📖 «فرانکنشتاین» با کدام ترجمه؟
نشر ققنوس ترجمۀ جدیدی از رمان «فرانکنشتاین» منتشر کرده با تصاویری که به فضای سیاه داستان کمک میکند. از ترجمههای متعدد این اثر کلاسیک (از ۱۳۱۷ تاکنون) سه کار در دسترس است. برای مقایسه بخشی از داستان را که در آن دانشمندِ قصه از قولی که به هیولا داده منصرف میشود بخوانید و ببینید ترجمۀ سادهتر (محسن سلیمانی) به کارتان میآید یا لحن قدمایی (ترجمه فیروزمند) یا چیزی بینابین (فرشاد رضایی).
@ehsanname
🔸ترجمه محسن سلیمانی(نشر قدیانی): یک شب وقتی خورشید غروب کرده بود و ماه تازه داشت از دریا بالا میآمد، در آزمایشگاهم نشسته بودم. نور کافی نبود تا کارم را ادامه دهم و بیکار مانده بودم؛ همانطور که نشسته بودم، سلسله افکار جورواجوری در ذهنم شکل گرفت و باعث شد به نتایج کارم فکر کنم. سه سال قبل نیز به همین کار مشغول بودم و دیوی خلق کرده بودم که درندهخویی بیسابقهاش قلبم را غصهدار و تا ابد تلخترین پشیمانیها را به بار آورده بود. حال نیز مشغول ساختن هیولای دیگری بودم که شاید هزاران برابر شرورتر از جفتش میشد و ذاتاً از قتل و خونریزی لذت میبرد. هیولا قسم خورده بود از جاهایی که آدمها زندگی میکنند، دور و در بیابانها پنهان شود؛ اما جفت او چنین قولی نداده بود. حتی ممکن بود آن دو از هم بیزار شوند. آیا هیولایی که از زشتی و بیریختیاش متنفر بود، با دیدن هیولای مؤنث دیگری مثل خودش بیش از پیش از خودش منزجر نمیشد؟ شاید این زن وقتی چشمش به مردان زیبای دیگر میافتاد، از شوهرش بیزار و رویگردان میشد. شاید هیولا را ترک میکرد و آن وقت این بار که یکی از همنوعانش او را ترک کرده، خشمگینتر و درندهتر از قبل میشد. حتی گیریم که آنها از اروپا هم میرفتند و در بیابانها و دنیای جدیدی ساکن میشدند؛ اما از اولین نتایج حسی که هیولا تشنه آن بود، داشتن بچه و بعد نسلی از شیاطین خبیث در سراسر زمین پراکنده میشدند و ممکن بود وضع زندگی نسل بشر را ناامن و سرشار از وحشت کنند...
🔸ترجمه کاظم فیروزمند(نشر مرکز): شبی در آزمایشگاهم بودم. خورشید غروب کرده بود و ماه داشت از کرانۀ دریا بالا میآمد. برای کار نور کافی نداشتم و بیکار نشسته بودم. خیالاتی در سرم بود که مرا به فکر کردن دربارۀ عواقب کاری که میکردم واداشت. سه سال پیش به همین صورت کار کرده و اهریمنی آفریده بودم که وحشیگری بیهمتایش مرا منزوی و افسرده ساخت و دلم را برای همیشه از ندامتی تلخ و زهرآگین انباشت. حالا میخواستم موجودی دیگر بسازم که ممکن بود هزاران بار شرورتر از همتای فعلی خود شود و به نوبۀ خود از کشتن و تخریب لذت ہبرد. هيولا عهد کرده بود که از مجاورت آدمها دور شود و در بیابانهای دور سر کند، اما موجود مؤنث چنين قراری نگذاشته بود. حتی ممکن بود آنها از یکدیگر بدشان بیاید. هیولای فعلی که از ناهنجاری ظاهر خود نفرت داشت، آیا امکان نداشت از موجود مؤنثی که عین خودش باشد بیشتر متنفر شود؟ هیولای مؤنث نیز ممکن بود به نفرت از او روی گرداند و به انسان زیباتر روی آورد. امکان داشت این هیولا را ترک کند و این که همنوع خودش او را ترک کرده است بهانۀ تازهای برای خشم و رنجش وی شود. حتی اگر اروپا را ترک میکردند و در صحراهای قارۀ جدید اقامت میکردند باز یکی از نتایج احساساتی که هیولا مشتاقش بود تولید بچه میبود و نسلی از هیولاها در زمین پیدا میشد که ناگزیر زندگی را برای نوع بشر دشوار و پر از هراس میساخت...
