Anarchonomy
نقشه شهرتون و منطقهتون رو قورت بدید. عکسهای ماهوارهای شهرتون و منطقهتون رو مثل کتاب درسی مطالعه کنید. اگه بدونید منظورم چیه، یه روزی تو دلتون ازم تشکر خواهید کرد.
این سطح بیسیکش بود. یه سطح Advanced هم داره. تو سطح پیشرفته میتونید نبض لجستیکی منطقهتون رو بگیرید. و هر جنگی درباره لجستیکه.
❤335
اون بحث درباره اینکه به فوتبالیست ده میلیون دلار داده میشه و به استاد فلسفه ده هزار دلار، یک بحث درباره بیزینس بود، و اینکه ارزش خدمات، توسط کسانی که تقاضاش رو دارند تعیین میشه، و تقاضا برای هنرنمایی نخبه ورزشی بیشتر از تقاضا برای وراجیهای فیلسوفه.
اما بحث درباره اینکه فوتبالیست با اینکه با سیاست آشنا نیست موضع یک شیر رو میگیره، و استاد فلسفه با اینکه با سیاست آشناست، موضع یک موش رو، یک بحث دیگهست که به سلامت ذهنی مربوط میشه.
در تقارن تأمل برانگیز بین این دو بحث، به نظر میرسه که بازار به طور ناخودآگاه داشته حداکثر درآمد رو به شیر میداده و حداقل درآمد رو به موش!
اما بحث درباره اینکه فوتبالیست با اینکه با سیاست آشنا نیست موضع یک شیر رو میگیره، و استاد فلسفه با اینکه با سیاست آشناست، موضع یک موش رو، یک بحث دیگهست که به سلامت ذهنی مربوط میشه.
در تقارن تأمل برانگیز بین این دو بحث، به نظر میرسه که بازار به طور ناخودآگاه داشته حداکثر درآمد رو به شیر میداده و حداقل درآمد رو به موش!
❤223
Anarchonomy
اگه از چاله نمیاومدن بیرون زنده میموندن. ولی خیلی وقتها کار منطقی نجاتت نمیده، و حتی میکشدت.
مردم ما باید دونه دونه کارهایی که فکر میکنند ممکنه استراتژی «منطقی» باشه رو دستی امتحان کنند، و همهشون شکست بخوره، و از هر راهی ناامید بشن، و به بزرگترین و بلندترین دیوار ناامیدی تاریخ این مملکت از زمان حمله مغول برخورد کنند، و چند دهه در اون افسردگی باقی بمونند، و بتدریج حذف بشن و جاشون رو به نسلهای بعدی که در قید هیچچیز نیستند بدن، تا اونها یک دیستوپیای غیرقابل تحمل رو به ارث ببرند، و سر ته مانده منابع گلوی همدیگه رو ببرند. و حوصله سربره دنبال کردن فیلمی که از قبل برات اسپویل شده.
هرچیزی که باید مینوشتم رو نوشتم و وقتشه خودم رو بازنشسته کنم.
هرچیزی که باید مینوشتم رو نوشتم و وقتشه خودم رو بازنشسته کنم.
❤87
جمعیت کشور اگه هشتاد میلیون نفر باشه، چهل میلیون نفرشون کسخل هستند، و چهل میلیون نفرشون کسکش! ممکنه عدهای ازین گروه نشت کنند به اون گروه، و برعکس؛ اما کلیت ترکیب سرجاش میمونه.
مثلا در مجارستان نیمی از مردم انقدر کسکشند که ازینکه روسیه زورش میرسه نسلکشی کنه احساس رضایت همراه با شعف دارند. و نیم دیگه انقدر کسخلند که فکر میکنند روسیه آخرین مدافع مسیحیت ارتودکس در برابر فمنیستها و لزبینهای کونبرهنهست!
گاهی نمیشه با قطعیت گفت الان فلان حرکت افراد از روی کسکشی بوده یا از کسخلی! مثلا اخیرا زنان یکی از شهرکهای روسیه که تمام مردانشون رو به زور به جبهه اعزام کردهاند و شهرک کاملا خالی از مرد شده، تجمعی تشکیل داده و بیانیه اعتراضی خوندند مبنی بر اینکه ما یه آقایی اینجا داشتیم که دکتر زنان بود، و اعزامش کردید و الان نیست و کارمون لنگ شده. لطفا اجازه بدید برگرده! هیچکدوم هیچ اعتراضی به اینکه چرا همه پسرانمون رو بردید نداشتند. خیلی دقیق نمیشه گفت اینکه سلامت واژنت برات مهمتر از زنده موندن پسرته، نشون میده یه مادر کسکشی، یا یک مادر کسخل!
