Forwarded from ایلیا
برای یک دوست
تو شبیه یک باران نرمی، خیس نمیکنی، احساس آدمی را طراوت میدهی، شبیه یک خیابان در یک عصر پاییزی، با برگهای زرد و نارنجی روی پیاده رو هایش، گرم و سرد، ملس، لابلای رایحه سبک یک یادآوری خوش، یک پیاده روی کوتاه و حرفهایی که هرکدام چند لایه دارند.
دیدن خوابت هم گاه ناغافل لابلای روزمره های پیچیده در عادت های سخیف زندگی، حال آدمی را خوب میکند. روزگارت به کامت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو شبیه یک باران نرمی، خیس نمیکنی، احساس آدمی را طراوت میدهی، شبیه یک خیابان در یک عصر پاییزی، با برگهای زرد و نارنجی روی پیاده رو هایش، گرم و سرد، ملس، لابلای رایحه سبک یک یادآوری خوش، یک پیاده روی کوتاه و حرفهایی که هرکدام چند لایه دارند.
دیدن خوابت هم گاه ناغافل لابلای روزمره های پیچیده در عادت های سخیف زندگی، حال آدمی را خوب میکند. روزگارت به کامت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی شمال بودیم بچه هی میگفت یه روز دیگه بمونیم گفتم باس بری مدرسه گفت اونو خودم یکاریش میکنم میرم یه چیزی میبندم براشون!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو رفتهای
و بحران نوشیدن چای
بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است و
این احمقها
.هنوز سر نفت میجنگند
پوریا عالمی
@boiereihan
و بحران نوشیدن چای
بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است و
این احمقها
.هنوز سر نفت میجنگند
پوریا عالمی
@boiereihan
زن توی کیف دنبال چیزی میگشت، یک لحظه آرام شد و خیره شد داخل کیف، انگار که در یک لحظه خاطرهای از ذهنت بگذرد، قفل شوی خیره بمانی، چند روز و چند سال خاطره را بروی دوباره زندگی کنی و برگردی و ببینی فقط چند ثانیه در دنیای واقعی گذشته است، زن چشمهایش توی کیف بود، خیره مانده بود، هنوز از دنیای خاطرات بازنگشته بود
راننده تپسی خانم بود، نشستم جلو گفت اگر امکانش باشه عقب بشینید، گفتم چشم. کولر رو روشن کرد موسیقیش بی کلامی از ونجلیز بود، کلن خوب بود.
@boiereihan
@boiereihan
توی همون دههی شصت که تلوزیون خشک و برهوت بود یه شب یه فیلم کوتاه نشون داد که یه بابایی میره توی کیوسک تلفن گیر میکنه، هرکاری میکنن نمیتونن درش بیارن، آخرسر از یه شرکتی میان کیوسک رو میبرن، میبرنش توی یه انباری کنار کیوسکهای دیگه که توی کیوسکها اسکلت بود. پشماموم ریخت قشنگ.