🔹ترجمه فرشاد رضایی(نشر ققنوس): در کارگاهم نشسته بودم؛ خورشید غروب کرده و ماه از افق دریا بیرون آمده بود. نور کفاف ادامۀ کار را نمیداد و من بیکار بودم. همینطور که نشسته بودم سلسله افکاری به ذهنم خطور کرد که مرا به تأمل در عواقب کاری واداشت که مشغولش بودم. سه سال قبل به همین نحو درگیر این کار بودم و هیولایی آفریده بودم که سبعیت بیسابقهاش دل مرا خون و تا ابد مملو از تلخترین ندامتها کرده بود. حالا در شرف ساخت موجودی دیگر بودم که شاید شرارتش دههزار برابر همنوعش از آب درمیآمد و از کشت و کشتار لذت میبرد. هیولا قسم خورده بود که دور آدمیان را خط بکشد و در سرزمینهای خالی از سکنه پنهان شود، اما هیولای مؤنث که قولی نداده بود. شاید اصلاً از همدیگر متنفر میشدند. هیولا از بدریختی خودش بیزار بود و اگر همان بدریختی در قالب هیولایی مؤنث پیش چشمش ظاهر میشد بیزارش نمیکرد؟ شاید هم هیولای مؤنث به سبب بیزاری از او دل به وجنات ممتاز انسانها میبست. شاید هیولا را ترک میگفت و او داغ طرد شدن از سوی همنوع را هم میچشید و خشمگینتر میشد. حتی اگر اروپا را ترک میکردند و در بیابانهای ینگهدنیا ساکن میشدند باز هم اولین پیامد محبتی که هیولا طلب میکرد، به دنیا آمدن فرزندان و شکلگیری نژادی از اهریمنان بود که در جهان پراکنده میشدند و شاید حیات نوع بشر را به تزلزل و مخاطره میانداختند...
@ehsanname
نشر ققنوس ترجمۀ جدیدی از رمان «فرانکنشتاین» منتشر کرده با تصاویری که به فضای سیاه داستان کمک میکند. از ترجمههای متعدد این اثر کلاسیک (از ۱۳۱۷ تاکنون) سه کار در دسترس است. برای مقایسه بخشی از داستان را که در آن دانشمندِ قصه از قولی که به هیولا داده منصرف میشود بخوانید و ببینید ترجمۀ سادهتر (محسن سلیمانی) به کارتان میآید یا لحن قدمایی (ترجمه فیروزمند) یا چیزی بینابین (فرشاد رضایی).
@ehsanname
🔸ترجمه محسن سلیمانی(نشر قدیانی): یک شب وقتی خورشید غروب کرده بود و ماه تازه داشت از دریا بالا میآمد، در آزمایشگاهم نشسته بودم. نور کافی نبود تا کارم را ادامه دهم و بیکار مانده بودم؛ همانطور که نشسته بودم، سلسله افکار جورواجوری در ذهنم شکل گرفت و باعث شد به نتایج کارم فکر کنم. سه سال قبل نیز به همین کار مشغول بودم و دیوی خلق کرده بودم که درندهخویی بیسابقهاش قلبم را غصهدار و تا ابد تلخترین پشیمانیها را به بار آورده بود. حال نیز مشغول ساختن هیولای دیگری بودم که شاید هزاران برابر شرورتر از جفتش میشد و ذاتاً از قتل و خونریزی لذت میبرد. هیولا قسم خورده بود از جاهایی که آدمها زندگی میکنند، دور و در بیابانها پنهان شود؛ اما جفت او چنین قولی نداده بود. حتی ممکن بود آن دو از هم بیزار شوند. آیا هیولایی که از زشتی و بیریختیاش متنفر بود، با دیدن هیولای مؤنث دیگری مثل خودش بیش از پیش از خودش منزجر نمیشد؟ شاید این زن وقتی چشمش به مردان زیبای دیگر میافتاد، از شوهرش بیزار و رویگردان میشد. شاید هیولا را ترک میکرد و آن وقت این بار که یکی از همنوعانش او را ترک کرده، خشمگینتر و درندهتر از قبل میشد. حتی گیریم که آنها از اروپا هم میرفتند و در بیابانها و دنیای جدیدی ساکن میشدند؛ اما از اولین نتایج حسی که هیولا تشنه آن بود، داشتن بچه و بعد نسلی از شیاطین خبیث در سراسر زمین پراکنده میشدند و ممکن بود وضع زندگی نسل بشر را ناامن و سرشار از وحشت کنند...
