Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
42.7K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
کی داوطلب میشه این خبر رو بش برسونه؟
اگه یه خارجی بام مصاحبه کنه و یه سری سوال بپرسه، و وسطاش بگه تمایل عجیب ایرانی‌ها به خیابان را چطور توضیح میدی؟ بش میگم «سوال بعدی لطفا». چون توضیحش سخته.
اگه یه نظرسنجی انجام بشه و بپرسن با نویسنده این توعیت باید چه کرد، شصت درصد میگن باید انداختش تو اسید. در حالی که در مجموعه بزرگ گله، پخمه‌ای بیش نیست. مثل بقیه پخمه‌هایی که حرف میسازند، و دعوا میسازند، و بنر میسازند، و کلیپ میسازند، و منبر میسازند. در حالی که اونی که روی جنازه مردم می‌رقصه، اون دزدهایی هستند که ماده غذایی فاسد رو صادر می‌کنه، همون رو به عنوان کالای خارجی وارد می‌کنه، و به عنوان کالای اساسی سوبسیددار میفروشه، و در هر کدوم ازین مراحل پول خود مردم رو به عنوان پاداش، به جیب میزنه. این‌ها نه توعیت می‌زنند، نه پروفایل دارند، نه بنر، نه کلیپ، نه منبر، نه دعوا.
به یه خارجی چطور توضیح بدم ایرانی درباره اون دزد جوک میخونه، و برای یک پخمه رندوم، رجز؟
بایاس، و استریوتایپ حاصل از اون، نسبت به مجموعه‌ای وجود داره که عضوش نیستیم، و در نتیجه شناختی ازش نداریم. مثل قضاوت‌هایی که درباره حاشیه‌نشینان داریم وقتی خودمون حاشیه‌نشین نیستیم. اما پیش میاد که انسان درباره خودش بایاس داشته باشه و خودش رو از دریچه استریوتایپ رایج ببینه.
وقتی از شهروند اروپایی می‌پرسیدی چرا همه‌تون هاچ‌بک می‌خرید، می‌گفت خیابون‌هامون تنگه، و کم مصرفه. اما در واقع برای این می‌خریدند که حق ورودی بود. اگه دارندگان یک نوع کالا رو داخل یک باشگاه مجازی فرض کنیم، حق ورودی به اون باشگاه، حداقل هزینه‌ایه که باید برای ارزان‌ترین مدل اون نوع کالا پرداخت کرد. حق ورودی به جمع ماشین‌داران، هاچ‌بک بود. به محض اینکه خودروساز دید نمیتونه با استانداردهای ایمنی سختگیرانه امروزی، ماشین کامپکت بسازه، و سود هم کنه، و رفت سراغ شاسی‌های بزرگ‌تر، تا همونارو ارزونتر دربیاره، مثل این مدل جدید فورد که با این شاسی یه موتور نقلی هزار سی‌سی داره، فروش این ماشین‌های بزرگتر هم افزایش پیدا کرد. طوری که انگار شهروند اروپایی یادش رفت خیابون‌ها تنگه، و حالا ازین راضیه که ماشینش جادارتره.
یکی از عجایب دوران ما این پدیده دو طرفه‌ست که نه مردم رجعت می‌کنند به قاجار، نه نوادگان قاجار ادعای سلطنت دارند. در حالی که اگر واقعا مسئله سلطنت مطرح بود، خانواده قاجار بودند که مشروعیتش رو داشتند، نه پهلوی‌ها. حتی نوه یا نتیجه کسی که در دربار قاجار وزیر بوده، مشروع‌تره برای احیای سلطنت، تا هرکسی در خانواده پهلوی. اما این نوادگان انقدر دور افتاده‌اند از ایران و سلطنت، که بش فکر هم نمی‌کنند.
