The Catcher in the Rye – Telegram
The Catcher in the Rye
31.6K subscribers
8.64K photos
398 videos
34 files
2.32K links
تبلیغات ندارم.

کانال‌های آرشیو:
@caulfild2
@caulv
Download Telegram
این دو کار هم در این مجموعه قرار دارن: «بهشت» و «پخمه»


© The Ones That Shouldn't: Heaven - Smacked Ass, 1991. by Lisa Yuskavage
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این فیلم کوتاه رو امروز دیدم. گفتم زیرنویسش کنم.


© The Wait (2018), dir. Jason McColgan
ماهی‌گیرها


© Fishermen off the Calabrian coast, 1944-53. by Gotthard Schuh
عیسای دوازده ساله در حال بحث با معلم‌های معبد


© Christ among the Doctors, 1620-30. by Giovanni Antonio Galli
اعتصاب


© Strike, 1910. by Stanisław Lentz
کارمندان در حال برگشتن به خانه


© NYC, 1966. by Arthur Tress
این دو، راهزن‌هایی‌ان که به همراه عیسی در سمت چپ و راستش به صلیب کشیده‌شدن.
طبق روایت لوقا، یکی از اونها شخصیت خوبی داره و یکی بد (دزد بی‌شرف و دزد توبه‌کار)؛

«دو مرد دیگر را نیز که مجرم بودند،‏ می‌بردند تا با او اعدام کنند.‏ وقتی به مکانی که "جمجمه" نامیده می‌شد رسیدند،‏ او را در آنجا به تیر میخکوب کردند.‏ آن دو مجرم نیز در کنار او بر تیر آویخته شدند؛‏ یکی در طرف راست عیسی و دیگری در طرف چپ او.‏..
یکی از مجرمانی که بر تیر آویخته شده بود با لحنی اهانت‌آمیز به عیسی گفت:‏ "مگر تو مسیح نیستی؟‏ پس خودت و ما را نیز نجات بده!‏" دیگری آن مرد را سرزنش کرد و گفت:‏ "آیا اصلاً از خدا نمی‌ترسی؟‏ بر تو و او،‏ یک حکم شده است!‏ حال آن‌که حکم ما حق‌مان است؛‏ زیرا ما سزای اعمال خود را می‌بینیم،‏ اما این مرد هیچ خطایی نکرده است."» [لوقا ۲۳: ۳۲-۴۱]
اتاق کودک


© Nursery, 1976. by Leonor Fini
فلوت‌زنِ یک‌چشم


© Portrait of a Flautist with One Eye, 1566. by anonymous
شیطان با آن رود به پایین فرو رفت و همراه آن برون آمد...

«شیطانِ رانده‌شده از آنجا، سرشار از ترس و اضطراب، به‌مدت هفت شب پی در پی، همره سایه‌ها به گردیدن پرداخته بود...
...در آنجا [گذرگاهی برای ورود به بهشت] مکانی وجود داشت که دیگر نیست (گناه، و نه مرور زمان، موجب این تغییر گشت.): جایی که رود دجله، از پایین بهشت به درون گودالی به زیر زمین فرو می‌شتافت، تا بخشی از آب‌هایش، به شکل آبشاری در کنار درخت حیات بیرون زند.
شیطان با آن رود به پایین فرو رفت و همراه آن برون آمد، در حالی که در بخاری رو به بالا خارج می‌شد.» [بهشت گمشده، جان میلتون، دفتر نهم]


© In with the River sunk, and with it rose, Satan..., 1866. by Gustave Doré
© Looking at Snow. by Shinsui Itō (1898-1972)
توسط دوربین تله‌ای توی جنگل گرفته شده. ساعت ۶ صبحِ ۱۲ سال پیش.
دیدمش یادِ گوزنِ داستان اوبر قدیس افتادم.
هوبرت/اوبر که یک شکارچی بود، روزی برای شکار به جنگل می‌ره. گوزنی رو می‌بینه که می‌خواد شکار کنه. بعد متوجه می‌شه بین شاخ‌های گوزن یک صلیبه. در اینجا ایمان میاره و مسیحی می‌شه. بعدش به‌عنوان قدیس حامی شکارچیان شناخته می‌شه.


