Forwarded from Khabgard | خوابگرد
دورهی شيوههای داستاننويسی مدرن
با
بهناز علیپور گسكری
«زیر آفتاب هیچ چیز تازهای نیست.» موضوعات و مضامین انسانی محدودند و داستانهای بسیار با موضوعات و مضامین مشابه به طور مکرر گفته و نوشته شدهاند. از این حیث امروزه بیش از چه چیز گفتن، چگونه گفتن داستان و نوع روایت آن اهمیت دارد، چراکه انتخاب شیوه و تکنیک مناسب بر تعلیق و تأثیر روایت بر مخاطب میافزاید.
پس آنچه یک اثر را موفق و معتبر میسازد، نگاه متفاوت نویسنده و بدعتها و سازههای جدیدی است که به کار میبرد. این بدعتها همواره اتفاق نمیافتند و به تجربههای پیشین و چشماندازهای پسین نیازمندند.
امروزه بحث روایتشناسی به شناسایی همین شیوهها میپردازد و از جهت شناخت شیوهها و تکنیکهای روایی اهمیت ویژهای یافته است. اهمیت کار نویسندگانی همچون پروست، جویس، ویرجینیا ولف، فاکنر، ایشی گورو، وونه گات، براتیگان و... در تجربههای جدید آنها در شیوهها و تکنیکهای روایت نهفته است.
نباید فراموش کرد که همیشه راههای جدید وجود دارد، اما به سهولت بهدستآمدنی نیست و لازمهی آن مطالعهی داستانها و شناخت شیوههایی است که در دورهی خود بدیع بوده و آزموده شدهاند و هماکنون این امکان را به ما میدهند تا ضمن پرهیز از تکرارِ تجارب گذشته، به شیوههای جدیدتر و تجربههای روایی تازهتر فکر کنیم.
به این منظور، در این دوره، با انتخاب نمونهداستانهای کوتاه با ویژگیهای ذکرشده، به بررسی این شیوهها و تکنیکها میپردازیم.
📍ادورهی دهجلسهای، سهشنبهها از ساعت ۱۸ تا ۲۰
📍برای ثبتنام با ۸۸۴۹۵۴۲۴ تماس بگیرید.
📍کانال مدرسهی خوانش: @khaanesh
#آگهی
با
بهناز علیپور گسكری
«زیر آفتاب هیچ چیز تازهای نیست.» موضوعات و مضامین انسانی محدودند و داستانهای بسیار با موضوعات و مضامین مشابه به طور مکرر گفته و نوشته شدهاند. از این حیث امروزه بیش از چه چیز گفتن، چگونه گفتن داستان و نوع روایت آن اهمیت دارد، چراکه انتخاب شیوه و تکنیک مناسب بر تعلیق و تأثیر روایت بر مخاطب میافزاید.
پس آنچه یک اثر را موفق و معتبر میسازد، نگاه متفاوت نویسنده و بدعتها و سازههای جدیدی است که به کار میبرد. این بدعتها همواره اتفاق نمیافتند و به تجربههای پیشین و چشماندازهای پسین نیازمندند.
امروزه بحث روایتشناسی به شناسایی همین شیوهها میپردازد و از جهت شناخت شیوهها و تکنیکهای روایی اهمیت ویژهای یافته است. اهمیت کار نویسندگانی همچون پروست، جویس، ویرجینیا ولف، فاکنر، ایشی گورو، وونه گات، براتیگان و... در تجربههای جدید آنها در شیوهها و تکنیکهای روایت نهفته است.
نباید فراموش کرد که همیشه راههای جدید وجود دارد، اما به سهولت بهدستآمدنی نیست و لازمهی آن مطالعهی داستانها و شناخت شیوههایی است که در دورهی خود بدیع بوده و آزموده شدهاند و هماکنون این امکان را به ما میدهند تا ضمن پرهیز از تکرارِ تجارب گذشته، به شیوههای جدیدتر و تجربههای روایی تازهتر فکر کنیم.
به این منظور، در این دوره، با انتخاب نمونهداستانهای کوتاه با ویژگیهای ذکرشده، به بررسی این شیوهها و تکنیکها میپردازیم.
