حس میکنم خدا یه دکمه داره، هرچند وقت یه بار مسخره بازیش گل میکنه دکمه رو فشار میده. بعد. ماهام عروسک کوکیهایی هستیم که بعد فشار اون دکمه باید توی غم و غصه حل بشیم. باید درد بکشیم و غمگین باشیم.
Forwarded from دویستوچند تکه استخوان.
طنابداری که دور گلوی من نبوده داره خفهم میکنه.
احساس بدرد نخور بودن داره کل وجودم رو میبلعه. در واقع فکر میکنم بلعیده و من تو عمقش غرق شدم.
مامان اونروز میگفت اینقدر مثل بچهایی همه باهات مثل بچه رفتار میکنن. اگه خوششون هم بیاد مثل وقتایی میمونه که خودت یه بچه میبینی و دلت میخواد یکم باهاش بگی، بخندی، تهشم نازش کنی و بری.
خیلی درست میگفت.
خیلی درست میگفت.
اینروزا اینقدر ناراحت و غمگین و خستهام که حتی قیافهام و کارهام و قدمهامم داد میزنن و میگن که وضعیت خوب نیست.