وقتی که نوشتم رضاخان پدر ماست، چون حتی اسم فامیل‌مون هم مدیون او هستیم (پدری که بمون بد کرد البته)، سلطنت‌طلب‌ها اومدند بم ایراد گرفتند که چرا میگی رضاخان، و نمیگی رضاشاه؟ حتی در نوشته‌ای که درباره پدر بودن قهرمان‌شون بود، حواس‌شون بود که به نفع‌شون نوشته نشده. و جواب من این بود که من این‌ها رو شاه نمی‌دونم، و شما رو هم تا الان اشتباهی سلطنت‌طلب خطاب می‌کردیم. چون اینطور رایجش کرده بودید، وگرنه در اصل پهلویست بودید. چون لفظش رایج بود می‌گفتیم محمدرضاشاه مثلا، ولی در واقع شاه نبود. یه چیزی بود شبیه رئیس‌جمهورهای مادام‌العمر که امروز در کشورهایی مثل جمهوری آذربایجان و ترکمنستان و تاجیکستان و مصر می‌بینیم. همه‌کاره‌ای که اتوماتیک ۹۰ درصد آراء رو بدست میاره. محمدرضا که حتی به نظر می‌رسید از ساختار حکومت خودش هم ناراضیه و ترجیح میداده خودش نخست‌وزیر باشه، تا اینکه شاه باشه و کسانی رو به عنوان نخست‌وزیر منصوب کنه که ازشون خوشش نمیاد. تعجبی نداره که امروز پسرش هم به جای تلاش برای احیای سلطنت، که خودشون نابودش کردند، نقش فیک یک اکتیویست دموکراسی! رو بازی کنه.

مردم ایران از شاه قاجار متنفر بودند، تا جایی که «سردار رشید»شون به کتک زدنش افتخار می‌کرد، چون ایران در برابر قدرت‌های جهانی و همسایه تحقیر شده بود، چون در علم و تکنولوژی و صنعت عقب افتاده بود، چون بی‌قانونی رواج پیدا کرده بود، چون غیر از دزدی راهی برای امرار معاش نمونده بود، چون ملت مریض بودند و دکتر پیدا نمی‌شد، چون نان هم به سختی گیر می‌اومد. و حالا بعد از صدسال، که هیچ اثری از قاجار نیست، دقیقا درگیر همه این مسائل هستند، که بعضی ازون‌ها خیلی بدتر هم شده. ما رسما به یک پکیج از عبرت تبدیل شده‌ایم.
اتفاقا سوء تفاهم در همین جاست که تصور میشه چیزی که چه فقدانش حس میشه سخت‌کوشیه! اما کوشیدن، مرحله بعد از جهت‌یابیه. الان این جهته که در ابهامه. شما نمی‌تونی زیر سایه تسلط کامل داعش، بیای بگی «ملت درسته که اسلام حاکم زندگی‌تون رو تباه کرده، ولی طفلی محمد اینجوری نبود واقعا». چون حتی اگه معنی داشته باشه، کاملا بلاموضوعه. در صورتی پروژه نجات میراث می‌تونست موضوعیت داشته باشه که جهت‌گیری شما این می‌بود که باید به عنوان اولویت اول، خود داعش را به صورت فیزیکی از بین برد. ولی این جهت‌گیری شما نیست، چون یا این جهت رو قبول ندارید، یا اون رو غیرممکن می‌دونید.
بنابراین توصیه من اینه که اصلا در صدد نجات چیزی نباشید.
Anarchonomy
میگن اگه آفریقای جنوبی نگران نسل‌کشیه باید از روسیه هم شکایت می‌کرد، که اگه سرودخوانی چند سرباز و حرف‌های تند مقامات ملاک باشه، کلکسیونی از رفتارهای سربازان روس که فراتر از سرود بوده، و کلکسیونی از ادبیات نسل‌کشی (مثل: اوکراین باید محو شود) که هرروز از دهان…
دادگاه بین‌المللی از اسراییل خواست مواظب غیرنظامی‌ها باشه، اما نخواست آتش‌بس کنه. چون بش حمله شده.
