد و دوتایی این را مثل یک راز بین خودشان نگه میدارند. پیدا کردن این همراه ممکن است تا خود کالج دست ندهد. خصوصاً در دوران دبیرستان اهل مطالعه بودن جریمه هم دارد. خیلی از بچههایی که تا قبل از کالج تنهایی برای خودشان کتاب میخواندند، تازه آنجا که میرسند کشف میکنند که خدایا، اینجا کتابخوانهای دیگری هم هستند!"
📌«درد که کسی را نمیکشد»، جاناتان فرنزن، ترجمۀ ناصر فرزینفر، نشر اطراف، صفحه ۸۵و۸۶
📖 پیشنهاد کتاب: دیروز عصر در یک اتفاق تاریخی، برای اولین بار تصویری از یک سیاهچاله منتشر شد: گامی بزرگ در علم نجوم و فیزیک. اما این سیاهچاله دقیقاً چی هست؟ و به چه دردی میخورد؟ پیشنهاد دوستان اهل فن، خواندن این دو کتاب است: «جهان تورمی» آلن گوث (ترجمه جمیل آریایی، انتشارات مازیار) که روایتی است از داستان پیشرفت علم کیهانشناسی جدید و آخرین نظریه منشاء جهان هستی که خود گوث هم در آن نقش داشته. و دیگر «جهانهای موازی» میچیو کاکو (ترجمۀ سارا ایزدیار و علی هادیان، انتشارات مازیار) که بعد از توضیح مفاهیمی مثل جهان تورمی و سیاهچاله، دربارۀ احتمال وجود جهانهای موازی از نظر فیزیک بحث کرده و کتابش لحنی شوخ و طناز دارد. هر دو کتاب نوشتۀ دانشمندهای معروف و مهمی است، اما در عین حال آنقدرها هم تخصصی نیستند که مخاطب عام نفهمد @ehsanname
📸 تصویر فوقالعادهای از پلدختر بعد از سیل. عکس کارِ روحالله خسروینژاد است که در اینستاگرام عکسهایی از سیل اخیر با عنوان کلی «آدمهای بحران» هم دارد @ehsanname
🔹 #تبلیغات_کتاب قدیمی: «سفر به ماه» ژول ورن در روزنامه «اطلاعات» ۱۳۰۸ - دو نکته جالب در این آگهی یکی معرفی این کتاب به عنوان اثری در مقابل رمانهای «هرزه» است و یکی هم فروش کتاب در داروخانه (یا به قول خودشان «دواخانه» - تصویر از کانال دیروزنامه @ehsanname
🔹 سهیل آصفی: کتابی که امروز ژولین آسانژ موقع بازداشت دستش گرفته بود «تاریخ حکومت امنیت ملی، مجموعه مصاحبه با گور ویدال» است. ویدال [نویسندۀ رمانهای تاریخی] گفته بود: «ما در آمریکا فقط یک حزب سیاسی داریم و آن حزب مالکیت است که اساساً آمریکای شرکتها است و دو جناحِ راست دارد که نام یکی جمهوریخواه و نام دیگری دموکرات است.»
