میدونید، امیدوارم آزادی حق همه باشه. نه فقط اونهایی که شناخته شدهتر هستن. حق اون آدمی که کسی نمیدونه کجاست، اسمش چیه، چه بلایی داره سرش میاد و چی رو داره تحمل میکنه. اون آدم لیاقتش رو داره، چشم انتظاره و درد میکشه. کاش به اونم برسه سهمی از آزادی.
یکشنبهها بابا موقع صدا زدنم میپرسه میخوای بری دانشگاه؟ نه بابا. من نمیخوام برم. مجبورم برم.
Offhand
Photo
رفتم عکسشو نشونش دادم. بهش میگم خیلی قشنگ بودید به چشمم عکس گرفتم. میگه خب.
Offhand
رفتم عکسشو نشونش دادم. بهش میگم خیلی قشنگ بودید به چشمم عکس گرفتم. میگه خب.
اما بعدش زیاد شدن و باهاشون دوست شدم. برام شعر خوندن. تهشم موقع خدافزی برام دست تکون دادن.
شیش هفت نفر شده بودن، بعد یه پیرمرد دیگه اومد پیششون، اون بنده خدا صندلی نداشت. دوستشون نبود خیلی. بعدش داشتم به بچها میگفتم اگه وقتی پیرشدیم، شوهرم نتونه دوستای پیرمردی داشته باشه چی؟