اگه کسی از روسیه شکایت می‌کرد، مدرک کافی برای اینکه ازش بخوان آتش‌بس کنه وجود داشت. چون متجاوزه.
راه به راه پرونده‌ای میسازن که به جایی نمیرسه، و پرونده‌ای رو رها می‌کنند که واضح‌تر از آفتابه. چون عادیه که ضعیف رو تحت فشار بذارن، و به قوی احترام بذارن.
متأسفم که تو چنین دنیایی به دنیا اومدی.
Anarchonomy
اگه مدیر شرکتت ناچار میشه به این خفت بیفته یعنی «فاک یو مانی» نداری‌. حتی اگه جلوی صدها خبرنگار و سرمایه‌گذار، به کسانی که حاضر نیستند بت تبلیغ بدن بگی فاک یو! اما این یک مثال نقض درباره نظریه فاک یو مانی نیست؟ اگه ثروتمندترین مرد جهان، با ثروتی که معادل تاریخی…
تیلور سوئیفت هم یک مثال دیگه ازینکه نظریه فاک‌یو مانی اعتباری نداره. وقتی ثروتمندترین هنرمند تاریخ هنرمندانی، و باز نمی‌تونی پلتفرمی که اجازه میده ویدئو فیک بدن برهنه‌ت رو منتشر کنند، ترک کنی، چون نمیتونی قید فالوعرهایی که اونجا داری رو بزنی، یعنی نمیتونی با پولت بگی فاک یو.
فرماندار آلاباما، می‌تونست حکم اعدام کسی رو که با گاز نیتروژن اعدام شد رو به حبس ابد تبدیل کنه. اما به جای توجه به اینکه فرماندار از یک امضاء برای حفظ یک جان دریغ کرد، به اینکه نیتروژن یه روش جدیده و آیا خوبه یا بده، می‌پردازند.
تکنولوژی حتی در گذرگاه‌هایی که خیلی کامیاب نیست، مثل ارائه راه حل خیال جمعی برای قتل قانونی، سلطه خودش رو نشون میده. عملا تکنیک غالب بر فضاست، که درباره نیتروژن یا دراگ بیشتر صحبت می‌کنند تا قلم فرماندار. این سلطه داره از یک لوپ بیرون میاد، که از یک سمت تکنولوژی عامل همه بدبختی‌ها دیده میشه، و در سمت دیگه راهگشای همه بدبختی‌ها، که ازون میرسن به این، و ازین میرسن به اون، و چرخه ادامه پیدا می‌کنه. در حالی که زمین اصلی، خارج ازین چرخه‌ست. موقعیت این فرماندار، با موقعیت یک کلانتر در آمریکای دویست سال پیش فرقی نکرده. هر دو باید وفادار به تقاضای مردم محلی می‌بودند، و هر دو باید تقاضای مردم محلی رو در برابر یک فلسفه قرار میدادن، و هر دو فلسفه‌ای رو انتخاب کردند که تقاضای مردم رو تأیید کنه.
بوئینگ پیچ و مهره هواپیماهای تولیدی خودش رو هم نمیتونه محکم ببنده. و کمترین کاغذبازی بیمارستانی مربوط به بیمارستان‌های ارتشه.
این دو واقعیتی بود که هفته گذشته کنار هم قرار گرفتند، و همین کنار هم بودن‌شون لگدی که به دولت‌ستیزها میزنه رو سنگین‌تر کرد.