📍ادورهی دهجلسهای، سهشنبهها از ساعت ۱۸ تا ۲۰
📍برای ثبتنام با ۸۸۴۹۵۴۲۴ تماس بگیرید.
📍کانال مدرسهی خوانش: @khaanesh
#آگهی
Forwarded from رضا شكارسرائى
به نام خدا
گاه حادثه ای که در کسری از ثانیه رخ میدهد، دنیای یک یا چند خانواده را به کلّی تغییر میدهد و این اتّفاقیست که برای یک خانواده با زندگی معمول و متعارف رخ داد و دو دختر نوجوان در یک لحظه همه دنیایشان تغییر یافت. در زمان رخداد، دختر بزرگ 14 ساله و دختر کوچک 10 ساله بودند، حدود سه سالی میشود که این دختران نوجوان از داشتن نعمت و موهبت "والدین" محروم شده اند، بشدّت از لحاظ عاطفی وابسته به پدر هستند و پدر پشت میله های زندان در انتظار "دارِ مکافات" است.
"بهمن محمّدزاده" همه عمر خود را بعنوان کارگر روزمزد مشغول کار بود، در پروژه ساخت ساختمانهای "نظام مهندسی" مشارکت داشت، و بهمین دلیل بطور متناوب او را میدیدم، بنظر میرسید بخاطر ظاهرش، بابت این ملاقات های تصادفی حسّ شرمندگی دارد در حالیکه عمیقاً در دل تحسینش میکردم، هر چقدر سعی میکنم نمیتوانم او را با هیاتی غیر از "لباس کار و ظاهر خاکی" تجسّم کنم! ... در یک "آن" دچار خطایی بی بازگشت شد و مرتکب قتل گردید امّا از همان لحظهء نخست همه مسئولیت عملکردش را بعهده گرفت.
بچّه های بی سرپرست راهی خانه "عمو و عمّه" ها شدند، هراز گاهی از منزل یکی از بستگان راهی منزل دیگری شده و در طول این سالها همواره سیّار و سرگردان بوده اند، امّا نکته روشن بین این ظلمات، وضعیت تحصیلی این دخترهاست، معدّل یکی 19.25 و دیگری 75/19 !! تلاش های زیادی شد که این دو فرشته تحت پوشش بهزیستی قرار گیرند اما مطابق اظهارات مسولانی که با آنهاصحبت شده بر اساس مقررات فعلی در چنین مواردی نهادهای حمایتی مانند بهزیستی نمیتوانند بچهها را تحت پوشش قرار دهند علی ایّحال ، ولی دّم در ابتدا صرفاً خواهان "قصاص" بود؛ امّا در نهایت پذیرفته است در صورت دریافت مبلغ یکصد میلیون تومان، از قصاص بگذرد و اگر این مهمّ رخ دهد، بر قصّهء پُر غُصّه این خانواده و خواهران معصوم، مُهر پایان زده خواهد شد.، تامین این مبلغ ساده نیست اما تصوّر خبر قبولی دخترها در رشته/دانشگاهی مطلوب و رستگار شدنشان در این دنیایِ -گاهی کم رحم-، عمیقاً انگیزه بخش است...... مدارک مرتبط به پیوست ارائه خواهد گردید؛ "صورتجلسه اعلام رضایت شاکی در صورت اخذ مبلغ مورد نظر"، "گواهی حُسن اخلاق متّهم در محلّ سکونت" و مشخصّات متّهم و دختر ها، شماره حساب و کارت سیبا (بانک ملّی) اینجانب هم قید خواهد شد، با این توضیح که تاکنون از طریق دوستان همکلاسی دانشگاه، مبلغ 22.5میلیون تومان جمع آوری گردیده است.
مشخّصات پرونده: شماره دادنامه: 9509970908400617 تاریخ تنظیم: 29/08/1395 شماره پرونده: 9309985220401913 شماره بایگانی شعبه: 950614
شماره حساب: 0207319971002 شماره کارت: 6037997322712127 محمدرضا شکارسرائی
گاه حادثه ای که در کسری از ثانیه رخ میدهد، دنیای یک یا چند خانواده را به کلّی تغییر میدهد و این اتّفاقیست که برای یک خانواده با زندگی معمول و متعارف رخ داد و دو دختر نوجوان در یک لحظه همه دنیایشان تغییر یافت. در زمان رخداد، دختر بزرگ 14 ساله و دختر کوچک 10 ساله بودند، حدود سه سالی میشود که این دختران نوجوان از داشتن نعمت و موهبت "والدین" محروم شده اند، بشدّت از لحاظ عاطفی وابسته به پدر هستند و پدر پشت میله های زندان در انتظار "دارِ مکافات" است.