https://twitter.com/SoheilAsefi/status/1116389578963767297
https://twitter.com/SoheilAsefi/status/1116389578963767297
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸آیا واقعاً ادبیات میتواند ذهن یا زندگی ما را دگرگون کند؟
پاسخ آلن دو باتن، نویسنده و فیلسوف مشهور، به این پرسش را در این ویدیو کوتاه ببینید و بشنوید و بخوانید @ehsanname
پاسخ آلن دو باتن، نویسنده و فیلسوف مشهور، به این پرسش را در این ویدیو کوتاه ببینید و بشنوید و بخوانید @ehsanname
احساننامه
🔹خانه پدری هوشنگ ابتهاج #سایه در محله استادسرای رشت. در سالهای قبل این خانه مهد کودک بود و حالا هم در آستانه تخریب است. واکنش دوستداران استاد را اینجا بخوانید isna.ir/news/96032715490/
🔹ایسنا - خانه پدری هوشنگ ابتهاج #سایه در محله استادسرای رشت، بعد از دو سال کش و قوس تخریب شد. این خانه زادگاه گلچین گیلانی، پسرخالۀ سایه و شاعر شعر معروف «باز باران با ترانه ...» هم بود @ehsanname
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
🎯 با کتابی که از آن متنفرید، معمولاً چه میکنید؟ میاندازیدش دور یا پرتش میکنید یکگوشهای یا اصلاً به فکر خریدش نمیافتید. اما کتاببازهای حرفهای از این کارها نمیکنند. آنها به استقبال کتابی میروند که از موضوعش متنفرند، طرحجلدی دارد که حالشان را بر هم میزند، و دستزدن به کاغذش برایشان چندشآور است. البته که نمیخواهند خودآزاری کنند. خواندن این کتابها، تا آخرین کلمه، ما را به انتقاد و تیزبینی عادت میدهد و اصلاً به ما میفهماند که چطور باید کتاب بخوانیم.
🔖 ۱۴۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۹ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9362/
🔻 اشتراک فصلنامههای سال ۹۸
🔗 @tarjomaanweb
🔖 ۱۴۰۰ کلمه
⏰ زمان مطالعه: ۹ دقيقه
📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9362/
🔻 اشتراک فصلنامههای سال ۹۸
🔗 @tarjomaanweb
🔸سیل، دنیای آسودۀ کودکان را هم با خود میبرد. اگر میخواهید برای بچههای مناطق سیلزده کتاب یا اسباببازی بفرستید، پیشنهاد آقای سیدآبادی، نویسنده کودک و از مروجان کتابخوانی در کشور، انجمن توسعه فرهنگی کودکان است:
📍خیابان مطهری، خیابان فجر، کوچه کامیاب، پلاک۳
☎️ تلفن ۸۸۸۲۷۰۳۵
@ehsanname
➖توضیحات بیشتر در کانال علیاصغر سیدآبادی:
https://news.1rj.ru/str/Seidabadii/869
📍خیابان مطهری، خیابان فجر، کوچه کامیاب، پلاک۳
☎️ تلفن ۸۸۸۲۷۰۳۵
@ehsanname
➖توضیحات بیشتر در کانال علیاصغر سیدآبادی:
https://news.1rj.ru/str/Seidabadii/869
📸 پاکسازی گلولای سیل از در و دیوار کتابخانه کانون پرورش فکری پلدختر - عکس از کانوننیوز @ehsanname
🔹روز صفر و یکی است
✍احسان رضایی: معمولش این است که وقتی میخواهند مطلبی را دربارۀ اینترنت و تأثیراتش در زندگی روزمره و این قبیل شروع کنند، میروند سراغ قصه آن فیزیکدان انگلیسی و سایت بدشکلی که دسامبر ۱۹۹۰ به راه انداخت و برای همکارش پیامهای خندهدار فرستاد. من اما خودم خاطره بامزهتری دارم. پنج سال بعد از شوخی جناب فیزیکدان با همکارش، بهار ۱۳۷۴ بود که به در و دیوار دانشگاه آگهی زدند: «متقضایان برای ثبتنام صندوق پستی اینترنتی به کتابخانه مراجعه کنند.» طبیعتاً ما هم رفتیم و برای ای-میل واقعاً به صف ایستادیم تا نوبتمان برسد و آقای متصدی برایمان آیدی و پسورد انتخاب کند و بدهد دستمان تا ما برویم پشت دستگاه بنشینیم و با نسخه ۳/۱ ویندوز که مخلوطی بود از رنگ آبی پریده و پیکسلهای درشت، صفحه را باز کنیم و آیدی و پسورد را از روی کاغذ تایپ کنیم و از تکنولوژی جدید، تعجب بکنیم... و همۀ اینها در کجا؟ در کتابخانه.