هیچ‌کدوم این‌ها علاقه‌ای به دنیای آنارشیستی ندارند، که لازم نباشه یکی از بالا جامعه رو هدایت یا مدیریت کنه‌‌. کوبیدن دولت براشون صرفا یک لنگر هویتیه. برای اینکه وانمود کنند از عوام، که حواسش به اینکه مثل گله هدایت میشه نیست، فاصله گرفته‌اند. در برابر این‌ها، اتفاقا، باید پز دولت رو داد. که بله تا حالا پیش نیومده پیچ و مهره هواپیمای ارتش وسط آسمون باز بشه، و بله بیمارستان ارتش کار همراه مریض رو سریعتر راه میندازه. اون که قرار نیست بفهمه چرا همه این اتفاقات پیش میاد، و چرا پیش نمیاد، پس باید فقط زد توی دک و پوز هویت قلابیش. اینکه هواپیماساز خصوصی هم اگه با سوبسیدهای دولتی، یا فرصت‌های دولتی، آوانتاژ بگیره، میتونه بدتر از نهاد دولتی کار کنه، و اینکه بیمارستان خصوصی که توسط مجموعه‌ای از کارتل‌ها اداره میشه انگیزه داره برای فربه کردن بخش اداری، پیش خودمون میمونه. جلوی اون دولت‌ستیز هوچی‌باز، باید گفت «باز دم دولت گرم».
جهان‌سومی هیچوقت از خودش ایراد نمی‌گیره. بنابراین وقتی هم که میخواد وضعیت رو تغییر بده، سیاست‌های جبرانی رو در پیش میگیره‌. سیاست جبرانی یعنی ببینیم در بیغوله وطن چی نیست که جای دیگه هست، و همون رو بیاریم نصب کنیم، تا جبران بشه. یه روز سوژه پل و جاده‌ست، یک روز نوشیدنی الکلی. دو مملکت نفتی، از رأس حکومت تا پرت‌ترین شهروند، بهمراه گله‌ای از رسانه‌ها، درگیر این هستند که الکل رو سرو کنند و نکنند. که یکیش داره به جبران شدنش می‌باله، و اون یکی به مقاومت در برابر جبران شدنش! و همه غافل ازینکه هر دو درگیری، از یک جنس هستند. چون حاکم هر دو مملکت مثلا اسلامی، نمی‌تونند بگن «به من مربوط نیست این مسائل جزیی و شخصی. من فقط مسئول امنیت فیزیکی کشورم».
حجم مهمل بسیار بالاست. مخصوصا وقتی از یک طرف جهان‌سومی‌های متصل‌شده به اینترنتی داریم که منابع درستی برای مطالعه نداشته‌اند و دارند خیلی چیزها رو بد متوجه میشن و به شکل بدفهمیده به دیگران منتقل می‌کنند، و از یک طرف جوامع ثروتمندی داریم که از شدت رفاه، دنبال گرفتن کره از خبرهای آبکی هستند، تا دنیای خودشون رو هیجان‌انگیزتر ازونی که هست جلوه بدن (چون یکی از چیزهای به شدت مأیوس‌کننده زندگی اینه که حتی پول زیاد، با وجود قابلیت زیر و رو کردن زندگی فردی، دنیایی که توش زندگی می‌کنیم رو نمیتونه هیجانی‌تر ازونی که هست بکنه، و راهی برای فرار از دنیایی که توش هستیم هم وجود نداره).
در یکی ازین مهملات ویدئویی، فرد مثلا کارشناس، ادعا می‌کنه حوثی‌های یمن کاری کرده‌اند که در تاریخ بشر بی‌سابقه‌ست (هیجان‌سازی) و اون اینه که بدون اینکه نیروی دریایی داشته باشند یک آبراه رو بسته‌اند (قصه‌سازی)، چون در طول تاریخ هیچ‌وقت پیش نیومده کسانی که نیروی دریایی نداشته باشند بتونند چنین کاری بکنند (دروغ‌سازی). و بعد توضیح میده که علتش اینه که تکنولوژی تسلیحاتی ارزان شده، و حالا میتونه در دسترس هرکسی باشه.