"بهمن محمّدزاده" همه عمر خود را بعنوان کارگر روزمزد مشغول کار بود، در پروژه ساخت ساختمانهای "نظام مهندسی" مشارکت داشت، و بهمین دلیل بطور متناوب او را میدیدم، بنظر میرسید بخاطر ظاهرش، بابت این ملاقات های تصادفی حسّ شرمندگی دارد در حالیکه عمیقاً در دل تحسینش میکردم، هر چقدر سعی میکنم نمیتوانم او را با هیاتی غیر از "لباس کار و ظاهر خاکی" تجسّم کنم! ... در یک "آن" دچار خطایی بی بازگشت شد و مرتکب قتل گردید امّا از همان لحظهء نخست همه مسئولیت عملکردش را بعهده گرفت.
بچّه های بی سرپرست راهی خانه "عمو و عمّه" ها شدند، هراز گاهی از منزل یکی از بستگان راهی منزل دیگری شده و در طول این سالها همواره سیّار و سرگردان بوده اند، امّا نکته روشن بین این ظلمات، وضعیت تحصیلی این دخترهاست، معدّل یکی 19.25 و دیگری 75/19 !! تلاش های زیادی شد که این دو فرشته تحت پوشش بهزیستی قرار گیرند اما مطابق اظهارات مسولانی که با آنهاصحبت شده بر اساس مقررات فعلی در چنین مواردی نهادهای حمایتی مانند بهزیستی نمیتوانند بچهها را تحت پوشش قرار دهند علی ایّحال ، ولی دّم در ابتدا صرفاً خواهان "قصاص" بود؛ امّا در نهایت پذیرفته است در صورت دریافت مبلغ یکصد میلیون تومان، از قصاص بگذرد و اگر این مهمّ رخ دهد، بر قصّهء پُر غُصّه این خانواده و خواهران معصوم، مُهر پایان زده خواهد شد.، تامین این مبلغ ساده نیست اما تصوّر خبر قبولی دخترها در رشته/دانشگاهی مطلوب و رستگار شدنشان در این دنیایِ -گاهی کم رحم-، عمیقاً انگیزه بخش است...... مدارک مرتبط به پیوست ارائه خواهد گردید؛ "صورتجلسه اعلام رضایت شاکی در صورت اخذ مبلغ مورد نظر"، "گواهی حُسن اخلاق متّهم در محلّ سکونت" و مشخصّات متّهم و دختر ها، شماره حساب و کارت سیبا (بانک ملّی) اینجانب هم قید خواهد شد، با این توضیح که تاکنون از طریق دوستان همکلاسی دانشگاه، مبلغ 22.5میلیون تومان جمع آوری گردیده است.
مشخّصات پرونده: شماره دادنامه: 9509970908400617 تاریخ تنظیم: 29/08/1395 شماره پرونده: 9309985220401913 شماره بایگانی شعبه: 950614
شماره حساب: 0207319971002 شماره کارت: 6037997322712127 محمدرضا شکارسرائی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از مستند ناصر تقوائی که در سال ۴۹ ساخته شده است.
نوحهسرائی در بوشهر.
نوحهسرائی در بوشهر.
ایکاش مراسم محرم به همون شکل آئینی که تو بیشتر شهرستانها جریان داره باقی میموند، بوشهر، مشهد اردهال، زنجان، اردبیل، یزد، بروجرد، تبریز ...
خرابش کردیم، تبدیلش کردیم به کارناوال و فستیوال. کلن هدف و اصل ماجرا هم فراموش شد.
@boiereihan
خرابش کردیم، تبدیلش کردیم به کارناوال و فستیوال. کلن هدف و اصل ماجرا هم فراموش شد.