کتابخانه دانشگاه، یک وقتی حکم گوگل و ویکیپدیا و تلگرام را یکجا برای ما داشت. ابزار جستجو، کمدهای چوبی بود که در گوشۀ سالن ورودی چیده شده بود. هر کمد، روی پایههایی یک متری آمده بود بالا و مثل کبوترخانههای قدیمی به کشوهای متعدد تقسیم شده بود. هر کشو را میکشیدی بیرون، داخلش کارتهایی بود به اندازۀ نصف کف دست، که با یک میلۀ طولانی از بالا به هم وصل بودند. مثل کمد لباسها که باید رختهای آویزان از میله را جلو و عقب بکنی تا بتوانی لباس دلخواهت را پیدا کنی، کارتها را هم باید جلو و عقب میکردی تا به کتاب مورد نظر برسی. هر کارت اطلاعات یک کتاب را داشت، نام و نام نویسنده/مترجم و مشخصات نشرش، شمارۀ کتاب در کتابخانه و البته، موضوع کتاب. فرض کنید شما میخواستید دربارۀ شعر هایکو بخوانید. باید میرفتید سراغ کمدهای چوبی، یا به قول خودشان «برگهدان»ها. اول کشویی که روش نوشته های دو چشم را پیدا میکردید تا ببینید مثلاً کتابی هست که اسمش «هایکو» باشد؟ بعد ترکیبات دیگر را امتحان میکردید، مثلاً حرف دال و «درباره/ در باب هایکو» یا حرف گاف را دنبال «گزیده هایکو» میگشتید. طبیعتاً هنوز کتابهایی بود که شما نمیتوانستید حدس بزنید اسمشان با چه حرفی از الفبا شروع میشود. مثلا «صد هایکوی مشهور» که یکی از بهترین مجموعه هایکوهای ترجمه شده به فارسی است، هنوز پیدا نشده بود. حالا وقتش بود که بروید سراغ کمدهایی که به جای اسم کتابها، بر اساس حروف الفبای موضوعات دستهبندی شده بودند. آنجا باید دنبال همۀ ترکیبات ممکن مثل «ژاپن - ادبیات»، «ادبیات ژاپنی»، «شعر ژاپنی»، «شاعران ژاپنی»، «شعر هایکو»، «شعر کوتاه» و ... میگشتید. اینطوری هم یک سری کتاب دیگر پیدا میشد. هنوز نمیدانستیم کدامیکی به درد بخور است و کدام کتاب، رونویسی از بقیه. حالا نوبت ارایه برگه درخواست کتابها بود تا میز پذیرش از طریق لولههایی که در بین طبقات ساختمان کتابخانه تعبیه شده بود، برگۀ درخواست را بفرستد و در هر نوبت دو کتاب برایتان بیاید و همانجا کتابها را تورقی بکنید و ببینید کتاب پراطلاعی است، یا نه، باید بروید سراغ بعدی.
همان وقتها که تازه سر و کلۀ موجودی به اسم اینترنت پیدا شده بود، لغت «هایکو» را در یک مجله خواندم. رفتم کتابخانه دانشگاه و بعد از طی مراحل و البته یک هفته صبر برای بازگشت دو جلد کتابی که امانت رفته بود، توانستم بفهمم هایکو یعنی چی؟ آنها را که خواندم، رفتم کتابهای انگلیسیزبان در این باره را گرفتم که اطلاعات بیشتری داشتند. چندتایی جمله و پاورقی بود به زبان اصلی که رفتم دانشکده زبانهای خارجی از دانشجوهای زبان ژاپنی کمک گرفتم و با کمک آنها ترجمه کردم و سر جمع شد ۱۱روز. بعد یک شاعری هم دارند ژاپنیها به اسم تانیگوچی بوسون که شعر و شخصیتش شبیه حافظ خودمان است و مردم ژاپن با شعرش فال میگیرند. من هم یک بار با ترتیب و آداب خاص فال گرفتم. این از آب در آمد:
Ame no hi ya
miyako ni toöki
momo no yado
رفتم و کمی لغت و زبان ژاپنی یاد گرفتم که فالم را بفهمم. معنیاش میشود یک همچو چیزی: «روز بارانی است/ از پایتخت دور است/ خانۀ شکوفه هلوی من». راستش را بخواهید هنوز هم گاهی آن لغات ژاپنی را که تلفظشان را با حروف انگلیسی نوشتم، مثل یک وِرد برای خودم تکرار میکنم تا چیزهای بیشتری از فالم دستگیرم بشود.