حوثی‌ها آبراه رو نبستن. هنوز تردد وجود داره. فقط ریسک تردد بالا رفته. که چوبش رو شرکت‌های بیمه میخورن. بستن یک آبراه یک حادثه نیست. یک عملیات نظامیه، که وقتی شروع شد باید بشه ازش دفاع کرد. کشوری که نیروی دریایی نداره، میتونه آتش‌افروزی کنه، اما نمیتونه عملیات انجام بده، و اگه انجام داد نمیتونه ازش دفاع کنه. و تسلیحات ارزان نشده، بلکه امروز به مراتب گرانتر شده.‌ و در واقع گپ بین نیروی پابرهنه و نیروی مجهز، هیچ‌وقت انقدر نبوده (اگه کسی دنبال رکورد تاریخیه، همینه). پونصد سال پیش، دزدان دریایی می‌تونستن نیروی دریایی امپراتوری‌ها رو به فلاکت بندازن، چون هر دو داشتند از یک سطح از تکنولوژی استفاده می‌کردند، و گپ خیلی ناچیز بود. امتیاز امپراتوری در این بود که منابع مالیش اجازه میداد در کمیت، از دزدها، جلو بیفته. امروز نه تنها گپ بسیار بزرگه، بلکه اون امتیاز کمیتی هم همچنان وجود داره. آتش‌افروزی هم یک پدیده جدید نیست و همیشه بوده. و روش برخورد باش هم معمولا نظامی نبوده. چون وقتی کسی میاد کافه رو بهم میریزه، نمیگن کافه آسیب‌پذیره باید کافه سنگردار بسازیم. میرن ببینن اون لاتی که اومد بهم ریخت رو کی اجیر کرده، و با اون صحبت می‌کنند. حالا یا صحبت دیپلماتیک، یا صحبت تیغ‌دار. هزاران ساله که روتین کار همین بوده، و ازین به بعد هم همین خواهد بود.

فیزیک، کوچه میانبر برای کسی باز نمی‌کنه. بیخود نیست که بش میگیم حرومزاده.
Was am Ende
Alice Baldwin
اگه روز ابری‌ای بوده که حال خوبی داشتی، و روز ابری دیگه‌ای بوده که حال ویرانی داشتی، یعنی ابر کاره‌ای نیست. خودت رو نقطه فیکس عالم می‌بینی و حرکت همه چیزهای دیگه اذیتت می‌کنه. بالاخره یه روز باید باور کنی تو هم جزیی از همون چیزهایی که در حرکتند. و بعد ازون دیگه چیزی اذیتت نخواهد کرد.
تا وقتی به وزیرخارجه داعش شیعه میگید وزیر خارجه ایران، «باید» تحقیر بشید شما ایرانیان. ملتی که حتی حاضر نیست بپذیره حکومت نداره، و صرفا گروگان اوباشه، «باید» تحقیر بشه. وقتی ما می‌گفتیم جواد ظریف از ملاعمر بدتره، یه جوری نگاه‌مون می‌کردید انگار داریم جوک میگیم. گاو فعلی حداقل زیر و روش یکیه.
کسانی که به واقعیت کفر می‌ورزند، عذاب خواهند شد. و تازه اولشه.
سرنوشت ایگور گیرکین یک نمونه لابراتواری برای مطالعه سیستم‌های بسته و خلافکاره.
ابتدا تشکیلات، سگ بودن رو مجاز می‌کنه. سپس دریدن رو تکریم می‌کنه. بعضی از سگ‌ها دچار این اشتباه میشن که پس نظام ارزشی این تشکیلات بر این مبناست، پس برای صعود درجات، باید سگ‌تر بود و بیشتر درید. غافل ازینکه سگ بودن و دریدن، صرفا جنبه کارکردی دارند براش، نه ارزشی. و کارکردها از یه حدی بیشتر صعود نمی‌کنند. ارزش در این تشکیلات پرستش خرس اعظمه. نه به این دلیل که خرسی بهتر از او وجود نداره، بلکه به این دلیل که بدون این پرستش این تشکیلات هم وجود نخواهد داشت. وقتی سگی که از حدش تجاوز کرده رو می‌گیرن، فکر می‌کنه چون به خرس بی‌احترامی کرده گرفتنش. در حالی که گرفتنش چون پرستش رو زیر سوال برد. می‌تونید اسم این‌ پدیده رو
The Confused Hounds
بذارید.
