بِهتَر.
Photo
در آمریکا با کیک و تارت، در ایتالیا با جلاتو و گرانیتا، در اسپانیا با خلاقیت، در اندونزی با دوری از شلوغی و سرعت زیاد دنیا،
هر آشپز دری رو از دسرها و فلسفهی کار خودش به روی بیننده باز میکنه.
پینوشت: اون سیگاری که در تصویر میبینید دسره و تنباکوی واقعی نیست. در تصویر مشخص نمیشه، اما The Breathing Dish تنفس میکنه.
هر آشپز دری رو از دسرها و فلسفهی کار خودش به روی بیننده باز میکنه.
پینوشت: اون سیگاری که در تصویر میبینید دسره و تنباکوی واقعی نیست. در تصویر مشخص نمیشه، اما The Breathing Dish تنفس میکنه.
Cooking can be about more than you think it could be.
نمیخوام romanticise کنم و بگم علاقهام به آشپزی وابسته به یک حادثه خاص و یک اتفاقه، اما تماشای سومین اپیزود از این مجموعه باعث شد میون خوابوبیداری یادم بیافته به کودکیم.
کوچیک بودم، اونقدری که سواد انگلیسیم در حد خوندن الفبا بود و چندتا کلمهی ساده. از دیکشنری بزرگ آکسفورد با اون همه سنگینی که به زور میتونستم جابهجاش کنم، فقط تصاویرش رو میفهمیدم. یک بازهای از زمان بود که به شکل مداوم سراغش میرفتم، با هیجان تصویر دسرها، غذاها، نونها و میوهها رو نگاه میکردم. بعضیها رو دیده بودم، بعضی جدید بود و تصور میکردم چه مزهای میتونه داشته باشه.
امروز دوباره رفتم سراغ دیکشنریه تا عکسهاش رو تماشا کنم. این همه عمر گذشته و این همه تجربه باهاش اومده. یادم نبود چه تصاویری اونجاست، حتی خاطرهاش رو فراموش کرده بودم. به یاد آوردم اون زمان اکلر چیزی بود که خیلی توجهم رو جلب میکرد، شاید برای همین بود وقتی چندسال قبل درستش کردم خیلی هیجانزده شدم.
کوچیک بودم، اونقدری که سواد انگلیسیم در حد خوندن الفبا بود و چندتا کلمهی ساده. از دیکشنری بزرگ آکسفورد با اون همه سنگینی که به زور میتونستم جابهجاش کنم، فقط تصاویرش رو میفهمیدم. یک بازهای از زمان بود که به شکل مداوم سراغش میرفتم، با هیجان تصویر دسرها، غذاها، نونها و میوهها رو نگاه میکردم. بعضیها رو دیده بودم، بعضی جدید بود و تصور میکردم چه مزهای میتونه داشته باشه.
امروز دوباره رفتم سراغ دیکشنریه تا عکسهاش رو تماشا کنم. این همه عمر گذشته و این همه تجربه باهاش اومده. یادم نبود چه تصاویری اونجاست، حتی خاطرهاش رو فراموش کرده بودم. به یاد آوردم اون زمان اکلر چیزی بود که خیلی توجهم رو جلب میکرد، شاید برای همین بود وقتی چندسال قبل درستش کردم خیلی هیجانزده شدم.
بِهتَر.
[در ادامه موضوع دوستی] بهترین دوستان ما در زمان بروز مشکلات الزاماً با راه حل سراغمون نمیآن. بلکه همراهی، گوشدادن به ما و درکشون هست که ارزشمنده؛ چیزی که کمتر رایجه و در عین حال سختتر. They do something yet wiser and kinder than to attempt to cheer…
[Spoiler Alert]
هنوز به نظری که قبلاً راجع به بیگبنگ دادم معتقدم (+)، اما دلیل نمیشه اهمیت دوستان و همراهان ارزشمند در زندگی رو منکر بشم.
هنوز به نظری که قبلاً راجع به بیگبنگ دادم معتقدم (+)، اما دلیل نمیشه اهمیت دوستان و همراهان ارزشمند در زندگی رو منکر بشم.
Good friends are rare, treasure them.
ژورنالکردن [به نظرم] عادت مفیدیه. قبلاً ازش اینجا نوشتهام و توی وبلاگم هم بسطش دادهام.
امسال بالاخره تونستم به شکل منظم، تمام روزها رو ژورنال کنم؛ ۱۶۱ صفحه و نزدیک به ۷۰هزار کلمه. اعدادی که برای خودم عجیب بودن و اینها به جز چیزهایی هستن که در وبلاگ یا اینجا نوشتم و لابهلای این همه نوشتن به اطلاعات خوبی دربارهی چیزهای مختلفی رسیدم.