🔸ترجمه کاظم فیروزمند(نشر مرکز): شبی در آزمایشگاهم بودم. خورشید غروب کرده بود و ماه داشت از کرانۀ دریا بالا میآمد. برای کار نور کافی نداشتم و بیکار نشسته بودم. خیالاتی در سرم بود که مرا به فکر کردن دربارۀ عواقب کاری که میکردم واداشت. سه سال پیش به همین صورت کار کرده و اهریمنی آفریده بودم که وحشیگری بیهمتایش مرا منزوی و افسرده ساخت و دلم را برای همیشه از ندامتی تلخ و زهرآگین انباشت. حالا میخواستم موجودی دیگر بسازم که ممکن بود هزاران بار شرورتر از همتای فعلی خود شود و به نوبۀ خود از کشتن و تخریب لذت ہبرد. هيولا عهد کرده بود که از مجاورت آدمها دور شود و در بیابانهای دور سر کند، اما موجود مؤنث چنين قراری نگذاشته بود. حتی ممکن بود آنها از یکدیگر بدشان بیاید. هیولای فعلی که از ناهنجاری ظاهر خود نفرت داشت، آیا امکان نداشت از موجود مؤنثی که عین خودش باشد بیشتر متنفر شود؟ هیولای مؤنث نیز ممکن بود به نفرت از او روی گرداند و به انسان زیباتر روی آورد. امکان داشت این هیولا را ترک کند و این که همنوع خودش او را ترک کرده است بهانۀ تازهای برای خشم و رنجش وی شود. حتی اگر اروپا را ترک میکردند و در صحراهای قارۀ جدید اقامت میکردند باز یکی از نتایج احساساتی که هیولا مشتاقش بود تولید بچه میبود و نسلی از هیولاها در زمین پیدا میشد که ناگزیر زندگی را برای نوع بشر دشوار و پر از هراس میساخت...
🔹ترجمه فرشاد رضایی(نشر ققنوس): در کارگاهم نشسته بودم؛ خورشید غروب کرده و ماه از افق دریا بیرون آمده بود. نور کفاف ادامۀ کار را نمیداد و من بیکار بودم. همینطور که نشسته بودم سلسله افکاری به ذهنم خطور کرد که مرا به تأمل در عواقب کاری واداشت که مشغولش بودم. سه سال قبل به همین نحو درگیر این کار بودم و هیولایی آفریده بودم که سبعیت بیسابقهاش دل مرا خون و تا ابد مملو از تلخترین ندامتها کرده بود. حالا در شرف ساخت موجودی دیگر بودم که شاید شرارتش دههزار برابر همنوعش از آب درمیآمد و از کشت و کشتار لذت میبرد. هیولا قسم خورده بود که دور آدمیان را خط بکشد و در سرزمینهای خالی از سکنه پنهان شود، اما هیولای مؤنث که قولی نداده بود. شاید اصلاً از همدیگر متنفر میشدند. هیولا از بدریختی خودش بیزار بود و اگر همان بدریختی در قالب هیولایی مؤنث پیش چشمش ظاهر میشد بیزارش نمیکرد؟ شاید هم هیولای مؤنث به سبب بیزاری از او دل به وجنات ممتاز انسانها میبست. شاید هیولا را ترک میگفت و او داغ طرد شدن از سوی همنوع را هم میچشید و خشمگینتر میشد. حتی اگر اروپا را ترک میکردند و در بیابانهای ینگهدنیا ساکن میشدند باز هم اولین پیامد محبتی که هیولا طلب میکرد، به دنیا آمدن فرزندان و شکلگیری نژادی از اهریمنان بود که در جهان پراکنده میشدند و شاید حیات نوع بشر را به تزلزل و مخاطره میانداختند...