در کشور ما هم نیمی از مردم کسکشهایی هستند که همهچیز رو به تن ماهی میفروشند. یعنی تا زمانی که تن ماهی در قفسه فروشگاه باشه، و پول خریدش هم تو کارتشون باشه، با هرتغییری مخالفت میکنند، حتی اگه ادامه وضع موجود باعث نسلکشی، قتلعام، شکنجه، فقر و بردهداری بقیه مردم بشه. از نظر اینها اوضاع مملکت فقط زمانی بحرانیه که اوضاع زندگی خودشون بحرانی باشه. اگه ازین کسکشها پرسیده بشه حقوقت رو سی درصد افزایش میدیم ولی عوضش هرماه باید سی کودک بلوچ کشته بشن، موافقی؟ بدون درنگ میگه بله. درباره آدمهای عجیب غریبی صحبت نمیکنم. این چهل میلیون کسکش میتونند پدرت باشند، یا همسرت، یا همکارت، یا حتی خودت. بعضی ازین کسکشها ماهی معادل دویست دلار درآمد دارند، که از خرج سگ چینیها هم کمتره، و بعضیهاشون هزار دلار، که از درآمد کیفقاپهای آمریکایی هم کمتره. میزان درآمدشون خیلی مهم نیست، برای ثبات درآمده که حاضرند به هر گرازی کون بدهند، و برای هر لاشخوری جاکشی کنند، و از ادرار به عنوان ادکلن استفاده کنند.
نیمی از مردممون هم کسخلهایی هستند که کلا همهچیز رو کج میفهمند، و کج زندگی میکنند، و با همان حالت کج دفن خواهند شد. همونهایی که فکر میکنند اگه بچهشون از مدرسه داعش دور بمونه، لگد زده میشه به آیندهش! همونایی که به امید سی درصد سود تضمین شده پولشون رو میذاشتن تو موسسات مالی سپاه با این اطمینان که «اینجوریام نیست» که یهو جمع کنند برن! خیلی چیزها رو با فرمول اینجوریام نیست فهمیدند و با همون فرمول با سر وارد مستراح شدند. گفتند اینجوریام نیست نذارن واکسن بیاد، و دیدند که اینجوریاست! گفتند اینجوریام نیست که هواپیمای مسافربری خودمون رو بزنند، و دیدند که اینجوریاست! گفتند اینجوریام نیست که به بچههای ده ساله هم شلیک کنند، و دیدند که اینجوریاست. چهل سال تمام از وجود حکومتی ترسید، که وجود نداشت؛ به جای اینکه از وجود نداشتن حکومت ملی و تحت اشغال بودن مملکت وحشت کنه. چهل سال طول کشید این کسخلها بفهمند تیم ملی ندارند، وزارت بهداشت ندارند، ارتش ندارند، دانشگاه ندارند، بانکداری ندارند، و صنعت هم ندارند. و حالا که داره دوزاریشون میفته نزدیکه تشنج کنند. اینها همونایی بودن که میشد در همه شاخصهای توسعه در قعر جدول نگهشون داشت، و همزمان کاری کرد با چندتا اسم مثل مجید سمیعی و پیمان ابدی حس کنند کشوری در کلاس جهانی هستند. مدت زیادی درگیر کاشی رنگی بود و به جای واهمه از روند تخریب محیط زیست و غیرقابل سکونت شدن سرزمین، دنبال این بود که به جامعه جهانی ثابت کنه جنگلهای هیرکانی چیزی کمتر از یلواِستون ندارند و باید ایران را به دنیا شناساند چون نمیدونند چه بهشتیه! همینها وقتی بیشتر وارد سیاست شدند، مدت زیادی درگیر هشتگ بودند، و سپس در برابر سپاه ابنزیاد راهپیمایی سکوت برگزار کردند! و الان بعد از کشته شدن صدها نفر از مردم بیدفاع، میپرسند «ما که همه کار کردیم، پس چرا آخوندها نرفتن؟». انگار هیچوقت قرار نبوده متوجه بشن که دارند کجا زندگی میکنند.
همیشه از دو حالت خارج نیست، یا اقلیت همهچیز بهمریزی پیدا میشود، و همهچیز بهم میریزد؛ یا اینکه پیدا نمیشود و چیزی بهم نمیریزد اما همه طوری به گا خواهند رفت که بعدها ازش رمانها و فیلمها ساخته بشه. در هر دو حالت، هیچ تحول خاصی برای سطح ذهنی عموم رخ نمیده. اشخاص ممکنه دچار تحول بشن، اما ترکیب جامعه سرجاش میمونه. تنها در صورت فعال شدن اقلیتِ بهمریزنده، ناخواسته روی یک موج خواهند افتاد. بنابراین کاملا طبیعیه که عده زیادی نخوان که چیزی بهم بریزه، و عده زیاد دیگهای نفهمن که بهم ریختن یعنی چی. و کاملا طبیعیه که اقلیت بهمریزنده به تخمش نباشه که این دو عده چه فکری میکنند.
مثلا در مجارستان نیمی از مردم انقدر کسکشند که ازینکه روسیه زورش میرسه نسلکشی کنه احساس رضایت همراه با شعف دارند. و نیم دیگه انقدر کسخلند که فکر میکنند روسیه آخرین مدافع مسیحیت ارتودکس در برابر فمنیستها و لزبینهای کونبرهنهست!
