ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
Asheghane Nist
Alireza Ghorbani
عاشقانه نیست🎹🎙🎼
علیرضا قربانی
#موزیک
@iliyaaf7
7😢1
👍122👎2👏1
Forwarded from ای‌لیا
دل‌تنگی
یعنی دستهایت نیست ...

#ای_لیا
@iliyaaf7
😢42
به وقت دلتنگی
آدمی در پی دستی
بوئی آشنا
صدائی آرام
شاید زمزمه‌ای نامفهوم
لحظه‌ها را چنگ میزند.

#ای_لیا
@iliyaaf7
6👍2😢1😘1
روز اولی که حوا دلش گرفته بود، آدم نمیدانست که چه کند، هرچه کرد حوا دلش سبک نشد، آمد پشت سرش ایستاد چشمهایش را بست سرش را جلو آورد موهای حوا را بو کشید حوا پا عقب گذاشت خورد به سینه آدم، آدم دستهایش را جمع کرد دور حوا، حوا سرش را خم کرد روی بازوی آدم، دلش آرام شد.

+ داستانک
#ای_لیا
@iliyaaf7
16
Forwarded from ای‌لیا
بیا و شبیه گل دقیقه نودو سه باش!
همانقدر بعید،
همانقدر لعنتی ...

#ای_لیا
@iliyaaf7
16😢3👍2
14👏2👍1
Forwarded from کافی کتاب
هیچ چیزی در دنیا به این نمی‌ارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود.

آلبر کامو
#کافی_کتاب
@kafiketab
13👏1
Forwarded from ای‌لیا
شرح حال آدمی همان حرفهایی ست که نمی‌زند، نمی‌نویسد، نمی‌گوید، گاه برای خودش یادآوری میکند و دوباره همه را قورت میدهد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
😢9👍4
Forwarded from ای‌لیا
تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.

تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.

#ای_لیا
بهمن ۹۵
@iliyaaf7
😍85
11👍1😍1
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه

@iliyaaf7
👍209
Forwarded from ای‌لیا
‏گاه آدمی نمی‌داند با دلش چه کند، وقتی کسی که باید، نیست ...

#ای_لیا
نقاشی: باران در تابستان
@iliyaaf7
😢10👍2
Forwarded from ای‌لیا
6
Forwarded from ای‌لیا
نشسته است جلوی آینه لابد، موها را نرم برس میکشد، توی برس گاهی تک دانه ای موی رنگ کرده ای پیدا میکند، دور انگشتش میپیچد و بعد دوباره از بالا به پایین برس میکشد، من ایستاده ام پشت سرش، تکیه داده ام به در، نمیبیند اما، دستها را جمع کرده ام پشت، کف پای راست را تکیه داده ام به در. بوی موهایش آرام آرام فضای اتاق را طی میکند، سرم را جلوتر خم میکنم، چشمها را میبندم، همه احساس بودنش را نفس میکشم. موها را توی دستهایش جمع میکند، بالا می آورد، رها میکند، موها را جمع میکند از پشت سر، بالای سرش با کش میبندد. چندباری توی آینه سرش را به چپ و راست تکان میدهد، دنباله موهایش تکان میخورد، میخندد، گوشه تیز دندانش پیدا میشود، همانجا دست میکند از پایین تاپ را بالا میکشد، سینه بند ندارد، خم میشود از توی دراور سینه بندی بردارد، هنوز نگاه میکنم، بلند میشود و میچرخد به سمت در، من نگاهش می‌کنم، یک زیبایی ابدی، سینه‌بند را میبندد، کمی،بالا و پایین می‌کشد، سر می‌چرخانم به جایی در گوشه‌ی اتاق، برمی‌گردم، تاپ سرمه ای رنگ را کشیده است روی سینه بند. بلند میشود و خودش را میکشد، چندبار، بعد می آید به سمت در، می آید، از من رد میشود، خودش را ، تکه ای از خودش را جا میگذارد، چشمها را میبندم، بوی تنش، بوی موهایش، بوی بودنش در من پر میشود.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
15
کاش می‌شد
از صدایت عطری ساخت
برای ساعتهای دلتنگی

#ای_لیا
@iliyaaf7
12😢3👍1
زیبا
خسرو شکیبایی
زیبا🎹🎙🎼
خسرو شکیبایی
#موزیک
@iliyaaf7
1
گوشی که زنگ میخورد زن کتری را رها می‌کند کنار قوری چای!

"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟ شرکتی؟"

حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل می‌شود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را جمع می‌کند، گونه هایش سرخ میشود، خون می‌دود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زیر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و می‌پیچاند، می نشیند کنار میز، روی  صندلی. دست میکند توی گلهای روی میز، لب پائین را جمع می‌کند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که می‌گذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا می‌دهد به پائین.
کتری را برمی‌دارد آب جوش را می‌ریزد روی چای خشک داخل قوری، بخار چای که می‌خورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن می‌کشد و می‌رساند به گونه‌هایش، زن دوباره می‌خندد و لبها را جمع می‌کند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را می‌گذارد روی اجاق، دست چپ را جمع می‌کند روی سینه اش، دست راست را می‌گذارد روی گونه‌اش، گرم است!
چشمهای زن می‌خندند ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
14👍1
14😍2
اندوه
گونه‌ای از زندگی است
راه می‌رود، نفس می‌کشد
غذا می‌خورد، می‌نشیند
می‌خندد
و شب تو را
در آغوش می‌فشارد
می‌خوابد.

#ای_لیا
@iliyaaf7
9
...
رفته بودیم سمت مازندران یه کارخونه‌ای بازدید، طرفهای فیروزکوه راننده رفت بنزین بزنه، پیاده شدم یه خرده خودم و دستهام رو بکشم تا از اون حال مچاله توی ماشین بیرون بیام، این منظره جلوی چشمم بود، خیره شدم به اون ابرها و به این فکر کردم که این لحظه تکرار نمیشه، یک برشی از زمان که در یک صبح خنک خرداد سال ۱۴۰۳ رخ داد و همونجا هم موند، زندگی ما پر از این زمانهاست، لحظاتی که گذشتن و رفتن، تاریخ به سمت جلو حرکت می‌کنه ولی آیا تکرار نمی‌شه؟ آیا اگر لحظات خوب و قشنگی داریم اینها تکرار نمیشن؟ اینها توی زمان دفن میشن؟ قطعن نه! ما میتونیم اون لحظات خوب و قشنگ رو هی فراخوانی کنیم، هی بازیابی کنیم، هی تکرارش کنیم و نذاریم تبدیل به عادت بشه، در خلالِ عادتهای پرتکرار زندگی دچار ملال نشیم، مثل دوست داشتن، وقتی بهش میگی "دوسِت دارم" این تکرار زیبا رو می‌تونی بارها بگی و هربار زمان تازه بشه، هربار برگردی به همون پمپ بنزین و جلوی این منظره قرار بگیری و لبخند بزنی.

آره عزیز من، دوست داشتن یک شغل تمام وقت است در خلال عادتهای پرتکرار زندگی.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
14