@ehsanname
Forwarded from احساننامه
عاشقانههای دربی❤️💙
@ehsanname
در آزادی چه غوغاییست امشب
نبردِ پُر تماشاییست امشب
لبت پيروزی، استقلال چشمت
چه شهرآورد ِ زيباییست امشب
#شهراد_ميدری
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهرهات دِربی!
#احسان_پرسا
روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی
گونههایت قرمز و آن چشمهایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعههای دربی است
#عقیل_پورجمالی
باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری
@ehsanname
امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی
شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کردهای
#حسن_جهانی
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالیام …
#کنعان_محمدی
چشمهای آبیاش بر من هجوم آورده بود
حملۀ سرخی تدارک دیدم و بوسیدمش
#رحیم_نبی
خستهام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازهی عابدزاده است!
#علی_صفری
@ehsanname
ما به آن چشمان کافرکیش عادت کردهایم
ما به این دلهای دائمریش عادت کردهایم
سایه چشم و رژ لب را کمی کمرنگ کن
ما به دربیهای بیتشویش عادت کردهایم
اشتباهات از رقیب است و جریمه سهم ما
ما به شوریهای بخت خویش عادت کردهایم
ما به داورهای دوراندیش عادت کردهایم
ما به وضع فصلهای پیش عادت کردهایم
چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
ما به توپ گرد و بیمهریش عادت کردهایم
#یاسر_مالی
@ehsanname
در آزادی چه غوغاییست امشب
نبردِ پُر تماشاییست امشب
لبت پيروزی، استقلال چشمت
چه شهرآورد ِ زيباییست امشب
#شهراد_ميدری
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهرهات دِربی!
#احسان_پرسا
روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی
گونههایت قرمز و آن چشمهایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعههای دربی است
#عقیل_پورجمالی
باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری
@ehsanname
امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی
شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کردهای
#حسن_جهانی
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالیام …
#کنعان_محمدی
چشمهای آبیاش بر من هجوم آورده بود
حملۀ سرخی تدارک دیدم و بوسیدمش
#رحیم_نبی
خستهام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازهی عابدزاده است!
#علی_صفری
@ehsanname
ما به آن چشمان کافرکیش عادت کردهایم
ما به این دلهای دائمریش عادت کردهایم
سایه چشم و رژ لب را کمی کمرنگ کن
ما به دربیهای بیتشویش عادت کردهایم
اشتباهات از رقیب است و جریمه سهم ما
ما به شوریهای بخت خویش عادت کردهایم
ما به داورهای دوراندیش عادت کردهایم
ما به وضع فصلهای پیش عادت کردهایم
چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
ما به توپ گرد و بیمهریش عادت کردهایم
#یاسر_مالی
Forwarded from احساننامه
🔸شجرهنامه قهرمانان بخشِ حماسی شاهنامه و اطلاعات دیگر درباره حماسه ملی ایرانیان را در مطلب زیر 👇ببینید و بخوانید @ehsanname
Forwarded from احساننامه
HJ 309 - Shahname.pdf
2.1 MB
📚خلاصه شاهنامه، نقشه شاهنامه، آدمهای شاهنامه، و هر چیز دیگری که از شاهنامه باید بدانید را اینجا پیدا کنید: مطلبی از احسان رضایی در شماره ۳۰۹ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺«شعر در زمان فاجعه به ما چه میگوید؟» بخشی از شعر بلند #محمود_درویش، شاعر رنجهای فلسطین و انسان معاصر، در رثای یکی دیگر از فرزندان مشهور فلسطین، ادوارد سعید @ehsanname
احساننامه
🌕 برندۀ نوبل ادبیات چطور انتخاب میشود؟ @ehsanname احسان رضایی: آکادمی نوبل به عادت هر ساله، اسناد ۵۰ سال پیش خودش را آزاد کرد و از جمله فهرست ۱۰۳ کاندیدای نوبل ادبی ۱۹۶۹ هم منتشر شد (اینجا +). اینطوری معلوم شد که در این سال، از بین ادیبان بزرگ و مشهوری مثل…
🌕 برندۀ نوبل ادبیات چطور انتخاب میشود؟
@ehsanname
آکادمی نوبل هر سال اسناد ۵۰ سال پیش خودش را آزاد میکند. امسال هم اگرچه اعلام کردند به علت کرونا بازدید از این اسناد فقط با وقت قبلی ممکن است (+) اما بالاخره یک خبرنگار سوئدی اسناد را دیده و ماجرای انتخاب برندۀ نوبل ادبی ۱۹۷۰ را تعریف کرده است که اصلاً هم سیاسی نبوده!