اگه آدم ژورنال نکنه قرار نیست دنیا رو از دست بده که «وای! چه فاجعهی بزرگی!»گویان بخواد خودش رو سرزنش کنه، اما اگر امتحان کنه و مفید باشه چرا که نه.
چه آدم به شکل منظم ژورنال کنه و چه نه، خوبه که یک تایم برای مرور و ارزیابی زندگی داشته باشه. یه زمان قراردادی قابل تکرار (که برای اغلب آدمها میشه شروع سال نو) تا به شکل دورهای بتونه این کار رو انجام بده.
یک سری سؤالات در حیطهی فردی و عاطفی هستن و یک سری سؤالهای مرتبط با وضعیت مالی و شغلی (قالبشون رو میشه توی اینترنت یا با کمی reflect به دست آورد) که میشه بهشون پاسخ داد، افق و مسیر رو ارزیابی و مشخص کرد و با بررسی مستمر و دورهای به تصحیحش پرداخت و در جهتش پیش رفت.
من از سایت FutureMe کمک میگیرم یا ایمیلی رو با تاریخ سال بعد برای خودم میفرستم. من جاده راهم رو فراموش میکنم و از دستم در میره (که خیلی هم رایجه). بهتره یک جا یادداشت بشه و مرور تا آدم از مسیر منحرف نشه.
پینوشت: تعیینکردن هدف برای سال نو (به جای ترسیم مسیر و ایجاد عادت) کار خوبی نیست (علت).
“The people we call great writers are in the end merely people who've known how to manipulate the butterfly nets required to catch their own flightiest, airiest shyest thoughts.”
امسال بالاخره تونستم به شکل منظم، تمام روزها رو ژورنال کنم؛ ۱۶۱ صفحه و نزدیک به ۷۰هزار کلمه. اعدادی که برای خودم عجیب بودن و اینها به جز چیزهایی هستن که در وبلاگ یا اینجا نوشتم و لابهلای این همه نوشتن به اطلاعات خوبی دربارهی چیزهای مختلفی رسیدم.
اگه آدم ژورنال نکنه قرار نیست دنیا رو از دست بده که «وای! چه فاجعهی بزرگی!»گویان بخواد خودش رو سرزنش کنه، اما اگر امتحان کنه و مفید باشه چرا که نه.
چه آدم به شکل منظم ژورنال کنه و چه نه، خوبه که یک تایم برای مرور و ارزیابی زندگی داشته باشه. یه زمان قراردادی قابل تکرار (که برای اغلب آدمها میشه شروع سال نو) تا به شکل دورهای بتونه این کار رو انجام بده.
یک سری سؤالات در حیطهی فردی و عاطفی هستن و یک سری سؤالهای مرتبط با وضعیت مالی و شغلی (قالبشون رو میشه توی اینترنت یا با کمی reflect به دست آورد) که میشه بهشون پاسخ داد، افق و مسیر رو ارزیابی و مشخص کرد و با بررسی مستمر و دورهای به تصحیحش پرداخت و در جهتش پیش رفت.
من از سایت FutureMe کمک میگیرم یا ایمیلی رو با تاریخ سال بعد برای خودم میفرستم. من جاده راهم رو فراموش میکنم و از دستم در میره (که خیلی هم رایجه). بهتره یک جا یادداشت بشه و مرور تا آدم از مسیر منحرف نشه.
پینوشت: تعیینکردن هدف برای سال نو (به جای ترسیم مسیر و ایجاد عادت) کار خوبی نیست (علت).
ltfia.blog.ir
من مینویسم، پس هستم - در اهمیت نوشتن :: بهتر.
مقدمه
قبلا دربارهی دلایل نوشتن و روزمرهنویسی ( journaling ) کمی در کانالم نوشته بودم ( لینک مطلب ). در مطلبی که با عنوان «در میانهی دهه سوم» نوشتم، گفتم که وقتی به موضوعی که به نظرم ...
قبلا دربارهی دلایل نوشتن و روزمرهنویسی ( journaling ) کمی در کانالم نوشته بودم ( لینک مطلب ). در مطلبی که با عنوان «در میانهی دهه سوم» نوشتم، گفتم که وقتی به موضوعی که به نظرم ...