@boiereihan
@boiereihan
چشمهی صلح جاری شده است
خوابت نخراشد
باز تکههای کودکی
روی آسفالت خیابانی پخش میشود
مادری پستان بریدهی زندگی را
به میان آتشی از گُل پرت میکند
مردی در بنبست کوچهای خاکستر شده است
سربازان صلح خیابانها را از آدمها شستهاند
چشمهایت را ببند
خوابت نخراشد
#ای_لیا
@boiereihan
خوابت نخراشد
باز تکههای کودکی
روی آسفالت خیابانی پخش میشود
مادری پستان بریدهی زندگی را
به میان آتشی از گُل پرت میکند
مردی در بنبست کوچهای خاکستر شده است
سربازان صلح خیابانها را از آدمها شستهاند
چشمهایت را ببند
خوابت نخراشد
#ای_لیا
@boiereihan
من جلوی خانمها فوتبال بازی کردم، مسابقات دانشکدهها توی استادیوم دانشکده تربیت بدنی برگزار میشد و سکو داشت خانمها هم میاومدن برای تماشا، خب بازیمون قشنگ چند لِوِل رشد میکرد، حتی مورد داشتیم طرف پای چپ و راستش رو بلد نبود قیچیبرگردون گل زد. دخترا جیغ میزدن ما هم که بله!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چشمهی صلح جاری شده است
خوابت نخراشد
باز تکههای کودکی
روی آسفالت خیابانی پخش میشود
مادری پستان بریدهی زندگی را
به میان آتشی از گُل پرت میکند
مردی در بنبست کوچهای خاکستر شده است
سربازان صلح خیابانها را از آدمها شستهاند
چشمهایت را ببند
خوابت نخراشد
ایلیاچندتایی عکس را جلو زد روی یکی از عکسها نگه داشت، مرد توی عکس لبخند میزد، یک جورهایی میخندید، عکس از پائین گرفته شده بود، به بالا نگاه میکرد، پیراهن چهارخانهای که زن تنش کرده بود توی عکس تن مرد بود، زن زیر پیراهن چیزی نپوشیده بود، گردی دو طرف سینههای زن از چاک پیرهن پیدا بود.
+ داستانک
@boiereihan
خوابت نخراشد
باز تکههای کودکی
روی آسفالت خیابانی پخش میشود
مادری پستان بریدهی زندگی را
به میان آتشی از گُل پرت میکند
مردی در بنبست کوچهای خاکستر شده است
سربازان صلح خیابانها را از آدمها شستهاند
چشمهایت را ببند
خوابت نخراشد
ایلیاچندتایی عکس را جلو زد روی یکی از عکسها نگه داشت، مرد توی عکس لبخند میزد، یک جورهایی میخندید، عکس از پائین گرفته شده بود، به بالا نگاه میکرد، پیراهن چهارخانهای که زن تنش کرده بود توی عکس تن مرد بود، زن زیر پیراهن چیزی نپوشیده بود، گردی دو طرف سینههای زن از چاک پیرهن پیدا بود.
+ داستانک
@boiereihan
زندگی کوتاه است
شبیه معاشقهای تند
که در ماشینی ارزان قیمت
در بن بست کوچهای رخ میدهد.
#ای_لیا
@boiereihan
شبیه معاشقهای تند
که در ماشینی ارزان قیمت
در بن بست کوچهای رخ میدهد.
#ای_لیا
@boiereihan
بعضی وقتها میخوای حرف بزنی و خالی بشی و فشار از روی قفسه سینهت برداشته بشه ولی باز برمیگردی میگی: خب چه خبرا؟
نگاه میکنی به در و ویوار.
#ای_لیا
@boiereihan
نگاه میکنی به در و ویوار.
#ای_لیا
@boiereihan
زن و شوهر با ما همکار بودن، زن به شدت اکتیو و بگو و بخند، بچهها باهاش شوخی میکردن، مرد ولی آرومتر، یه شرطی باهاش بستم باختم رفتیم پایین شرکت ساندویچ بخوریم، منتظر بودیم به بیرون نگاه میکرد یهو برگشت گفت: بدم میاد با زنم لاس میزنید! از تعجب خشک شدم، دهنم خشک زد، انگار یکی با سنگ زده باشه تو سرت، بعضیامون زیادهروی میکردیم واقعن، هیچی نگفتم، ساندویچ که اومد برداشت رفت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از دهه شصت واس ماها یه مشت خاطرات پیزوری و موشک بارون و صف و کوپن مونده، برای من جنوب شهری هنوز قشنگترین خاطراتم رفتن به پارک لالهست، بهمون میگفتن میبریمتون بالاشهر پارک، یه بچه کچل مدرسهای با توپ پلاستیکی زیربغلش توی پارک لاله. نور از لای شاخهها میزنه تو صورتش، میخنده.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
الهی فراق کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند، دانی که با این دل ضعیف چون کند؟
خواجه عبدالله انصاری
@boiereihan
خواجه عبدالله انصاری
@boiereihan