🔹طبق گزارشی که گاردین از یک روزنامه سوئدی ترجمه و منتشر کرده (+)، سال ۱۹۷۰ و زمان اعلام نام آلکساندر سولژنیتسین روس به عنوان برنده، خود آکادمی هم از این انتخاب نگران بوده. بیش از همه آرتور لوندکویستِ شاعر مخالف بوده که میگفته میترسد دادن جایزه به نویسندۀ منتقد سیاستهای دولت شوروی، بیشتر به ضرر او تمام شود. لوندکویست گفته اعطای این جایزه در وقع اعلام مخالفت با شوروی است و جایزه نوبل نباید به میدان نبرد سیاسی تبدیل شود. قبل از این تاریخ، نوبل در ۱۹۵۸ بوریس پاسترناک، دیگر نویسندۀ روس مخالف مقامات شوروی را برنده اعلام کرده بود که پاسترناک به اجبار نوبل را رد کرد و علیه آن بیانیه داد و حتی انتشار رمان «دکتر ژیواگو» هم ممنوع شد. بعد در سال ۱۹۶۵ نوبل ادبیات به میخائیل شولوخف رسید که این یکی در شوروی چهرۀ موجهی به حساب میآمد. در گزارش آن جلسۀ کذا آمده که هنری اولسون، دیگر عضو اکادمی سوئد جواب لوندکویست را اینطوری داد که: «درست به همان دلیل که در سال ۱۹۶۵ جایزه را به شولوخفِ طرفدار استالین دادیم، حالا انصاف حکم میکند که بتوانیم جایزه را به نویسندۀ منتقد سیستمی مثل سولژنیتسین بدهیم». یعنی استاد نه تنها گفته جایزۀ ۱۹۷۰ را داریم سیاسی میدهیم که فرموده در ۱۹۶۵ هم همین بساط بود. اینجا لوندکویست گفته حالا گور بابای سیاست، «آیا نوشتههای او واقعاً خوب هستند؟» لوندکویست معتقد بوده نوشتههای سولژنیتسین در مقایسه با دیگر رمانهای قرن بیستم، ابتدایی و کسلکننده هستند. اولسون هم با این حرف مخالفتی نداشته، اما گفته عوضش آثار سولژنیتسین «دارای خرد انسانی ، قدرت همدلی و توانایی هنری عظیم» است. و خلاصه هرچی لوندکویست گفته نوبل را بدهیم به پابلو نرودا یا پاتریک وایت، بقیه به خرجشان نرفته است. اینطوری نوبل ادبی ۱۹۷۰ به آلکساندر سولژنیتسین میرسد؛ سال ۱۹۷۱ نوبل را به پابلو نرودا میدهند و سال ۱۹۷۳ به پاتریک وایتِ استرالیایی.
🔸طبیعتاً همانطور که خود اهالی آکادمی سوئد حدس زده بودند، این نوبل دردسرساز شد. سولژنیتسین میترسید اگر برای گرفتن جایزه از کشور خارج شود، تابعیتش باطل شود و دیگر نتواند برگردد. اول پیشنهاد دادند جایزه در سفارت سوئد در مسکو به او داده شود که سولژنیتسین قبول نکرد و شاکی شد که چرا باید جایزهاش را در مراسمی خصوصی و مخفیانه بگیرد؟ بعد قرار شد دبیر آکادمی سوئد، جایزه را بردارد ببرد به آپارتمانش در مسکو که به او ویزا ندادند. سولژنیتسین نامهای به بنیاد نوبل نوشت و وصیت کرد اگر آنقدر عمر نکرد که جایزهاش را بگیرد، این جایزه را به پسرش بدهند. البته او متن سخنرانی نوبلش را هم نوشته بود و یک روزنامهنگار سوئدی که توانست با سولژنیتسین ملاقات کند، دستنوشتۀ این سخنرانی را مخفیانه به هلسینکی فنلاند رساند. متن تندی که در آگوست ۱۹۷۲ منتشر شد و احساسات زیادی را در جهان برانگیخت. در این متن بود که اولین بار نام «مجمعالجزایر گولاگ» (اردوگاههای کار اجباری و نام کتاب معروف خودش) را آورد و باعث خشم سران شوروی شد.عاقبت سولژنیستین از شوروی تبعید شد و سال ۱۹۷۴ و ضمن تبعید، مدال نوبل ادبی را دریافت کرد (عکس پایین).