@boiereihan
اعتماد به نفس خوب است، بیرحم بودن در شرایط سخت خوب است، اما گاهی باید ترسید. اینکه آدم اصلن نترسد خوب نیست. ترس یعنی احتیاط. ترس یعنی به کار گرفتن دقیقتر و بهتر حواس. ترس ضعف نیست. اتفاقن گاهی نترسیدن نشانه ضعف است، هرچند ترس جزء ذات آدمی ست، هرچقدر هم عده ای انکار کنند.
گاهی باید ترسید ...
@boiereihan
گاهی باید ترسید ...
@boiereihan
Forwarded from رضا شكارسرائى
به نام خدا
گاه حادثه ای که در کسری از ثانیه رخ میدهد، دنیای یک یا چند خانواده را به کلّی تغییر میدهد و این اتّفاقیست که برای یک خانواده با زندگی معمول و متعارف رخ داد و دو دختر نوجوان در یک لحظه همه دنیایشان تغییر یافت. در زمان رخداد، دختر بزرگ 14 ساله و دختر کوچک 10 ساله بودند، حدود سه سالی میشود که این دختران نوجوان از داشتن نعمت و موهبت "والدین" محروم شده اند، بشدّت از لحاظ عاطفی وابسته به پدر هستند و پدر پشت میله های زندان در انتظار "دارِ مکافات" است.
"بهمن محمّدزاده" همه عمر خود را بعنوان کارگر روزمزد مشغول کار بود، در پروژه ساخت ساختمانهای "نظام مهندسی" مشارکت داشت، و بهمین دلیل بطور متناوب او را میدیدم، بنظر میرسید بخاطر ظاهرش، بابت این ملاقات های تصادفی حسّ شرمندگی دارد در حالیکه عمیقاً در دل تحسینش میکردم، هر چقدر سعی میکنم نمیتوانم او را با هیاتی غیر از "لباس کار و ظاهر خاکی" تجسّم کنم! ... در یک "آن" دچار خطایی بی بازگشت شد و مرتکب قتل گردید امّا از همان لحظهء نخست همه مسئولیت عملکردش را بعهده گرفت.
بچّه های بی سرپرست راهی خانه "عمو و عمّه" ها شدند، هراز گاهی از منزل یکی از بستگان راهی منزل دیگری شده و در طول این سالها همواره سیّار و سرگردان بوده اند، امّا نکته روشن بین این ظلمات، وضعیت تحصیلی این دخترهاست، معدّل یکی 19.25 و دیگری 75/19 !! تلاش های زیادی شد که این دو فرشته تحت پوشش بهزیستی قرار گیرند اما مطابق اظهارات مسولانی که با آنهاصحبت شده بر اساس مقررات فعلی در چنین مواردی نهادهای حمایتی مانند بهزیستی نمیتوانند بچهها را تحت پوشش قرار دهند علی ایّحال ، ولی دّم در ابتدا صرفاً خواهان "قصاص" بود؛ امّا در نهایت پذیرفته است در صورت دریافت مبلغ یکصد میلیون تومان، از قصاص بگذرد و اگر این مهمّ رخ دهد، بر قصّهء پُر غُصّه این خانواده و خواهران معصوم، مُهر پایان زده خواهد شد.، تامین این مبلغ ساده نیست اما تصوّر خبر قبولی دخترها در رشته/دانشگاهی مطلوب و رستگار شدنشان در این دنیایِ -گاهی کم رحم-، عمیقاً انگیزه بخش است...... مدارک مرتبط به پیوست ارائه خواهد گردید؛ "صورتجلسه اعلام رضایت شاکی در صورت اخذ مبلغ مورد نظر"، "گواهی حُسن اخلاق متّهم در محلّ سکونت" و مشخصّات متّهم و دختر ها، شماره حساب و کارت سیبا (بانک ملّی) اینجانب هم قید خواهد شد، با این توضیح که تاکنون از طریق دوستان همکلاسی دانشگاه، مبلغ 22.5میلیون تومان جمع آوری گردیده است.