گاهی نمیشه با قطعیت گفت الان فلان حرکت افراد از روی کسکشی بوده یا از کسخلی! مثلا اخیرا زنان یکی از شهرکهای روسیه که تمام مردانشون رو به زور به جبهه اعزام کردهاند و شهرک کاملا خالی از مرد شده، تجمعی تشکیل داده و بیانیه اعتراضی خوندند مبنی بر اینکه ما یه آقایی اینجا داشتیم که دکتر زنان بود، و اعزامش کردید و الان نیست و کارمون لنگ شده. لطفا اجازه بدید برگرده! هیچکدوم هیچ اعتراضی به اینکه چرا همه پسرانمون رو بردید نداشتند. خیلی دقیق نمیشه گفت اینکه سلامت واژنت برات مهمتر از زنده موندن پسرته، نشون میده یه مادر کسکشی، یا یک مادر کسخل!
در کشور ما هم نیمی از مردم کسکشهایی هستند که همهچیز رو به تن ماهی میفروشند. یعنی تا زمانی که تن ماهی در قفسه فروشگاه باشه، و پول خریدش هم تو کارتشون باشه، با هرتغییری مخالفت میکنند، حتی اگه ادامه وضع موجود باعث نسلکشی، قتلعام، شکنجه، فقر و بردهداری بقیه مردم بشه. از نظر اینها اوضاع مملکت فقط زمانی بحرانیه که اوضاع زندگی خودشون بحرانی باشه. اگه ازین کسکشها پرسیده بشه حقوقت رو سی درصد افزایش میدیم ولی عوضش هرماه باید سی کودک بلوچ کشته بشن، موافقی؟ بدون درنگ میگه بله. درباره آدمهای عجیب غریبی صحبت نمیکنم. این چهل میلیون کسکش میتونند پدرت باشند، یا همسرت، یا همکارت، یا حتی خودت. بعضی ازین کسکشها ماهی معادل دویست دلار درآمد دارند، که از خرج سگ چینیها هم کمتره، و بعضیهاشون هزار دلار، که از درآمد کیفقاپهای آمریکایی هم کمتره. میزان درآمدشون خیلی مهم نیست، برای ثبات درآمده که حاضرند به هر گرازی کون بدهند، و برای هر لاشخوری جاکشی کنند، و از ادرار به عنوان ادکلن استفاده کنند.
نیمی از مردممون هم کسخلهایی هستند که کلا همهچیز رو کج میفهمند، و کج زندگی میکنند، و با همان حالت کج دفن خواهند شد. همونهایی که فکر میکنند اگه بچهشون از مدرسه داعش دور بمونه، لگد زده میشه به آیندهش! همونایی که به امید سی درصد سود تضمین شده پولشون رو میذاشتن تو موسسات مالی سپاه با این اطمینان که «اینجوریام نیست» که یهو جمع کنند برن! خیلی چیزها رو با فرمول اینجوریام نیست فهمیدند و با همون فرمول با سر وارد مستراح شدند. گفتند اینجوریام نیست نذارن واکسن بیاد، و دیدند که اینجوریاست! گفتند اینجوریام نیست که هواپیمای مسافربری خودمون رو بزنند، و دیدند که اینجوریاست! گفتند اینجوریام نیست که به بچههای ده ساله هم شلیک کنند، و دیدند که اینجوریاست. چهل سال تمام از وجود حکومتی ترسید، که وجود نداشت؛ به جای اینکه از وجود نداشتن حکومت ملی و تحت اشغال بودن مملکت وحشت کنه. چهل سال طول کشید این کسخلها بفهمند تیم ملی ندارند، وزارت بهداشت ندارند، ارتش ندارند، دانشگاه ندارند، بانکداری ندارند، و صنعت هم ندارند. و حالا که داره دوزاریشون میفته نزدیکه تشنج کنند. اینها همونایی بودن که میشد در همه شاخصهای توسعه در قعر جدول نگهشون داشت، و همزمان کاری کرد با چندتا اسم مثل مجید سمیعی و پیمان ابدی حس کنند کشوری در کلاس جهانی هستند. مدت زیادی درگیر کاشی رنگی بود و به جای واهمه از روند تخریب محیط زیست و غیرقابل سکونت شدن سرزمین، دنبال این بود که به جامعه جهانی ثابت کنه جنگلهای هیرکانی چیزی کمتر از یلواِستون ندارند و باید ایران را به دنیا شناساند چون نمیدونند چه بهشتیه! همینها وقتی بیشتر وارد سیاست شدند، مدت زیادی درگیر هشتگ بودند، و سپس در برابر سپاه ابنزیاد راهپیمایی سکوت برگزار کردند! و الان بعد از کشته شدن صدها نفر از مردم بیدفاع، میپرسند «ما که همه کار کردیم، پس چرا آخوندها نرفتن؟». انگار هیچوقت قرار نبوده متوجه بشن که دارند کجا زندگی میکنند.