@ehsanname
@ehsanname
آکادمی نوبل هر سال اسناد ۵۰ سال پیش خودش را آزاد میکند. امسال هم اگرچه اعلام کردند به علت کرونا بازدید از این اسناد فقط با وقت قبلی ممکن است (+) اما بالاخره یک خبرنگار سوئدی اسناد را دیده و ماجرای انتخاب برندۀ نوبل ادبی ۱۹۷۰ را تعریف کرده است که اصلاً هم سیاسی نبوده!
🔹طبق گزارشی که گاردین از یک روزنامه سوئدی ترجمه و منتشر کرده (+)، سال ۱۹۷۰ و زمان اعلام نام آلکساندر سولژنیتسین روس به عنوان برنده، خود آکادمی هم از این انتخاب نگران بوده. بیش از همه آرتور لوندکویستِ شاعر مخالف بوده که میگفته میترسد دادن جایزه به نویسندۀ منتقد سیاستهای دولت شوروی، بیشتر به ضرر او تمام شود. لوندکویست گفته اعطای این جایزه در وقع اعلام مخالفت با شوروی است و جایزه نوبل نباید به میدان نبرد سیاسی تبدیل شود. قبل از این تاریخ، نوبل در ۱۹۵۸ بوریس پاسترناک، دیگر نویسندۀ روس مخالف مقامات شوروی را برنده اعلام کرده بود که پاسترناک به اجبار نوبل را رد کرد و علیه آن بیانیه داد و حتی انتشار رمان «دکتر ژیواگو» هم ممنوع شد. بعد در سال ۱۹۶۵ نوبل ادبیات به میخائیل شولوخف رسید که این یکی در شوروی چهرۀ موجهی به حساب میآمد. در گزارش آن جلسۀ کذا آمده که هنری اولسون، دیگر عضو اکادمی سوئد جواب لوندکویست را اینطوری داد که: «درست به همان دلیل که در سال ۱۹۶۵ جایزه را به شولوخفِ طرفدار استالین دادیم، حالا انصاف حکم میکند که بتوانیم جایزه را به نویسندۀ منتقد سیستمی مثل سولژنیتسین بدهیم». یعنی استاد نه تنها گفته جایزۀ ۱۹۷۰ را داریم سیاسی میدهیم که فرموده در ۱۹۶۵ هم همین بساط بود. اینجا لوندکویست گفته حالا گور بابای سیاست، «آیا نوشتههای او واقعاً خوب هستند؟» لوندکویست معتقد بوده نوشتههای سولژنیتسین در مقایسه با دیگر رمانهای قرن بیستم، ابتدایی و کسلکننده هستند. اولسون هم با این حرف مخالفتی نداشته، اما گفته عوضش آثار سولژنیتسین «دارای خرد انسانی ، قدرت همدلی و توانایی هنری عظیم» است. و خلاصه هرچی لوندکویست گفته نوبل را بدهیم به پابلو نرودا یا پاتریک وایت، بقیه به خرجشان نرفته است. اینطوری نوبل ادبی ۱۹۷۰ به آلکساندر سولژنیتسین میرسد؛ سال ۱۹۷۱ نوبل را به پابلو نرودا میدهند و سال ۱۹۷۳ به پاتریک وایتِ استرالیایی.