از بهترین اپیزودهایی که شنیده بودم و از جمله چیزهایی که آدمها میدونن ولی به راحتی لابهلای تبلیغات غلط فیلمها و رمانها فراموش میشه و نیاز به یادآوری داره. در وبلاگ با عنوان «رابطه عاطفی» نوشتمش که هم بهتر بفهممش، هم برای مرور در آینده داشته باشمش و هم در حین نوشتن بهش فکر و هضمش کنم.
#Blog no. 51
#Blog no. 51
بِهتَر.
از بهترین اپیزودهایی که شنیده بودم و از جمله چیزهایی که آدمها میدونن ولی به راحتی لابهلای تبلیغات غلط فیلمها و رمانها فراموش میشه و نیاز به یادآوری داره. در وبلاگ با عنوان «رابطه عاطفی» نوشتمش که هم بهتر بفهممش، هم برای مرور در آینده داشته باشمش…
You might tear yourself and your romantic partner apart thanks to impossibly high expectations. So many of us end up becoming way too demanding about what a partner should be as well as unwilling to accept the inevitable flaws that come with being human.
We are limited, we have issues ourselves, we are difficult to be with.
Our partner no matter how cute and sweet they are, they are going to get on our nerves. It's disappointing and the challenge is learning how to embrace our partner's limitations, honor them and understand them as a human being.
Part of the work in a relationship is tolerance and forgiveness and it's really really hard.
The First Step
قدم اول سختتر از بقیهاس، گرچه حفظ پیوستگی از قدم اول هم سختتره. یعنی قدم اول اگر صد واحد انرژی بگیره و قدم ۱۰۰ به بعد هر کدوم یک واحد، پیوستگی به مدت ۵سال مثلاً ۵تا ۳۶۵تا انرژی میخواد که بیشتر از قدم اوله.
#visualizevalue no. 8
قدم اول سختتر از بقیهاس، گرچه حفظ پیوستگی از قدم اول هم سختتره. یعنی قدم اول اگر صد واحد انرژی بگیره و قدم ۱۰۰ به بعد هر کدوم یک واحد، پیوستگی به مدت ۵سال مثلاً ۵تا ۳۶۵تا انرژی میخواد که بیشتر از قدم اوله.
#visualizevalue no. 8
بِهتَر.
The Sorrows of Work احتمالاً اغلب ما این حس رو داشتهایم که در شغلمون (یا مسیر شغلیای که طی میکنیم) مشکلاتی داشتهایم و این باعث شده علاقهمون به اون مسیر کم و حسمون بهش بد بشه. این کتاب کوتاه (یا بهتره بگیم essay) سرنخهایی دربارهی مشکلاتی میده که…
On the importance of meaningful work.
یه اصطلاحی از چندسال قبل در باب اهمیت زمان در ذهنم مونده که «سطل آشغال دیگران نباش.»
پیش تراپیست هم که میری، بابت اینکه راجع به مشکلاتت حرف میزنی و اون هم میشنوه هزینهی مالی زیادی پرداخت میکنی (گرچه هزینهای که میدی فقط بابت شنیدنشدن نیست). ولی وقت آدم ارزش زیادی داره. دلیلی نداره هر کس از سر راه رسید، بیاد ما رو سنگ صبور گیر بیاره و از مشکلاتش بگه و به نوعی خودش رو خالی کنه و ما رو پُر.
گرچه این حرف هم به این معنا نیست که ما نباید غر بزنیم، نباید خسته بشیم یا مشکلات و رنجهامون رو با دیگران به اشتراک بذاریم. موضوع مهم شناخت جایگاه آدمهاست و اینکه شنوندهی چه کسی باشیم.
بیان حرفهایی از این دست و به اشتراکگذاشتن vulnerabilityها از طرف آدمهایی در حلقهی نزدیک ممکنه استحکام روابط رو بیشتر کنه، اما دلیلی نداره حلقههای دورتر هم شامل چنین چیزی بشن.
پیش تراپیست هم که میری، بابت اینکه راجع به مشکلاتت حرف میزنی و اون هم میشنوه هزینهی مالی زیادی پرداخت میکنی (گرچه هزینهای که میدی فقط بابت شنیدنشدن نیست). ولی وقت آدم ارزش زیادی داره. دلیلی نداره هر کس از سر راه رسید، بیاد ما رو سنگ صبور گیر بیاره و از مشکلاتش بگه و به نوعی خودش رو خالی کنه و ما رو پُر.
گرچه این حرف هم به این معنا نیست که ما نباید غر بزنیم، نباید خسته بشیم یا مشکلات و رنجهامون رو با دیگران به اشتراک بذاریم. موضوع مهم شناخت جایگاه آدمهاست و اینکه شنوندهی چه کسی باشیم.