همیشه از دو حالت خارج نیست، یا اقلیت همهچیز بهمریزی پیدا میشود، و همهچیز بهم میریزد؛ یا اینکه پیدا نمیشود و چیزی بهم نمیریزد اما همه طوری به گا خواهند رفت که بعدها ازش رمانها و فیلمها ساخته بشه. در هر دو حالت، هیچ تحول خاصی برای سطح ذهنی عموم رخ نمیده. اشخاص ممکنه دچار تحول بشن، اما ترکیب جامعه سرجاش میمونه. تنها در صورت فعال شدن اقلیتِ بهمریزنده، ناخواسته روی یک موج خواهند افتاد. بنابراین کاملا طبیعیه که عده زیادی نخوان که چیزی بهم بریزه، و عده زیاد دیگهای نفهمن که بهم ریختن یعنی چی. و کاملا طبیعیه که اقلیت بهمریزنده به تخمش نباشه که این دو عده چه فکری میکنند.
10
راهپیمایی ۲۲ بهمن بود و مردان حزبالله جلوتر از زنان حزبالله حرکت میکردند و شعار دو تکه بود و تکه دوم رو باید زنها جواب میدادند، که یه جاهایی سر و صدا شد و جواب ندادند. مردها وقتی دیدند جواب از طرف زنها نمیاد، خودشون هم شعار رو متوقف کردند؛ طوری که قسمتی از مسیر به پیادهروی صبحگاهی تبدیل شد. یکی از پیرمردها بشون گفت اومده بودید جواب آمریکا رو بدید یا جواب زنها رو؟
«نمیشه که ما اینجا خون بدیم تهرانی یه روز هم مغازهش رو نبنده، تا کی فقط ما هزینه بدیم؟» سوال آدم جنگی نیست. سوال کسیه که فکر میکنه وسط فوتباله و وقتی بقیه پاسکاری نمیکنند نتیجه میگیره «حالا که اینطوره منم بازی نمیکنم». اگه استراتژی درست باشه، نباید اهمیت داد کی همراهی میکنه، و کی نمیکنه. چون هدف، پاسخ گرفتن از مردمی که عقبترند نیست. هدف ضربه به دشمنه. اما تیر خوردن در خیابان یک استراتژی درست نیست، چه در مهاباد و سقز انجام بشه چه در تهران و کرج؛ چون نسبت هزینه به ضربه، بالاست.
همه ندانستنها مثل هم نیستند. اینکه ندونی بلای بعدی که قراره سرت بیاد چیه، با اینکه ندونی بعد ازینکه هیولا رو فلج کردی چه خواهد شد، خیلی فرق داره. ما به هیچ شکلی نمیتونیم برای استراتژیمون قدمهای بعدی رو از قبل طراحی کنیم. اما اینکه ندونیم بعد از وارد کردن بدترین ضربهها چه خواهد شد، خیلی بهتر ازینه که ندونیم بعد از وارد شدن بدترین بلاها به ما، چه خواهد شد. نمیتونی بین دانستن و ندانستن انتخاب کنی، که یک انتخاب ساده میبود. باید ندانستن مطلوب خودت رو انتخاب کنی. باید استراتژیای داشته باشی، که مجهولاتش مجهولات مطلوبت باشه.
دارم به کی میگم اینارو؟ به کسانی که فکر میکنند با پایین کشیدن کرکره مغازه اشرار فرار میکنند؟ اینکه نمیدونم قراره کی اینارو بخونه هم مجهول مطلوب منه.
«نمیشه که ما اینجا خون بدیم تهرانی یه روز هم مغازهش رو نبنده، تا کی فقط ما هزینه بدیم؟» سوال آدم جنگی نیست. سوال کسیه که فکر میکنه وسط فوتباله و وقتی بقیه پاسکاری نمیکنند نتیجه میگیره «حالا که اینطوره منم بازی نمیکنم». اگه استراتژی درست باشه، نباید اهمیت داد کی همراهی میکنه، و کی نمیکنه. چون هدف، پاسخ گرفتن از مردمی که عقبترند نیست. هدف ضربه به دشمنه. اما تیر خوردن در خیابان یک استراتژی درست نیست، چه در مهاباد و سقز انجام بشه چه در تهران و کرج؛ چون نسبت هزینه به ضربه، بالاست.
همه ندانستنها مثل هم نیستند. اینکه ندونی بلای بعدی که قراره سرت بیاد چیه، با اینکه ندونی بعد ازینکه هیولا رو فلج کردی چه خواهد شد، خیلی فرق داره. ما به هیچ شکلی نمیتونیم برای استراتژیمون قدمهای بعدی رو از قبل طراحی کنیم. اما اینکه ندونیم بعد از وارد کردن بدترین ضربهها چه خواهد شد، خیلی بهتر ازینه که ندونیم بعد از وارد شدن بدترین بلاها به ما، چه خواهد شد. نمیتونی بین دانستن و ندانستن انتخاب کنی، که یک انتخاب ساده میبود. باید ندانستن مطلوب خودت رو انتخاب کنی. باید استراتژیای داشته باشی، که مجهولاتش مجهولات مطلوبت باشه.
دارم به کی میگم اینارو؟ به کسانی که فکر میکنند با پایین کشیدن کرکره مغازه اشرار فرار میکنند؟ اینکه نمیدونم قراره کی اینارو بخونه هم مجهول مطلوب منه.
