منّی رسالَهُ حُبّ
و مِنکِ رسالَهُ حُبّ
و یَتَشَکَّلُ الرَّبیع
از نامههای عاشقانهی من
از نامههای عاشقانهی تو
بهار شکل میگیرد
نزار قبانی
(آخیش به ربیع *)
و مِنکِ رسالَهُ حُبّ
و یَتَشَکَّلُ الرَّبیع
از نامههای عاشقانهی من
از نامههای عاشقانهی تو
بهار شکل میگیرد
نزار قبانی
(آخیش به ربیع *)
#صدروزقدردانی
روز چهاردهم.
داشتم به قدردانی امروز فکر میکردم، قدردانی گاهی با شادی زیاد همراه نیست اما مهمه.
بعد از چند سال اومدم که به شهر کوهستانی خوبم سربزنیم،که یه تیکه از قلبم برای همیشه اینجا دفن شده.
ابرای قشنگ توی راه
میز شام از قبل چیده شده و مهربونی خاله و شوهرخاله
قورمه سبزی
خاطره گفتنای قدیمی
احساس آرامشی که داشتم
اینکه حالا فقط صدای بلند تیک تاک ساعت میاد و من خوشحالم که خانوادم حس خوبی دارن.
هر چند قلبم این روزا نازکتر شده و
شبیه گلبرگایی که حس میکنی هر لحظه ممکنه پاره بشن آسیب پذیره،
ولی بابت روزهایی که خانواده خوشحالن شکرگزارم.
روز چهاردهم.
داشتم به قدردانی امروز فکر میکردم، قدردانی گاهی با شادی زیاد همراه نیست اما مهمه.
بعد از چند سال اومدم که به شهر کوهستانی خوبم سربزنیم،که یه تیکه از قلبم برای همیشه اینجا دفن شده.
ابرای قشنگ توی راه
میز شام از قبل چیده شده و مهربونی خاله و شوهرخاله
قورمه سبزی
خاطره گفتنای قدیمی
احساس آرامشی که داشتم
اینکه حالا فقط صدای بلند تیک تاک ساعت میاد و من خوشحالم که خانوادم حس خوبی دارن.
هر چند قلبم این روزا نازکتر شده و
شبیه گلبرگایی که حس میکنی هر لحظه ممکنه پاره بشن آسیب پذیره،
ولی بابت روزهایی که خانواده خوشحالن شکرگزارم.
#صدروزقدردانی
روز پونزدهم.
خواهرم میگه تو از انگیزههای زندگی منی و وقتی کم میارم بهت فکر میکنم که ادامه بدم.
من خیلی دوستش دارم :'
برای داشتن و بودنش
و برای همهی عشق و شوری که به آدم های اندکِ حتی دور و ندیده و نیافتهی زندگیم دارم شکرگزارم.
روز پونزدهم.
خواهرم میگه تو از انگیزههای زندگی منی و وقتی کم میارم بهت فکر میکنم که ادامه بدم.
من خیلی دوستش دارم :'
برای داشتن و بودنش
و برای همهی عشق و شوری که به آدم های اندکِ حتی دور و ندیده و نیافتهی زندگیم دارم شکرگزارم.
محمدرضا عبدالملکیان شعری داره که دلم میخواست الان این قسمتش رو واست میخوندم؛
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز میشوم
ستارههای کلامت را
در لحظههای ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز میشوم
ستارههای کلامت را
در لحظههای ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
آگوا
#صدروزقدردانی روز شونزدم. بابت اتفاقات بدی که میتونن رخ بدن اما اتفاق نمیافتن شکرگزارم.
(عذرمیخوام که تاخیر داره این برای دیروزه)
پرانتز باز کنم من تازه چندین ساعته که مجدد گوشی داشتم پس نشد قدردانی رو بنویسم و در راه برگشت به تهران بودم.
الان هم به دلیل کابوسی که دیدم قدردانیی که به ذهنم میاد این هستش که
شکرگزارم که توسط یه خانوادهی کرهای و یه دانشکده ی دروغین گرفتار نشدم و نمیخوان بفروشنم و یه سری چیزای دیگه پرانتز بسته.
الان هم به دلیل کابوسی که دیدم قدردانیی که به ذهنم میاد این هستش که
شکرگزارم که توسط یه خانوادهی کرهای و یه دانشکده ی دروغین گرفتار نشدم و نمیخوان بفروشنم و یه سری چیزای دیگه پرانتز بسته.
#صدروزقدردانی
روز هفدهم.
دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشتهای پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپهی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمهای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزادههای که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امامزاده های دور و مبهمی که روی تپهها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصههاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیباییها شکرگزارم.
روز هفدهم.
دیروز جاده رو نگاه میکردم
دشتهای پهن سبز که دلم میخواست توشون راه برم، بدوام، بشینم کتاب بخونم.
زمینای خشک که روشون خارای زرد و خردلی و سفید داشت.
درختای بلند یا یدونه درخت روی یه تپهی گلبهی.
کوهای عجیب و بزرگ و دور و خوشرنگ و آسمونِ آبی و سرمهای و صورتی و نارنجی و غلیظ و مه آلود.
نور چراغای تو جاده که وقتی چشمم رو کمی فشار میدادم تار و قشنگ میشدن.
امامزادههای که نمیشناختمشون و حس غریبی داشتن، امامزاده های دور و مبهمی که روی تپهها بودن.
خونه های که چراغشون روشن یا خاموش بود و سعی میکردم تو ذهنم قصههاشون رو بسازم.
برای نگاه، دیدن، زیباییها شکرگزارم.
آقای مسنی با همسرشون اومده بودن مطب دکتر، آقا قدبلند و چهارشونه بود و دست هاش میلرزید
و خانومش هم میانسال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همهی بیمارا دعا کنیم.
و خانومش هم میانسال بود و درد داشت.
کمی بعد آقا گفت که خانومش نمیتونه بشینه و خواست که بره روی تخت
من هم رفتم که کمکش کنم تو اتاق خانومش رو بغل کرده بودم و آقاهه بهش میگفت قربونت برم دورت بگردم بذار کفشهات رو دربیارم
فدای تو بشم مراقب باش..
بعد برگشتیم توی مطب نشستیم و بقیه گفتن چه مرد خوبی آقاهه آروم گفت شصت ماه جبهه بودم دوتا بچمون رو وقتی نبودم بزرگ کرد، نوکریش رو میکنم اگه بتونم.
من نتونستم تو مطب بمونم اومدم بیرون که اونجا گریه نکنم.
تاریک بود تو راهرو نشستم رو پله ها،
پیرمرد هم اومد توی ته راهرو زد زیر گریه
آه کشید و بعد گفت خدایا شکرت.
وقتی نمیتونم به آدم ها کمک کنم و غمگینن لحظه های سختی رو میگذرونم
و آدم چطوری آروم بشه اگه به قادر بودن خدا فکر نکنه؟
بیایین برای همهی بیمارا دعا کنیم.