بیان حرفهایی از این دست و به اشتراکگذاشتن vulnerabilityها از طرف آدمهایی در حلقهی نزدیک ممکنه استحکام روابط رو بیشتر کنه، اما دلیلی نداره حلقههای دورتر هم شامل چنین چیزی بشن.
بِهتَر.
Nothing Good Happens After 2 A.M. این اسم اپیزود هجدهم از فصل اول سریال HIMYMئه.
خیلی قبلتر از اینکه سریال رو شروع کنم، این عبارت رو دیده بودم اما داستانش رو نمیدونستم. چشمم به یادداشتهام خورد و پرت شدم به اوایل کرونا که این سریال رو تماشا میکردم؛ هیجان فهمیدن قصهی Ted و اینکه چرا اپیزود در این جمله خلاصه میشه.
خوب میدونم که زندگی یه sitcom نیست و پیادهکردن قواعد زندگی واقعی بر اساس یک سریال احمقانهاس.
اما این رو نوشتم چون یادم افتاد به حرف یکی از دوستان دور که با اقتباس از همین اپیزود میگفت
خوب میدونم که زندگی یه sitcom نیست و پیادهکردن قواعد زندگی واقعی بر اساس یک سریال احمقانهاس.
اما این رو نوشتم چون یادم افتاد به حرف یکی از دوستان دور که با اقتباس از همین اپیزود میگفت
«دقت کنید بعد از ساعت ۲ شبتون رو به چه افرادی اختصاص میدین و چه جایگاهی توی زندگیتون دارن. وقتتون رو برای کسی بذارین که ارزش زدن از خوابتون رو داشته باشه و چنین افرادی انگشتشمارن.»
سرگرمی این روزهام خوندن مانگای Jujutsu Kaisenه که به واسطهی دوستم و تعریفهاش نسبت بهش کنجکاو شدم. مواجههی جدی من با انیمهها و مانگاها هم به لطف هماتاقیهای دوران دانشگاه بود و ماجراجوییم در اون دنیا با داستانهایی که از Fullmetal Alchemist و Death Note برام تعریف کردن شروع شد و یکی از دلنشینترین چیزهاییه که از اون دوران به یادگار مونده.
نمیدونم چهقدر میشه اسمش رو خوششانسی گذاشت، اما من با موضوعهای مهمی به واسطهی اطرافیانم آشنا شدم. بخشی از رشد شخصی، فکری و نگاهم به زندگی به واسطه چیزهایی بوده که از آدمهایی یادگرفتهام که خیلی اتفاقی و شانسی مسیرمون به هم خورده و سهم شانس در زندگی هربار من رو به فکر فرو میبره.
نمیدونم چهقدر میشه اسمش رو خوششانسی گذاشت، اما من با موضوعهای مهمی به واسطهی اطرافیانم آشنا شدم. بخشی از رشد شخصی، فکری و نگاهم به زندگی به واسطه چیزهایی بوده که از آدمهایی یادگرفتهام که خیلی اتفاقی و شانسی مسیرمون به هم خورده و سهم شانس در زندگی هربار من رو به فکر فرو میبره.
مکانیزم بدن آدم، اعتیاد و عادت به دوپامین مسنجرها عجیبه.
مدتی زیر نظرگرفتن میزان مصرفشون باعث شد بفهمم بخش زیادی از زمانم در اینجا هدر میره. مدتی از مسنجرها استفاده نمیکنی، حس میکنی یه مقدار زیادی زمان گذشته اما محاسبه میکنی و میبینی فقط شش روز بوده. زندگی اون بیرون جاریه، ولی اینقدر به این اپلیکیشنها گره خوردی که حس میکنی در نبودنشون یک چیزی کمه و زمان به کندی میگذره.
مدتی زیر نظرگرفتن میزان مصرفشون باعث شد بفهمم بخش زیادی از زمانم در اینجا هدر میره. مدتی از مسنجرها استفاده نمیکنی، حس میکنی یه مقدار زیادی زمان گذشته اما محاسبه میکنی و میبینی فقط شش روز بوده. زندگی اون بیرون جاریه، ولی اینقدر به این اپلیکیشنها گره خوردی که حس میکنی در نبودنشون یک چیزی کمه و زمان به کندی میگذره.
بِهتَر.
وقتی اولویتهای متعددی دارم، در حقیقت هیچ اولویتی ندارم و به هیچچیز نمیرسیدم.
ترک آگاهانه و خودخواسته زیباییهایی که مسیر زندگی تو از آنها نمیگذرد.
در باب ضرورت subtraction، منتسب به این وبلاگ