چیزهای زیادی برای شک و تردید وجود داره، ولی این جزء اونها نیست. صدتا تیمور و چنگیز دیگه هم حاکم ایران بشن، کرد دست از مقاومت برنمیداره. با وجود اسارت در دستان شقیترین افراد تاریخ، که اندفعه شیعه هستند، باز هم مثل همه دفعات قبلی زندانبانها دفن خواهند شد، و زندانی زنده خواهد ماند.
اما این نباید استراتژی موج انسانی رو توجیه کنه. در خاورمیانه استراتژی موج انسانی، جواب نمیده. چون طرف مقابل از کشتن خسته نخواهد شد. نباید منتظر مرگ تیمور شد. باید گورش رو کند. و کسانی میتونند این کار رو بکنند که افعی شده باشند. افعی شدن همان نترس شدن نیست. با زیرکانهترین حرکتها، فلج کردنه.
اما این نباید استراتژی موج انسانی رو توجیه کنه. در خاورمیانه استراتژی موج انسانی، جواب نمیده. چون طرف مقابل از کشتن خسته نخواهد شد. نباید منتظر مرگ تیمور شد. باید گورش رو کند. و کسانی میتونند این کار رو بکنند که افعی شده باشند. افعی شدن همان نترس شدن نیست. با زیرکانهترین حرکتها، فلج کردنه.
یادتونه میگفتن اینترنت باشه، پرسرعت باشه، بدون فیلتر هم باشه، آگاهی جامعه مثل موشک میره بالا؟
خب، چرت میگفتن. وسیله ارتباطی فقط وسیلهست. از دست دادن بکارت ذهنی، بضاعت نفسانی میخواد. الان اینترنت هست، کوهی از دیتا و محتوا هم هست، دسترسی به انواع روایتها هم وجود داره؛ اما هنوز مثل پک پلاستیکی که آب مرغ رو ریختن توش هستند (تو شرق آسیا ازین آمادههاش زیاد هست، و واقعا آب مرغه، طعمدهنده نیست). یه بار تو کارخونه پر شده، پک شده، و همیشه همون مزه رو میده.
خب، چرت میگفتن. وسیله ارتباطی فقط وسیلهست. از دست دادن بکارت ذهنی، بضاعت نفسانی میخواد. الان اینترنت هست، کوهی از دیتا و محتوا هم هست، دسترسی به انواع روایتها هم وجود داره؛ اما هنوز مثل پک پلاستیکی که آب مرغ رو ریختن توش هستند (تو شرق آسیا ازین آمادههاش زیاد هست، و واقعا آب مرغه، طعمدهنده نیست). یه بار تو کارخونه پر شده، پک شده، و همیشه همون مزه رو میده.
Anarchonomy
المپیاد تاریخ هم داریم؟ بهرحال من یه سوال براش طراحی میکنم، هروقت خواستن برگزار کنند: - چرا ارمنستان هیچوقت در طول تاریخ خود یاد نگرفت با کی متحد بشه بهتره؟
ارمنستان میتونست به قطعنامه حقوق بشری علیه اوباش شیعه رأی ممتنع بده، ولی رأی مخالف داد.
ارمنیهای تهران هرسال سر سالگرد نسلکشی ارامنه یه سری عکس سیاه سفید ازون زمان میچسبوندن به در و دیوار که یعنی نباید فراموش بشه و ترکها مسئولند و فلان. ازین به بعد یادمون میمونه که چی یادمون بمونه.
ارمنیهای تهران هرسال سر سالگرد نسلکشی ارامنه یه سری عکس سیاه سفید ازون زمان میچسبوندن به در و دیوار که یعنی نباید فراموش بشه و ترکها مسئولند و فلان. ازین به بعد یادمون میمونه که چی یادمون بمونه.
ما که بچه بودیم قرار بود اسراییل اشغال غزه رو تمام کنه و نیروهاشو بکشه بیرون و مردم غزه بیان زیر حاکمیت دولت خودگردان کرانه باختری. اون روزها اگه کسی میگفت فلسطینیها هیچ پخی نمیشن! میگفتیم بابا تو دیگه خیلی بدبینی، حتی یه پل هوایی هم قراره احداث بشه از الخلیل تا بیت حانون که فلسطینیهای اینور راحت برن اونور و بیان و پولش رو اروپا قراره بده و اسراییل بسازه، چی میگی؟
ولی درستترین پیشبینی متعلق به همون فرد بود.
دیدن روندهای منفی در فضای مثبت، کار هرکسی نیست. چون کسانی میتونند انجامش بدن که در شناخت محیط، سه قدم از بقیه جلوترند. نه تنها غزه زیر بار دولت خودگردان نرفت، و نه تنها خودش یک دولت عرفی و کارآمد تشکیل نداد، و نه تنها به آکواریوم گنگسترها تبدیل شد، بلکه کرانه باختری رو هم با خودش پایین کشید، و امروز اونجا هم داره به غزه ۲ تبدیل میشه. یه چیزی باید میدونستی اون روزها که بتونی بگی قسمت آدمیزادیتر فلسطین، قسمت جنگلیترش رو متمدن نخواهد کرد، بلکه قسمت جنگلیترش، قسمت آدمیزادیترش رو هم جنگلی خواهد کرد. باید میدونستی طاعون چطور پخش میشه.
ولی درستترین پیشبینی متعلق به همون فرد بود.
دیدن روندهای منفی در فضای مثبت، کار هرکسی نیست. چون کسانی میتونند انجامش بدن که در شناخت محیط، سه قدم از بقیه جلوترند. نه تنها غزه زیر بار دولت خودگردان نرفت، و نه تنها خودش یک دولت عرفی و کارآمد تشکیل نداد، و نه تنها به آکواریوم گنگسترها تبدیل شد، بلکه کرانه باختری رو هم با خودش پایین کشید، و امروز اونجا هم داره به غزه ۲ تبدیل میشه. یه چیزی باید میدونستی اون روزها که بتونی بگی قسمت آدمیزادیتر فلسطین، قسمت جنگلیترش رو متمدن نخواهد کرد، بلکه قسمت جنگلیترش، قسمت آدمیزادیترش رو هم جنگلی خواهد کرد. باید میدونستی طاعون چطور پخش میشه.
ژیائومی با این همه سرمایهگذاری در سالهای اخیر هنوز داره با ۳ درصد سود کار میکنه!
چینیها همچنان در تولید ارزش افزوده بالا، لنگ میزنند؛ چون به مهارتهایی فراتر از انبوهسازی و ارزانسازی نیاز داره.
ولی قبلش باید از عادت عددبازی دست بردارند. میگه ۴۸ درصد کل کارمندانش در بخش تحقیق و توسعه هستند! هیچکس ندونه فکر میکنه دارند اتم میشکافند! ریختن فلهای مهندسان به شرکت، لزوما منجر به نتیجه نمیشه. وقتی داشت بخش لوازم خانگی رو راه مینداخت، ازین عددهای بزرگ زیاد استفاده میکرد. مثلا گفت تعداد مهندسینی که در بخش جاروبرقی داریم از مجموع تمام مهندسان برندهای دیگه که قدیمیترند، بیشتره! و گس وات؟جاروبرقی شارژیشون مدار بالانس شارژ نداشت و سر یکسال باتری رو تخریب میکرد! کاری که یه دانشجوی آماتور الکترونیک هم انجام نمیده.
چینیها همچنان در تولید ارزش افزوده بالا، لنگ میزنند؛ چون به مهارتهایی فراتر از انبوهسازی و ارزانسازی نیاز داره.
ولی قبلش باید از عادت عددبازی دست بردارند. میگه ۴۸ درصد کل کارمندانش در بخش تحقیق و توسعه هستند! هیچکس ندونه فکر میکنه دارند اتم میشکافند! ریختن فلهای مهندسان به شرکت، لزوما منجر به نتیجه نمیشه. وقتی داشت بخش لوازم خانگی رو راه مینداخت، ازین عددهای بزرگ زیاد استفاده میکرد. مثلا گفت تعداد مهندسینی که در بخش جاروبرقی داریم از مجموع تمام مهندسان برندهای دیگه که قدیمیترند، بیشتره! و گس وات؟جاروبرقی شارژیشون مدار بالانس شارژ نداشت و سر یکسال باتری رو تخریب میکرد! کاری که یه دانشجوی آماتور الکترونیک هم انجام نمیده.
کسانی که در زمان مسمومیت و فوت صدها نفر بر اثر مصرف مشروبات تقلبی، به جای اشاره به نقش مخرب فقیه شیعه در مصرف الکل در جامعه از یکطرف، و همزمان کسب درآمد سپاه از توزیعش از طرف دیگه؛ به مردم نصیحت میکردند که «خب نخورید تا کور نشید»، بالاخره در یک مسیر از قبل مشخص، میرسیدند به جایی که درباره حداقل چهارصد دختر و پسر جوانی که با گلولههای ساچمه سرکوبگران حکومتی بینایی خودشون رو از دست دادهاند بگن «خب نمیرفتید بیرون تا کور نشید».
یکی از چیزهایی که باید در بین آدمها خیلی سریع یاد گرفت، مهارت تشخیص مسیر افراده. ازونجایی که درصد کسانی که از مسیر خودشون بیرون میپرند، به طرز تأسفباری پایینه، اگه تشخیص اولیه درست باشه میشه سلسلهای طولانی از رفتارها رو از قبل پیشبینی و یا حداقل براشون جاگذاری کرد. از حرف امروزشون و حرکت امروزشون باید فهمید حرف فرداشون و حرکت فرداشون چطور خواهد بود، و وقتی این مسیرشناسی تعمیم داده بشه به کل جمعیت، یک نمای کلی نسبتا دقیق به دست میاد که تکلیف خیلی از چیزها رو مشخص، و طراحی استراتژی رو راحتتر میکنه.