🔸طبیعتاً همانطور که خود اهالی آکادمی سوئد حدس زده بودند، این نوبل دردسرساز شد. سولژنیتسین میترسید اگر برای گرفتن جایزه از کشور خارج شود، تابعیتش باطل شود و دیگر نتواند برگردد. اول پیشنهاد دادند جایزه در سفارت سوئد در مسکو به او داده شود که سولژنیتسین قبول نکرد و شاکی شد که چرا باید جایزهاش را در مراسمی خصوصی و مخفیانه بگیرد؟ بعد قرار شد دبیر آکادمی سوئد، جایزه را بردارد ببرد به آپارتمانش در مسکو که به او ویزا ندادند. سولژنیتسین نامهای به بنیاد نوبل نوشت و وصیت کرد اگر آنقدر عمر نکرد که جایزهاش را بگیرد، این جایزه را به پسرش بدهند. البته او متن سخنرانی نوبلش را هم نوشته بود و یک روزنامهنگار سوئدی که توانست با سولژنیتسین ملاقات کند، دستنوشتۀ این سخنرانی را مخفیانه به هلسینکی فنلاند رساند. متن تندی که در آگوست ۱۹۷۲ منتشر شد و احساسات زیادی را در جهان برانگیخت. در این متن بود که اولین بار نام «مجمعالجزایر گولاگ» (اردوگاههای کار اجباری و نام کتاب معروف خودش) را آورد و باعث خشم سران شوروی شد.عاقبت سولژنیستین از شوروی تبعید شد و سال ۱۹۷۴ و ضمن تبعید، مدال نوبل ادبی را دریافت کرد (عکس پایین).
@ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺کتابفروشی سمیر منصور، بزرگترین کتابفروشی و ناشر غزه، با بمبهای اسرائیلی ویران شده. (+) جوانها کتابهای باقیمانده را از زیر آوار نجات دادهاند (+) @ehsanname
📖 در غزه چه کتابهایی میخوانند؟ در صفحۀ اینستاگرام «کتابفروشی سمیر منصور» بزرگترین کتابفروشی غزه که با بمبهای اسرائیلی ویران شده، تبلیغ کتابهای این کتابفروشی دیده میشود. علاوه بر رمانهای عربی و کتابهای مذهبی، رمانهای خارجی مثل «جنایت و مکافات» (فیودور داستایوسکی)، «قمارباز» (فیودور داستایوسکی)، «قتل در قطار سریعالسیر شرق» (آگاتا کریستی)، «بابا لنگدراز» (جین وبستر)، «قطار شبانه لیسبون» (پاسکال مرسیه)، «داغ ننگ» (ناتانیل هاثورن)، ... و کتابهای موفقیت نظیر «هفت عادت مردمان موثر» (استفان کاوی)، «پدر پولدار پدر بیپول» (رابرت کیوساکی) و «هنر بیخیال شدن» (مارک منسون) هم در این صفحه هست @ehsanname
Dar Kamin...
Ahmad Reza Ahmadi
🎧 «گلی را فراموش کردهام که بر چهرهام میتابید ... بانو مرا دریاب ...» ۳۰ اردیبهشتماه زادروز استاد #احمدرضا_احمدی است. عاشقانۀ معروفِ آقای شاعر بشنویم با صدای خودش و موسیقی کارن همایونفر در آلبوم «دوستت دارم» @ehsanname
🔹احمدرضا احمدی شاعر، مدتی در کانون پرورش فکری و هنری کودکان فعال بود. احمدی در آنجا بخشی راه انداخته بود با عنوان «مرکز تهیۀ نوار و صفحه برای کودکان و نوجوانان». در این مرکز مجموعهای غنی از صدای شاعران معاصر، کتاب صوتی قصۀ کودکان، زندگی و آثار موسیقدان جهان و آوازهای محلی ایران تهیه و تولید شد. بخشی از این آرشیو صوتی را در سایت forkanoon آپلود کردهاند، میتوانید هم خودتان بشنوید و خاطرهبازی کنید، هم برای فرزندانتان دانلود کنید. @ehsanname
Vaghti Ke Bacheh Boodam
Farhad
🎼 «وقتی که من بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود ...» شعر #اسماعیل_خویی با صدای فرهاد (که البته با متن منتشرشدۀ شعر در دفتر «بر بام گردباد» تفاوتهایی دارد). امروز اسماعیل خویی درگذشت @ehsanname
🔺نمونه نقاشیهای میلان کوندرا، نویسندۀ نامدارِ چک که در پاریس به نمایش درآمدند. بعضی از این نقاشیها جلد کتابهای کوندرا بودند. ظاهراً کوندرا نقاشی را از دهه ۱۹۷۰ شروع کرده؛ وقتی که با همسرش به یک آپارتمان در شهر رِن فرانسه آمدند و کوندرا سعی میکرده با کشیدن نقاشی و آویختن آنها بر روی دیوارهای خالی همسرش را خوشحال کند. (منبع +) @ehsammae