مشخّصات پرونده: شماره دادنامه: 9509970908400617 تاریخ تنظیم: 29/08/1395 شماره پرونده: 9309985220401913 شماره بایگانی شعبه: 950614
شماره حساب: 0207319971002 شماره کارت: 6037997322712127 محمدرضا شکارسرائی
گاه حادثه ای که در کسری از ثانیه رخ میدهد، دنیای یک یا چند خانواده را به کلّی تغییر میدهد و این اتّفاقیست که برای یک خانواده با زندگی معمول و متعارف رخ داد و دو دختر نوجوان در یک لحظه همه دنیایشان تغییر یافت. در زمان رخداد، دختر بزرگ 14 ساله و دختر کوچک 10 ساله بودند، حدود سه سالی میشود که این دختران نوجوان از داشتن نعمت و موهبت "والدین" محروم شده اند، بشدّت از لحاظ عاطفی وابسته به پدر هستند و پدر پشت میله های زندان در انتظار "دارِ مکافات" است.
"بهمن محمّدزاده" همه عمر خود را بعنوان کارگر روزمزد مشغول کار بود، در پروژه ساخت ساختمانهای "نظام مهندسی" مشارکت داشت، و بهمین دلیل بطور متناوب او را میدیدم، بنظر میرسید بخاطر ظاهرش، بابت این ملاقات های تصادفی حسّ شرمندگی دارد در حالیکه عمیقاً در دل تحسینش میکردم، هر چقدر سعی میکنم نمیتوانم او را با هیاتی غیر از "لباس کار و ظاهر خاکی" تجسّم کنم! ... در یک "آن" دچار خطایی بی بازگشت شد و مرتکب قتل گردید امّا از همان لحظهء نخست همه مسئولیت عملکردش را بعهده گرفت.
بچّه های بی سرپرست راهی خانه "عمو و عمّه" ها شدند، هراز گاهی از منزل یکی از بستگان راهی منزل دیگری شده و در طول این سالها همواره سیّار و سرگردان بوده اند، امّا نکته روشن بین این ظلمات، وضعیت تحصیلی این دخترهاست، معدّل یکی 19.25 و دیگری 75/19 !! تلاش های زیادی شد که این دو فرشته تحت پوشش بهزیستی قرار گیرند اما مطابق اظهارات مسولانی که با آنهاصحبت شده بر اساس مقررات فعلی در چنین مواردی نهادهای حمایتی مانند بهزیستی نمیتوانند بچهها را تحت پوشش قرار دهند علی ایّحال ، ولی دّم در ابتدا صرفاً خواهان "قصاص" بود؛ امّا در نهایت پذیرفته است در صورت دریافت مبلغ یکصد میلیون تومان، از قصاص بگذرد و اگر این مهمّ رخ دهد، بر قصّهء پُر غُصّه این خانواده و خواهران معصوم، مُهر پایان زده خواهد شد.، تامین این مبلغ ساده نیست اما تصوّر خبر قبولی دخترها در رشته/دانشگاهی مطلوب و رستگار شدنشان در این دنیایِ -گاهی کم رحم-، عمیقاً انگیزه بخش است...... مدارک مرتبط به پیوست ارائه خواهد گردید؛ "صورتجلسه اعلام رضایت شاکی در صورت اخذ مبلغ مورد نظر"، "گواهی حُسن اخلاق متّهم در محلّ سکونت" و مشخصّات متّهم و دختر ها، شماره حساب و کارت سیبا (بانک ملّی) اینجانب هم قید خواهد شد، با این توضیح که تاکنون از طریق دوستان همکلاسی دانشگاه، مبلغ 22.5میلیون تومان جمع آوری گردیده است.
مشخّصات پرونده: شماره دادنامه: 9509970908400617 تاریخ تنظیم: 29/08/1395 شماره پرونده: 9309985220401913 شماره بایگانی شعبه: 950614
شماره حساب: 0207319971002 شماره کارت: 6037997322712127 محمدرضا شکارسرائی
Mohammadreza Shekarsarayi:
آخرين مبلغ جمع اورى شده تا ساعت 08:30
68200000 تومان
شصت و هشت ميليون و دويست هزار تومان
آخرين مبلغ جمع اورى شده تا ساعت 08:30
68200000 تومان
شصت و هشت ميليون و دويست هزار تومان
دوست خلاصه و عصاره زندگی ست.
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد.
دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین،که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست،توی حرف همه مان دوستیم
پای عمل میشود فهمید چه کسی سیب زمینی سرخ کرده است.