یکی از چیزهایی که باید در بین آدمها خیلی سریع یاد گرفت، مهارت تشخیص مسیر افراده. ازونجایی که درصد کسانی که از مسیر خودشون بیرون میپرند، به طرز تأسفباری پایینه، اگه تشخیص اولیه درست باشه میشه سلسلهای طولانی از رفتارها رو از قبل پیشبینی و یا حداقل براشون جاگذاری کرد. از حرف امروزشون و حرکت امروزشون باید فهمید حرف فرداشون و حرکت فرداشون چطور خواهد بود، و وقتی این مسیرشناسی تعمیم داده بشه به کل جمعیت، یک نمای کلی نسبتا دقیق به دست میاد که تکلیف خیلی از چیزها رو مشخص، و طراحی استراتژی رو راحتتر میکنه.
روسیه یه منطقه رو اشغال میکنه.
یه خایهمال پوتین رو میذارن استاندار اونجا.
آقای استاندار ویدئو ضبط میکنه میگه ما خیلی شاخیم.
دو سه ماه میگذره. تو اخبار میاد که ماشینش منفجر شده آلتش معلوم نیست کجا افتاده.
کیلومترها عقبتر از خط مقدم.
اوکراین یه کلاس آموزشیه.
یه خایهمال پوتین رو میذارن استاندار اونجا.
آقای استاندار ویدئو ضبط میکنه میگه ما خیلی شاخیم.
دو سه ماه میگذره. تو اخبار میاد که ماشینش منفجر شده آلتش معلوم نیست کجا افتاده.
کیلومترها عقبتر از خط مقدم.
اوکراین یه کلاس آموزشیه.
Anarchonomy
یادتونه میگفتن اینترنت باشه، پرسرعت باشه، بدون فیلتر هم باشه، آگاهی جامعه مثل موشک میره بالا؟ خب، چرت میگفتن. وسیله ارتباطی فقط وسیلهست. از دست دادن بکارت ذهنی، بضاعت نفسانی میخواد. الان اینترنت هست، کوهی از دیتا و محتوا هم هست، دسترسی به انواع روایتها…
یکی از چیزهایی که آدم رو خسته میکنه دقیقا همینه که یک مهملی رو چندسال قبل شستی گذاشتی کنار، اما میبینی همچنان به عنوان یک مفهوم تازه بش میپردازند و دربارهش حرف میزنند، و حتی جملات هم تکراریه.
Anarchonomy
بعد از کتلتپزان در فرودگاه بغداد، یک ابزار روشنایی به دست آماتورها افتاد که بدون نیاز به تجربهای که امثال من داریم، نخاله را از غیر تشخیص بدهند، و اسمش را گذاشتند قاسمچک. طرز کار این است که وقتی فردی حرفی زد که به نظر به حق نزدیک بود، یا خودش را به مردم…
حواستون نیست که تقریبا همه کسانی که تا الان در اعتراضات جان خودشون رو از دست دادند فوتبال رو دنبال میکردند؟ همونایی که الان چشمشون با ساچمه کور شده، با همون چشمها زل میزدند به تلویزیون تا ببینند تیم نظام چه افتخاری براشون کسب میکنه. ترحمبرانگیز بودن آدمها رو تماشا کنید، و خیلی ریلکس از کنارش عبور کنید. کارهای خیلی مهمتری داریم.
Anarchonomy
فارغالتحصیلان دکترای علوم انسانی دانشگاههای طالبان شیعی که سه جلسه هم در کلاس درس ننشستهاند و یکی از دوستان بیکارترشون به جاشون امتحان داده، که زیادند، و نخودچینیوزهای اصولگرا و اصلاحطلب در این بیست ساله هرروز افاضاتشون رو نشر دادهاند تا چهره فرهنگی…
یک سند دیگه برای اینکه مرکزنشین باید دنبال هموطن بلوچش بیفته، نه اونایی که تصور میکنه سواد دارند.
در ممالک عقبافتاده، خود عقبافتادگی هم به درستی فهم نشده. تا قبل ازینکه توسعه اقتصادی صورت بگیره، فاصله با غرب رو در نمودهای عمرانی تمدن میدیدند. اینکه خیابانها آسفالت ندارند، اینکه زباله به موقع جمع نمیشه، اینکه بیمارستان تخت کافی نداره یا تمیز نیست، یا ساختمونها بلند نیستند، یا اتوبوس و مترو برقرار نیست، و ازین قبیل. با جهانیسازی تجارت از یکطرف و منابعفروشی کشورها از طرف دیگه، فرصتی بوجود اومد که زیر سایه سرمایهداری، بیشتر این نیستها به هست تبدیل بشه. خیابانها و اتوبانها و بیمارستانها و برجها و پلها و تونلها و پاساژها و فرودگاهها ساخته بشه، و حتی در ابعاد و تنوع، جلوتر از معادلهای غربی. و این باعث ایجاد یک وهم شیرین شد که «تمام! حالا دیگه پول هست، و فاصلهای با غرب نداریم!». که ناشی ازین بود که کلا متوجه نبودند موضوع چیه.