کلیپ وایرال شده از یک سکانس سینمایی که آخوندها به رگبار بسته میشن، در عین بامزگی، پتانسیل ایجاد سوء تفاهم هم داره.
زنجیره خونریزی در ایران رو بالاخره یک‌جایی باید قطع کرد، اما شخصا اگر اتفاق ناخوشایندی بیفته و عده‌ای همه آخوندها رو در کوره بریزند، ککم نخواهد گزید. ولی باید مراقب بود میم‌ها و جوک‌ها و حتی آرزوها، خوش‌خیالی ایجاد نکنه؛ چون به اندازه کافی داریم و بیشترش لازم نیست.
مشکل ایران چند فرد روحانی نیست، مشکلش نهاد روحانیته (اینکه این اراذل لیاقت کلمه روحانی رو ندارند، نادیده بگیرید فعلا). برفرض روز آزادی رسید و حکومت فعلی ساقط شد، برنامه این ملت برای حوزه علمیه چیست؟ درسته که با از دست دادن حکومت، ۹۰ درصد قدرتش رو از دست میده، اما ۱۰ درصد یک سرطان هم باز سرطانه. آیا آموزش فقه شیعه رو ممنوع می‌کنید؟ اگه ممنوع نکنید با محتوایی که همه‌ش درباره جهاد و تشکیل حکومته چه می‌کنید؟ اگه فقه رو ممنوع کنید با اقلیت اهل سنت که میخوان‌ حوزه خودشون رو داشته باشند چه می‌کنید؟ (و اون‌ها ول‌نکن‌تر هستند، چون مذهب سنی در ایران از حالت مذهب دراومده و یک چسب هویتی برای مقاومت در برابر تهرانه). با هزاران موسسه آموزش قرآن که شهادت‌طلب آموزش خواهند داد چه می‌کنید؟ چطور می‌خواهید تفکیک کنید بین موسسه قانونی و موسسه تروریست؟ با سازمان اوقاف چه می‌کنید؟ منحلش می‌کنید؟ اگه منحلش کردید با اموالی که تا الان وقف شده، چه می‌کنید؟ مصادره‌شون کرده و در قالب یک هولدینگ سهامش رو بین مردم توزیع می‌کنید؟ در اون صورت با خشم کسانی که اموال‌شون رو وقف کرده‌اند چه می‌کنید؟
برای مقابله با سرطان باید جدیت داشت. هفت‌تیر که ذاتا جدیه، فرقی نداره به کدوم سمت بگیریش. اونی که جدیتش تعیین‌کننده‌ست اونیه که هفت‌تیر دستش خواهد بود. و جدیت اون فرد در فشار دادن ماشه مشخص نمیشه. جدیتش باید در سیاستش مشخص بشه. سیاست مردم ایران در برابر نهاد روحانیت فقط در صورتی میتونه جدیت داشته باشه، که همون رویکردی رو درباره‌ش داشته باشند که دولت فدرال آلمان بعد از جنگ، با نازی‌ها داشت.

من که قائل نیستم به جایی خواهیم رسید که این انتخاب برای مردم ما وجود داشته باشه که حتی سیاستی در این باره انتخاب کنند، که بعد مشخص بشه جدی هست یا نیست. من سناریو ۲۰۶۰ رو دارم (که هرروز دارید علائمش رو می‌بینید)، که در اون تشیع غرق خواهد شد، چون خود ایران غرق خواهد شد.