همانقدر لذیذ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
@boiereihan
👍1
سلام و روزتون بخیر
تصمیم دارم کمی تغییر تو ماهیت پستهای کانال بدم.
در اولین گام داستانهای صوتی رو پست میکنم. داستانهائی که بخشیشون به عنوان ضمیمه در مجله همشهری داستان منتشر شدن و بخشی هم به صورت سیدی تو بازار موجود هستن. در ادامه هم صدای ضبط شده خودتون رو که سازوکار ارسالش رو بعدن براتون شرح میدم پست خواهم کرد. این صدای ضبط شده میتونه شامل داستان کوتاه، متن هنری و ادبی و یا شعر باشه.
روزتون خوش.
تصمیم دارم کمی تغییر تو ماهیت پستهای کانال بدم.
در اولین گام داستانهای صوتی رو پست میکنم. داستانهائی که بخشیشون به عنوان ضمیمه در مجله همشهری داستان منتشر شدن و بخشی هم به صورت سیدی تو بازار موجود هستن. در ادامه هم صدای ضبط شده خودتون رو که سازوکار ارسالش رو بعدن براتون شرح میدم پست خواهم کرد. این صدای ضبط شده میتونه شامل داستان کوتاه، متن هنری و ادبی و یا شعر باشه.
روزتون خوش.
زندگی وقتی که من و تو نشسته بودیم توی مغازه اصغر گربه پز، طرفای میدان صیقلان رشت، کنار رودخونه، داشتیم سیرابی می خوردیم، اومد از کنارمون رد شد و رفت، همون پیرزنه بود که کمر خمیده ای داشت، چادر بسته بود به کمر، عصا میزد روی زمین، ایستاد، زنبیل رو گذاشت زمین، نگاه کرد، تو ندیدیش، سیرابی می خوردی، به من خندید، چندتائی هنوز دندون داشت!
منم خندیدم، تو گفتی : دیوونه شدی!
دیوونه شده بودم، بارون می یومد، من خیس شدم، تو خیس نشدی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
منم خندیدم، تو گفتی : دیوونه شدی!
دیوونه شده بودم، بارون می یومد، من خیس شدم، تو خیس نشدی ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
امروز توی شرکت صحبت کتک زدن شد و تربیت فرزند و اینها، بعد رفتند سراغ خاطراتشان از کتک خوردن و تنبیه، یکیشان گفت سخت ترین تنبیه برای ما زندانی شدن توی اتاقمان بود. آن یکی گفت چندتایی پشتمان میزدند، الباقی هم توی همین مایه ها، لیوان چای دستم بود گوش میکردم یکی از بچه ها پرسید : مهندس به شما نمیاد پدرتون اهل کتک و تنبیه بوده باشه!
همونطور که توی قندون دنبال کوچکترین قطعه قند بودم گفتم: نه بابا! تنبیه کجا بود. بیشتر آموزش بود. مثلن یه بار اومد خونه، ما یه غلطی کرده بودیم با داداشم. مارو برد حیاط . یکی یه کپسول گاز داد دستمون بالا بگیریم، بعد گفت یه پاتون رو هم بالا بگیرید. بعد پامون زمین می اومد با شلنگ میزد.
سرمو آوردم بالا دیدم اینا آب دهنشون گیر کرده نمیتونن قورت بدن گفنم : البته خب الان خیلی با هم رفیقیم، هنوزم گاهی دوست داره بهمون آموزش بده ولی خب دیگه ما دم دستش نیستیم خیلی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همونطور که توی قندون دنبال کوچکترین قطعه قند بودم گفتم: نه بابا! تنبیه کجا بود. بیشتر آموزش بود. مثلن یه بار اومد خونه، ما یه غلطی کرده بودیم با داداشم. مارو برد حیاط . یکی یه کپسول گاز داد دستمون بالا بگیریم، بعد گفت یه پاتون رو هم بالا بگیرید. بعد پامون زمین می اومد با شلنگ میزد.
سرمو آوردم بالا دیدم اینا آب دهنشون گیر کرده نمیتونن قورت بدن گفنم : البته خب الان خیلی با هم رفیقیم، هنوزم گاهی دوست داره بهمون آموزش بده ولی خب دیگه ما دم دستش نیستیم خیلی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan