غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس مرد دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب میدید شاید! دست فرشتهای را لابد روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
دست کرد از زیر لباس مرد دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب میدید شاید! دست فرشتهای را لابد روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
❤16
...
من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو میجوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش میفشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره میشود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است.
من آدم تنها زیستن نیستم، من آدم نشستن و خیال کردن نیستم، باید کسی باشد که تمام بودنت را خلاصه کند در میان لبهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
من آدم تنها زیستن نیستم، آدم نشستن و چای و قهوه خوردن و فکر کردن به بالهای ظریف یک زنبور، باید کسی باشد که صبح که بیدار میشوم نگاه کنم توی چشمهایش و خودم را ببینم که لبخند میزنم از داشتنش، باید کسی باشد که بگویم دوستت دارم و هر آنچه درونم از احساس است برای تو میجوشد، من آدم تنها بودن نیستم، باید کسی باشد که لحظات بودنم را به او فکر کنم و صبح تا وقتی که برمیگردم و در آغوش میفشارمش درون من با من در ضربان قلبم شریک باشد، من آدم تنها زیستن نیستم، باید به کسی بگویم دوستت دارم و در لحظات نبودنت دلم از تنهایی نبودنت فشره میشود، باید کسی باشد برایش بنویسم، بخواند و احساس کند انچه خیال بود در واقعیت در آغوشش آرام گرفته است.
من آدم تنها زیستن نیستم، من آدم نشستن و خیال کردن نیستم، باید کسی باشد که تمام بودنت را خلاصه کند در میان لبهایش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤23
Forwarded from کافی کتاب
هیچ چیزی در دنیا به این نمیارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود.
آلبر کامو
#کافی_کتاب
@kafiketab
آلبر کامو
#کافی_کتاب
@kafiketab
❤13👏1
Forwarded from ایلیا
شرح حال آدمی همان حرفهایی ست که نمیزند، نمینویسد، نمیگوید، گاه برای خودش یادآوری میکند و دوباره همه را قورت میدهد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
😢9👍4
Forwarded from ایلیا
تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.
تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.
#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
😍8❤5
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
👍20❤9
Forwarded from ایلیا
نشسته است جلوی آینه لابد، موها را نرم برس میکشد، توی برس گاهی تک دانه ای موی رنگ کرده ای پیدا میکند، دور انگشتش میپیچد و بعد دوباره از بالا به پایین برس میکشد، من ایستاده ام پشت سرش، تکیه داده ام به در، نمیبیند اما، دستها را جمع کرده ام پشت، کف پای راست را تکیه داده ام به در. بوی موهایش آرام آرام فضای اتاق را طی میکند، سرم را جلوتر خم میکنم، چشمها را میبندم، همه احساس بودنش را نفس میکشم. موها را توی دستهایش جمع میکند، بالا می آورد، رها میکند، موها را جمع میکند از پشت سر، بالای سرش با کش میبندد. چندباری توی آینه سرش را به چپ و راست تکان میدهد، دنباله موهایش تکان میخورد، میخندد، گوشه تیز دندانش پیدا میشود، همانجا دست میکند از پایین تاپ را بالا میکشد، سینه بند ندارد، خم میشود از توی دراور سینه بندی بردارد، هنوز نگاه میکنم، بلند میشود و میچرخد به سمت در، من نگاهش میکنم، یک زیبایی ابدی، سینهبند را میبندد، کمی،بالا و پایین میکشد، سر میچرخانم به جایی در گوشهی اتاق، برمیگردم، تاپ سرمه ای رنگ را کشیده است روی سینه بند. بلند میشود و خودش را میکشد، چندبار، بعد می آید به سمت در، می آید، از من رد میشود، خودش را ، تکه ای از خودش را جا میگذارد، چشمها را میبندم، بوی تنش، بوی موهایش، بوی بودنش در من پر میشود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤15
گوشی که زنگ میخورد زن کتری را رها میکند کنار قوری چای!
"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟ شرکتی؟"
حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل میشود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را جمع میکند، گونه هایش سرخ میشود، خون میدود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زیر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و میپیچاند، می نشیند کنار میز، روی صندلی. دست میکند توی گلهای روی میز، لب پائین را جمع میکند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که میگذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا میدهد به پائین.
کتری را برمیدارد آب جوش را میریزد روی چای خشک داخل قوری، بخار چای که میخورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن میکشد و میرساند به گونههایش، زن دوباره میخندد و لبها را جمع میکند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را میگذارد روی اجاق، دست چپ را جمع میکند روی سینه اش، دست راست را میگذارد روی گونهاش، گرم است!
چشمهای زن میخندند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟ شرکتی؟"
حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل میشود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را جمع میکند، گونه هایش سرخ میشود، خون میدود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زیر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و میپیچاند، می نشیند کنار میز، روی صندلی. دست میکند توی گلهای روی میز، لب پائین را جمع میکند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که میگذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا میدهد به پائین.
کتری را برمیدارد آب جوش را میریزد روی چای خشک داخل قوری، بخار چای که میخورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن میکشد و میرساند به گونههایش، زن دوباره میخندد و لبها را جمع میکند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را میگذارد روی اجاق، دست چپ را جمع میکند روی سینه اش، دست راست را میگذارد روی گونهاش، گرم است!
چشمهای زن میخندند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
❤14👍1