میگویند سیستم امانت کتاب کتابخانه، مثل بقیه چیزها، اینترنتی و بسیار سریع شده. یک بار خودم امتحان کردم و دنبال هایکوی بوسون در اینترنت گشتم. انواع و اقسام ترجمههایش را در کمتر از ۱۱ثانیه پیدا کردم. اینترنت و سرعتش فوقالعاده است، اما گاهی فکر میکنم که اگر من از دنیای اینترنت راه برده بودم به شعر بوسون، آیا اصلا بیشتر از یک بار این شعر شگفت را میخواندم؟
📌منتشرشده در روزنامه «اعتماد» پنجشنبه ۲۲ فروردین ۹۸ (صفحه ۱۱)
@ehsanname
🔻خوشنویسی ژاپنیِ هایکو بالا از بوسون
✍احسان رضایی: معمولش این است که وقتی میخواهند مطلبی را دربارۀ اینترنت و تأثیراتش در زندگی روزمره و این قبیل شروع کنند، میروند سراغ قصه آن فیزیکدان انگلیسی و سایت بدشکلی که دسامبر ۱۹۹۰ به راه انداخت و برای همکارش پیامهای خندهدار فرستاد. من اما خودم خاطره بامزهتری دارم. پنج سال بعد از شوخی جناب فیزیکدان با همکارش، بهار ۱۳۷۴ بود که به در و دیوار دانشگاه آگهی زدند: «متقضایان برای ثبتنام صندوق پستی اینترنتی به کتابخانه مراجعه کنند.» طبیعتاً ما هم رفتیم و برای ای-میل واقعاً به صف ایستادیم تا نوبتمان برسد و آقای متصدی برایمان آیدی و پسورد انتخاب کند و بدهد دستمان تا ما برویم پشت دستگاه بنشینیم و با نسخه ۳/۱ ویندوز که مخلوطی بود از رنگ آبی پریده و پیکسلهای درشت، صفحه را باز کنیم و آیدی و پسورد را از روی کاغذ تایپ کنیم و از تکنولوژی جدید، تعجب بکنیم... و همۀ اینها در کجا؟ در کتابخانه.
کتابخانه دانشگاه، یک وقتی حکم گوگل و ویکیپدیا و تلگرام را یکجا برای ما داشت. ابزار جستجو، کمدهای چوبی بود که در گوشۀ سالن ورودی چیده شده بود. هر کمد، روی پایههایی یک متری آمده بود بالا و مثل کبوترخانههای قدیمی به کشوهای متعدد تقسیم شده بود. هر کشو را میکشیدی بیرون، داخلش کارتهایی بود به اندازۀ نصف کف دست، که با یک میلۀ طولانی از بالا به هم وصل بودند. مثل کمد لباسها که باید رختهای آویزان از میله را جلو و عقب بکنی تا بتوانی لباس دلخواهت را پیدا کنی، کارتها را هم باید جلو و عقب میکردی تا به کتاب مورد نظر برسی. هر کارت اطلاعات یک کتاب را داشت، نام و نام نویسنده/مترجم و مشخصات نشرش، شمارۀ کتاب در کتابخانه و البته، موضوع کتاب. فرض کنید شما میخواستید دربارۀ شعر هایکو بخوانید. باید میرفتید سراغ کمدهای چوبی، یا به قول خودشان «برگهدان»ها. اول کشویی که روش نوشته های دو چشم را پیدا میکردید تا ببینید مثلاً کتابی هست که اسمش «هایکو» باشد؟ بعد ترکیبات دیگر را امتحان میکردید، مثلاً حرف دال و «درباره/ در باب هایکو» یا حرف گاف را دنبال «گزیده هایکو» میگشتید. طبیعتاً هنوز کتابهایی بود که شما نمیتوانستید حدس بزنید اسمشان با چه حرفی از الفبا شروع میشود. مثلا «صد هایکوی مشهور» که یکی از بهترین مجموعه هایکوهای ترجمه شده به فارسی است، هنوز پیدا نشده بود. حالا وقتش بود که بروید سراغ کمدهایی که به جای اسم کتابها، بر اساس حروف الفبای موضوعات دستهبندی شده بودند. آنجا باید دنبال همۀ ترکیبات ممکن مثل «ژاپن - ادبیات»، «ادبیات ژاپنی»، «شعر ژاپنی»، «شاعران ژاپنی»، «شعر هایکو»، «شعر کوتاه» و ... میگشتید. اینطوری هم یک سری کتاب دیگر پیدا میشد. هنوز نمیدانستیم کدامیکی به درد بخور است و کدام کتاب، رونویسی از بقیه. حالا نوبت ارایه برگه درخواست کتابها بود تا میز پذیرش از طریق لولههایی که در بین طبقات ساختمان کتابخانه تعبیه شده بود، برگۀ درخواست را بفرستد و در هر نوبت دو کتاب برایتان بیاید و همانجا کتابها را تورقی بکنید و ببینید کتاب پراطلاعی است، یا نه، باید بروید سراغ بعدی.
همان وقتها که تازه سر و کلۀ موجودی به اسم اینترنت پیدا شده بود، لغت «هایکو» را در یک مجله خواندم. رفتم کتابخانه دانشگاه و بعد از طی مراحل و البته یک هفته صبر برای بازگشت دو جلد کتابی که امانت رفته بود، توانستم بفهمم هایکو یعنی چی؟ آنها را که خواندم، رفتم کتابهای انگلیسیزبان در این باره را گرفتم که اطلاعات بیشتری داشتند. چندتایی جمله و پاورقی بود به زبان اصلی که رفتم دانشکده زبانهای خارجی از دانشجوهای زبان ژاپنی کمک گرفتم و با کمک آنها ترجمه کردم و سر جمع شد ۱۱روز. بعد یک شاعری هم دارند ژاپنیها به اسم تانیگوچی بوسون که شعر و شخصیتش شبیه حافظ خودمان است و مردم ژاپن با شعرش فال میگیرند. من هم یک بار با ترتیب و آداب خاص فال گرفتم. این از آب در آمد:
Ame no hi ya
miyako ni toöki
momo no yado
رفتم و کمی لغت و زبان ژاپنی یاد گرفتم که فالم را بفهمم. معنیاش میشود یک همچو چیزی: «روز بارانی است/ از پایتخت دور است/ خانۀ شکوفه هلوی من». راستش را بخواهید هنوز هم گاهی آن لغات ژاپنی را که تلفظشان را با حروف انگلیسی نوشتم، مثل یک وِرد برای خودم تکرار میکنم تا چیزهای بیشتری از فالم دستگیرم بشود.
میگویند سیستم امانت کتاب کتابخانه، مثل بقیه چیزها، اینترنتی و بسیار سریع شده. یک بار خودم امتحان کردم و دنبال هایکوی بوسون در اینترنت گشتم. انواع و اقسام ترجمههایش را در کمتر از ۱۱ثانیه پیدا کردم. اینترنت و سرعتش فوقالعاده است، اما گاهی فکر میکنم که اگر من از دنیای اینترنت راه برده بودم به شعر بوسون، آیا اصلا بیشتر از یک بار این شعر شگفت را میخواندم؟
📌منتشرشده در روزنامه «اعتماد» پنجشنبه ۲۲ فروردین ۹۸ (صفحه ۱۱)
@ehsanname
🔻خوشنویسی ژاپنیِ هایکو بالا از بوسون