© The Vision of Saint Hubert, 1890. by Franz von Stuck
© The Vision of Saint Hubert, 1617-20. by Peter Paul Rubens
نیکیتا خروشچف در مقابل بنای یادبودِ لینکلن

برت گلین (عکاس) در مصاحبه‌ای می‌گه که این عکسش عکسِ محبوب‌شه:
«من دیر رسیدم و نتونستم برم جلوی خروشچف؛ جایی که بقیه بودن. بنابراین دوان‌دوان اومدم و به پشتِ سرش رسیدم. و بالا رو نگاه کردم و همون‌جا بود. دو عکس ازش گرفتم. و سپس صحنه از هم پاشید. اگه به‌موقع می‌رسیدم، یک عکس خیلی معمولی از خروشچف و هنری کابوت لاج می‌گرفتم که به این مجسمه‌ی لینکلن نگاه می‌کردن. مهم‌ترین چیزی که عکاسی مثل من می‌تونه داشته‌باشه، شانس‌ه.»


© Washington D.C., USA. 1959. by Burt Glinn
در جدال با خاموشی
احمد شاملو
«هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعره‌ای بی‌پایان تُف کنم.»


در جدال با خاموشی
احمد شاملو
۲۰ تیرِ ۱۳۶۳
© The White Cat, 1894. by Pierre Bonnard
۳۰ نوامبر ۱۹۷۷
در هر «لحظه»ی رنج‌کشیدن، باور دارم این همان لحظه‌ای است که در آن برای نخستین بار سوگواری‌ام را درک می‌کنم.
به عبارت دیگر: تمامیتِ سختی.

۱۶ ژانویه ۱۹۷۸
همه‌چیز مرا به درد می‌آورد. کوچک‌ترین چیزی نوعی حس ترک‌شدگی را در من بیدار می‌کند.
با دیگران بدرفتارم، با میل‌شان به زندگی، با جهان‌شان. مجذوب اراده‌ای برای کناره‌گیری از همگان.

۱۹ مارچ ۱۹۷۸
م. و من به شکلی متناقض (چون مدام به ما می‌گویند: کار کنید، خودتان را سرگرم کنید، به ملاقات دوستان‌تان بروید) حس می‌کنیم اوقاتی که سرمان شلوغ است، حواس‌مان پرت است، اوقاتی که دیگران در پِی‌مان هستند و ما را به بیرون فرامی‌خوانند، بیش از هر زمان رنج می‌بریم. درون‌بودگی، آرامش و انزوا، احساس بدبختی‌مان را کاهش می‌دهد.

۲۲ مارچ ۱۹۷۸
احساسات می‌گذرند، رنج می‌ماند.

۱۰ می ۱۹۷۸
من از هراسِ رخ دادنِ آنچه پیش از این اتفاق افتاده است رنج می‌کشم.

۲۸ می ۱۹۷۸
دیگر چیزی جز «زمان» مرا از مرگ جدا نمی‌کند.

۳۱ می ۱۹۷۸
این تنهایی نیست که به آن احتیاج دارم، گم‌نامی است.

صبح ۲۰ جولای ۱۹۷۸
امکان‌ناپذیریِ – در واقع توهین‌آمیز بودنِ – اینکه به بهانه افسردگی رنج خود را به یک دارو بسپارم، انگار که رنجم یک بیماری باشد، نوعی تسخیرشدگی [جن‌زدگی] – یا از خودبیگانگی – در حالی که این رنج جزیی بنیادی و صمیمی از وجود توست.

۳۱ جولای ۱۹۷۸
من در رنج‌کشیدن خودم زندگی می‌کنم و این خوشحالم می‌کند.
هر چیزی که مرا از زیستن در رنجوری‌ام باز دارد برایم تحمل‌ناپذیر است.

۱ آگوست ۱۹۷۸
سرخوردگی از جاها و سفرهای گوناگون. هیچ‌جا واقعا راحت نیستم. چیزی نمی‌گذرد که این فریاد [از وجودم] برمی‌آید: می‌خواهم برگردم! (اما به کجا؟ چرا که او دیگر هیچ‌کجا نیست، کسی که زمانی جایی بود که می‌توانستم به آنجا برگردم). من در جست‌وجوی جای خودمم.

۳ آگوست ۱۹۷۸
به هیچ سفری نمی‌روم جز آنهایی که در طول‌شان وقت نداشته باشم بگویم: می‌خواهم برگردم.

۱ سپتامبر ۱۹۷۹
من در ارت ناخرسندم.
پس آیا در پاریس خوشحالم؟ نه، این یک تله است. نقطه‌ی مقابل یک چیز، متضاد آن نیست و... جایی را ترک کردم که در آن خوشحال نبودم و ترک آنجا نیز مرا خوشحال نکرد.

۳ اکتبر ۱۹۷۸
بدون او، همه‌چیز چه طولانی است.

٢٠ ژانویه ١٩٧٩
ما فراموش نمی‌کنیم،
بلکه چیزی خالی‌ در ما آرام می‌گیرد.


[خاطرات سوگواری، رولان بارت، ترجمه‌ی محمدحسین واقف]