اما کسانی که فرض‌شون اینه که یه روزی این انتخاب وجود خواهد داشت، باید از الان بتونند به این سوال‌ها پاسخ بدن‌. آدمی که عمق خطر رو درک کرده باشه یه شبه جدیت پیدا نمی‌کنه. اونی که قراره ترم سوم دانشگاه درست درس بخونه، سوم دبیرستان هم داشته درست درس می‌خونده. اگر فرض کنیم لحظه کنکوری در آینده پیش‌روی ایران رخ خواهد داد، باید از همین الان مردم پشت کنکوری رو ببینیم که دارند نهاد روحانیت رو به شکل حزب نازی می‌بینند. داریم چنین چیزی می‌بینیم؟
مردم ما به لایف استایلی که آخوند تحمیل می‌کنه «نه» میگن‌. حتی فرزندان درجه‌داران سپاهی هم دارند این نه رو میگن. اما مردم ما بلد نیستند به فاشیسم نه بگن، و در مقابلش جدی باشند.
Anarchonomy
یکی از عجایب دوران ما این پدیده دو طرفه‌ست که نه مردم رجعت می‌کنند به قاجار، نه نوادگان قاجار ادعای سلطنت دارند. در حالی که اگر واقعا مسئله سلطنت مطرح بود، خانواده قاجار بودند که مشروعیتش رو داشتند، نه پهلوی‌ها. حتی نوه یا نتیجه کسی که در دربار قاجار وزیر…
مردم اگر از شاه متنفر باشند حتما نمیان تو خیابون فریادش بزنند (آشوب ۵۷ رو فاکتور بگیرید). تنفر به شکل بی‌تفاوتی به سرنوشت سلطنت خودش رو بروز میده، و سطح درآمد یا سواد در اون نقشی نداره. در اتریش-مجارستان، برای یک دهقان ساده اهمیت داشت که چه بلایی سر پادشاهی میاد. این اهمیت دادن در سال‌های آخر دوره قاجار در ایران وجود نداشت. سلطنت فقط درباره یک فرد نیست، فقط درباره دربار هم نیست، و فقط درباره قبایل و تجار حامی هم نیست.
اینکه مردم حاضر نباشند خرج یک جنگ رو بدن، مخصوصا جنگی که مشخصه شانس پیروزیش کمه، لزوما ربطی به پایبندی یا عدم پایبندی‌شون به سلطنت نداره. در اروپا بارها به شاه گفتند قربان قد و بالایت، ولی پول نمی‌دهیم.
اتفاقا مردم از چند فرسخی‌شان اطلاعات داشتند. اولا همه دهاتی نبودند، و ثانیا حتی دهاتی‌ها هم داشتند چیزهایی می‌دیدند، مثل کسانی که برای کار یا تجارت به روسیه، یا عثمانی سفر می‌کردند. از قضا یکی از قصه‌های جعلی درباره تاریخ قاجار، همین کور و کر فرض کردن مردم اون زمانه.
وقتی می‌گفتم بچه‌ها رو نباید فرستاد به مدارس و دانشگاه‌های داعش، که خود اینکه لازمه چنین چیزی گفته بشه در نوع خودش عجیبه، می‌گفتند این‌ها تنها راه رسیدن به شغل مناسبه.
اگه واقعا اینطور بود و هدف فقط گرفتن یک برگ کاغذ برای تصاحب شغل بود، نباید یه جوری طی می‌شد که انگار قراره فقط طی بشه؟ وقتی تو اردوگاه اسرا میگن صف بکشید می‌خوایم اسم اونایی که باید صابون تحویل بگیرن رو بنویسیم، همه سعی می‌کنند حداقل تایم ممکن رو تو صف بگذرونند، و همون رو هم جابجا کنند با یکی دیگه، که فقط اسم نوشته بشه. کسی دقت نمیکنه که صاف وایسه، پاهاش جفت باشه، هل نده، حواسش به نوبت باشه، سر و گوشش نجنبه. اگه هم اون سرباز که اسم می‌نوشت، از رو دنده لج گیر می‌داد به یکی و اسمش رو نمی‌نوشت، اونی که اسمش نوشته نشد دعوا راه نمینداخت، برعکس با خودش می‌گفت آخ‌جون دیگه لازم نیست صف وایسم.