در قطر وقتی از ورود افرادی با لباسهایی با پیامهای حاوی حمایت از جامعه همجنسگرایان به ورزشگاه، جلوگیری میکنند؛ از توجیه اینکه «این فرهنگ ماست و شما در کشور ما باید به فرهنگ ما احترام بگذارید» استفاده میکنند. که اگه میدونستند موضوع چیه، متوجه مسخره بودن این توجیه میشدند. اما اون رو نمیدونند، و در نتیجه متوجه این هم نمیشن. اون وهم شیرین باعث شده فکر کنند دیگه هم سطح غرب هستیم، و «بلکه» جلوتر هم هستیم، چون کجا آمستردام اینجور استادیومها و اینجور فرودگاهها داره؟ فقط مونده مسائل فرهنگی، که اونم هرجا متفاوته!
تصور میکنه این اختلاف، یه چیزی در سطح تفاوت نوع غذاهای بومی با غذاهاییه که توریستها در کشور خودشون عادت دارند بخورند! هنوز به این فهم نرسیده کشوری که همه آزادند هرچیزی که میخوان باشند و هرچیزی که هستند رو جار بزنند، جلوتر است از کشوری که این اجازه به همه داده نشده. نه اینکه تفاوت کنند.
با پول نفت، یا صادرات هرچیز دیگهای، نمیشه فاصله با جامعه آزاد رو خرید. باید استبداد رو دفع کرد، و اگه زیاد طول کشیده باشه و به یبوست تبدیل شده باشه، ممکنه باعث زخم مقعدی بشه. اینکه با یک توهم شیرین، به خودت تلقین کنی که «دستشویی ندارم»، فقط اوضاع رو بدتر خواهد کرد.
در قطر وقتی از ورود افرادی با لباسهایی با پیامهای حاوی حمایت از جامعه همجنسگرایان به ورزشگاه، جلوگیری میکنند؛ از توجیه اینکه «این فرهنگ ماست و شما در کشور ما باید به فرهنگ ما احترام بگذارید» استفاده میکنند. که اگه میدونستند موضوع چیه، متوجه مسخره بودن این توجیه میشدند. اما اون رو نمیدونند، و در نتیجه متوجه این هم نمیشن. اون وهم شیرین باعث شده فکر کنند دیگه هم سطح غرب هستیم، و «بلکه» جلوتر هم هستیم، چون کجا آمستردام اینجور استادیومها و اینجور فرودگاهها داره؟ فقط مونده مسائل فرهنگی، که اونم هرجا متفاوته!
تصور میکنه این اختلاف، یه چیزی در سطح تفاوت نوع غذاهای بومی با غذاهاییه که توریستها در کشور خودشون عادت دارند بخورند! هنوز به این فهم نرسیده کشوری که همه آزادند هرچیزی که میخوان باشند و هرچیزی که هستند رو جار بزنند، جلوتر است از کشوری که این اجازه به همه داده نشده. نه اینکه تفاوت کنند.
با پول نفت، یا صادرات هرچیز دیگهای، نمیشه فاصله با جامعه آزاد رو خرید. باید استبداد رو دفع کرد، و اگه زیاد طول کشیده باشه و به یبوست تبدیل شده باشه، ممکنه باعث زخم مقعدی بشه. اینکه با یک توهم شیرین، به خودت تلقین کنی که «دستشویی ندارم»، فقط اوضاع رو بدتر خواهد کرد.
شمشیری که رو طاقچهست، نگهداری میخواد. باید هر از گاهی بیاریش پایین روغن بزنی، تا زنگ نزنه. انگار تو نگهبان اونی، تا اون نگهبان تو. و این حس فقر بت میده. چون این فقیره که نیاز داره مواظب داراییش باشه. ولی توی جنگ، یه جوری ازش استفاده میکنی که انگار اصلا مهم نیست چه اتفاقی ممکنه برای لبه حساسش بیفته. درست اونجایی که میتونی هرجوری که مایلی مصرفش کنی، حس ثروتمندی بت میده، چون مجازی هرچقدر که خواستی از داراییت خرج کنی.
ما در بدترین دورانها هستیم، و اگه کسی بخواد این رو بهانه کنه تا عدالت خدا رو زیر سوال ببره، باید بش حق داد. اما همزمان در بهترین دورانیم، چون دوره فرو ریختن بتهای کهنهست، و در صحنهای که این فروریختن بزرگ رخ میده، ایستادن در قسمت درست تاریخ، حس ثروتمندی به آدم خواهد داد. چون انگار میتونی هرچقدر که خواستی زمان رو خرج کنی، چون بهرحال ساعت به نفع تو میچرخه.
ما در بدترین دورانها هستیم، و اگه کسی بخواد این رو بهانه کنه تا عدالت خدا رو زیر سوال ببره، باید بش حق داد. اما همزمان در بهترین دورانیم، چون دوره فرو ریختن بتهای کهنهست، و در صحنهای که این فروریختن بزرگ رخ میده، ایستادن در قسمت درست تاریخ، حس ثروتمندی به آدم خواهد داد. چون انگار میتونی هرچقدر که خواستی زمان رو خرج کنی، چون بهرحال ساعت به نفع تو میچرخه.