پدر و مادرهایی که من می‌بینم به بچه‌شون نمیگن «بپیچون». بلکه هی بش میگن «بمان و بخوان»، و حتی وقتی ناظم مدرسه در حدی آزارش میده که به خودکشی فکر کنه، باز از صف نمیارنش بیرون. بچه‌ی مُرده که شغل نیاز نداره.
خلاصه اینکه بله... بسیار زر می‌زنند.
Anarchonomy
وقتی می‌گفتم بچه‌ها رو نباید فرستاد به مدارس و دانشگاه‌های داعش، که خود اینکه لازمه چنین چیزی گفته بشه در نوع خودش عجیبه، می‌گفتند این‌ها تنها راه رسیدن به شغل مناسبه. اگه واقعا اینطور بود و هدف فقط گرفتن یک برگ کاغذ برای تصاحب شغل بود، نباید یه جوری طی می‌شد…
زندگی اردوگاهی باعث شده همواره در سطح باقی بمونیم، و هیچ تعمقی درباره واژه‌هایی که همه جا استفاده می‌کنیم اتفاق نیفته. مثل این که «آموزش چیست؟». وقتی خبر روز درباره توزیع صابونه، نمیشه درباره اینکه بهداشت چیست صحبت کرد. وقتی کل توان پردازشگر مغز خلاصه شده به «یه مدرک جور کن برای خودت فردا عاطل و باطل نشی تو این مملکت»، فرصت وجود نخواهد داشت که ازش بپرسی «بعدش چی؟ بعد عاطل و باطل نبودن چی میشه؟» یا «بعد مهاجرت چی؟ بعد شهروند یک کشور دیگه شدن، تکلیفم با حیاتم که نصفش آلردی رفته چیه؟».
تربیت چیزی نیست جز تلاش مدیرانت، برای استاندارد کردنت، تا به شانه‌ی جامعه گیر نکنی.
مدیرانت بسته به زمان و شرایط، می‌تونه پدر و مادرت باشند، و می‌تونه «استیت» باشه. اگه استاندارد نباشی، یک گره خواهی بود، که به شانه گیر می‌کنه. این اقتدارگرایانه‌ست، ولی توجیه تکاملی داره. اجتماعی که درگیر گره‌ها باشه، احتمالا بقای خودش رو از دست خواهد داد. پس منطقیه که «استاندارد کن و بمان» در دستور کار قرار بگیره.
آموزش هیچوقت درباره آماده کردنت برای شغل نیست.‌ شغلی که پیدا می‌کنی، حاصل توانایی خودت در وصل کردن تلاش جامعه برای استاندارد کردنت، و تلاش همون جامعه برای استفاده کردن ازته. تو یه شورت سیرکوئیت بین یک منفعت‌طلبی جامعه، و یک منفعت‌طلبی دیگه‌ش ایجاد می‌کنی، و جرقه‌ش میشه دستمزد ماهانه‌ت.
برای اینکه یک «من خوب» برای یک ما باشی تربیت میشی و آموزش می‌بینی. برای اینکه فقط «من» باشی، آموزشی وجود نداره. برای همینه که نمی‌دونی «بعد استخدام چی؟»، و «بعد مهاجرت چی؟» و «بعد مادر شدن چی؟».

برای من شدن، و سپس عبور کردن ازش، باید معلم خودت باشی. معلمی که سخت می‌گیره و چشم‌پوشی نمی‌کنه. معلمی که هرروز امتحان می‌گیره و خارج از کتاب سوال میده.
تکمله‌ای نداره‌‌. سقطی که به ریچوال مدرن تبدیل شده، آئین زندگی‌ستیزهاست، که باید در برابرشون ایستاد. اینکه اوباش برای تأمین گوشت نظامی ارزان، جلوش مانع ایجاد می‌کنند تغییری در این اصل ایجاد نمی‌کنه. همونطور که بچه‌گانه‌ست از اذان متنفر بشی چون وقت اذان آدم می‌کشند.