غربشناسی_تا_غربستیزی_از_رشید_رضا_تا_سید_قطب.pdf
749.5 KB
آیا ایدیولوژی غربستیزی، ویژگی ذاتی جنبش نوزایی اسلامی - در انتهای قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم - بود یا اینکه چونان پدیداری عارضی بعدا و در عصر موسوم به پسااستعماری، در میان برخی متاثران از این جنبش ظهور کرد؟ آیا میتوان ردپایی از غربستیزی در صدر اول هم یافت؟ برای مثال آیا مسلمانان نخستین، بیزانسستیز بودند؟
در مقالهی پیوست با نام "غربشناسی تا غربستیزی: از رشید رضا تا سید قطب" - منتشر شده در دوماهنامهی الهیات و دینپژوهی باور، ش۳، مهر و آبان ۱۴۰۲ (صص۱۴۸-۱۵۳) - کوشیدهایم خطوط کلی پاسخ به این پرسشها را روشن کنیم.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
در مقالهی پیوست با نام "غربشناسی تا غربستیزی: از رشید رضا تا سید قطب" - منتشر شده در دوماهنامهی الهیات و دینپژوهی باور، ش۳، مهر و آبان ۱۴۰۲ (صص۱۴۸-۱۵۳) - کوشیدهایم خطوط کلی پاسخ به این پرسشها را روشن کنیم.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍12
📐امت سیاسی، امت فرهنگی و منافع ملی: به روایت راشد غنوشی
ــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. "و امّا كسانی كه ايمان آوردهاند وليكن مهاجرت ننمودهاند (و با وجود توانائی به جامعه نوين شما در مدينه نپیوستهاند، هيچ گونه تعهّد و مسؤوليّت و) ولايتی در برابر آنان نداريد تا آن گاه كه مهاجرت میكنند. اگر (چنين مؤمنان غيرمهاجری از دست ظلم و جور ديگران) به سبب دينشان از شما كمک و ياری خواستند، كمک و ياری بر شما واجب است، مگر زمانی كه مخالفان آنان گروهی باشند كه ميان شما و ايشان پيمان (ترک مخاصمه) باشد" (الأنفال: 72، ترجمهی تفسیری د. مصطفی خرمدل)
[2]. الغنوشي، المواطنة: نحو تأصيل لمفاهيم معاصرة، ص39،40، تونس: دار الصحوة للنشر والتوزيع، 2016.
@AdnanFallahi
علیرغم تلاش افراطگرایان در اینجا و آنجا برای تبدیل مفهوم شهروندی به یک مفهوم ایدیولوژیک خاص مانند مسیحیت (آنجا که ورود ترکیه به اتحادیه اروپا هنوز با مشکلی چون تلقی اروپا به مثابه یک باشگاه مسیحی روبروست)، یا یهودیت (آنجا که رهبران دولت اسراییل، بر تعلق دولتشان به یهودیان، راندن غیریهودیان و تعامل با آنها به مثابه شهروندان دونپایه، و نیز نابودی و کوچاندن اجباریشان اصرار دارند)، یا اسلام (آنجا که برخی روشنفکران به غلط تأکید دارند که "ملیت هر مسلمان، عقیدهی اوست"(سید قطب: معالم في الطریق))، مفهوم شهروندی در حکومت مدینه ـ بر اساس آنچه که میثاق مدینه تصریح کرده است ـ شامل غیرمسلمانان نیز بود؛ چنانکه قبایل یهودی نیز در کنار مهاجرین و انصار، "امتی متمایز از دیگران" هستند (سیره ابن هشام)
مقصود از امت در اینجا، امت سیاسی است نه امت عقیدتی. در حالی که شهروندی در حکومت مدینه فقط شامل کسانی بود که وارد این شهر میشدند، مسلمانانی که در مکه میماندند حق شهروندی مدینه مانند یاریرسانی را ـ جز در چارچوب مصالح و معاهدات حکومت مدینه ـ نداشتند: (وَالَّذِينَ آمَنُواْ وَلَمْ يُهَاجِرُواْ مَا لَكُم مِّن وَلاَيَتِهِم مِّن شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُواْ وَإِنِ اسْتَنصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاَّ عَلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِّيثَاقٌ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ)[1]
بنابراین، تعلق به گروه یا همان شهروندی ـ و نه صرفا انتساب به یک دین خاص ـ است که حقوقی از قبیل حمایت و مراقبت را به عضو گروه میدهد و تکالیفی مانند پرداخت مالیات و دفاع از گروه را بر او الزام میکند. و بر همین اساس، یهودیان مدینه بخشی از امت [سیاسی] بودند و صرفا به دلیل خیانت به عهدشان، کوچانده شدند.
خَلط بین تبعهی دولت و تبعهی دین، باعث نوعی محرومیت از حق شهروندی برای کسانی است که پیرو یک دین خاص نیستند؛ همانطور که غُلّات هر دینی ـ اعم از یهودی یا مسلمان یا مسیحی ـ و حتی غلات سکولار چنین میکنند[2].
ــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. "و امّا كسانی كه ايمان آوردهاند وليكن مهاجرت ننمودهاند (و با وجود توانائی به جامعه نوين شما در مدينه نپیوستهاند، هيچ گونه تعهّد و مسؤوليّت و) ولايتی در برابر آنان نداريد تا آن گاه كه مهاجرت میكنند. اگر (چنين مؤمنان غيرمهاجری از دست ظلم و جور ديگران) به سبب دينشان از شما كمک و ياری خواستند، كمک و ياری بر شما واجب است، مگر زمانی كه مخالفان آنان گروهی باشند كه ميان شما و ايشان پيمان (ترک مخاصمه) باشد" (الأنفال: 72، ترجمهی تفسیری د. مصطفی خرمدل)
[2]. الغنوشي، المواطنة: نحو تأصيل لمفاهيم معاصرة، ص39،40، تونس: دار الصحوة للنشر والتوزيع، 2016.
@AdnanFallahi
👍12
تصویر پیوست، نمایی از مسجد بزرگ پاریس (Grande Mosquée de Paris) است که تاریخ تاسیس آن به دهه سی میلادی در قرن بیستم بر میگردد. دولت فرانسه این مسجد را به پاس خدمات سربازان عرب ـ عموما الجزایری ـ ارتش فرانسه در طول جنگ جهانی اول (1914ـ1918) ساخت. حدود 2/5میلیون مسلمان در جنگ جهانی اول در جبههی متفقین (علیه ائتلاف عثمانی و آلمان) میجنگیدند که از این تعداد فقط حدود 100هزار مسلمان الجزایری در لباس ارتش فرانسه کشته شدند.
نخستین امام این مسجد عبدالقادر بن غَبریط (1954) بود که تباری الجزایری داشت. گفته میشود بن غبریط در جریان جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه به دست آلمان نازی، از زمرهی کسانی بود که با جعل کارت هویت جعلی برای صدها یهودی و معرفی آنها به عنوان مسلمان، آنان را از دست نازیها نجات داد.
@AdnanFallahi
نخستین امام این مسجد عبدالقادر بن غَبریط (1954) بود که تباری الجزایری داشت. گفته میشود بن غبریط در جریان جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه به دست آلمان نازی، از زمرهی کسانی بود که با جعل کارت هویت جعلی برای صدها یهودی و معرفی آنها به عنوان مسلمان، آنان را از دست نازیها نجات داد.
@AdnanFallahi
👍11👎1
🤝مطالعات خاورمیانه: اسرائیل و استالین
دیدگاه کلی و مشهور این است که زمانی که داوید بنگوریون در 14می 1948، تاسیس دولت اسرائیل را رسما اعلان کرد، این دولت حامیای بزرگتر از آمریکا نداشت. این، تخیلی است که شاید امروزه به سبب مناسبات ویژه آمریکا و اسرائیل شکل گرفته باشد. اما واقعیت چیست؟
درست است که دولت ترومن در همان روز اعلان تشکیل دولت اسرائیل، آن را عملا (de facto) به رسمیت شناخت اما در همان زمان، چند تن از مشاوران کلیدی ترومن - از جمله جورج مارشال وزیر امور خارجه و جورج کِنان مدیر برنامهریزی سیاست ـ با این تصمیم مخالفت کردند زیرا معتقد بودند که این تصمیم، روابط ایالات متحده با جهان عرب را به خطر می اندازد و نفوذ شوروی در منطقه را تسهیل می کند. چنانکه کِنان در یک یادداشت رسمی داخلی در 1948 متذکر شده "هواداری از اهداف افراطی صهیونیسم سیاسی، آفتِ اهداف امنیتی کلی امریکا" در خاورمیانه خواهد بود. شاید به همین خاطر بود که به رسمیت شناختن حقوقی اسراییل (de jure) از سوی ایالات متحده تا دو سال بعد از تشکیل دولت اسراییل به تعویق افتاد.
در آن سو اما دولت وقت اتحاد جماهیر شوروی نظر دیگری داشت. استالین معتقد بود که اسراییل به عنوان نماد مبارزه با استعمار و امپریالیسم بریتانیا، میتواند متحدی درخور برای شوروی باشد. از همین رو شوروی از طرح تفکیک فلسطین (قطعنامهی 181 در سال 1947) قاطعانه حمایت کرد و برخلاف ایالات متحده، در به رسمیت شناختن قانونی اسراییل درنگ نکرد.
اما شاید مهمترین کمک بلوک شرق به اسراییل، تسلیح اسراییل در جنگ 1948 بود. در آن دوره، هم امریکا و هم شوروی اعراب و اسراییل را تحریم نظامی کرده بودند. در حالی که اتحاد جماهیر شوروی در طول جنگ 1948 حمایت نظامی مستقیمی از اسرائیل نکرد، اما از طریق چکسلواکی سابق تسلیحات را به اسرائیل رساند. در سال 1948، چکسلواکی، یک کشور همسو با شوروی، شروع به تهیه مخفیانه تسلیحات از جمله هواپیما، تانک و سلاح های سبک برای اسرائیل کرد. این کمک به عنوان راهی برای اتحاد جماهیر شوروی برای حمایت غیرمستقیم از اسرائیل بدون نقض آشکار تحریم تسلیحاتی این منطقه در نظر گرفته شد. اهمیت کمکهای نظامی چکسلواکی به اسراییل چنان بود که دو دهه بعد از وقایع سال 1948، داوید بنگوریون اعلان کرد:
ــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. Martin Kramer (a historian at Tel Aviv University and the Walter P. Stern fellow at the Washington Institute for Near East Policy),
"Who Saved Israel in 1947?",
Mosaicmagazine, 2017.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
دیدگاه کلی و مشهور این است که زمانی که داوید بنگوریون در 14می 1948، تاسیس دولت اسرائیل را رسما اعلان کرد، این دولت حامیای بزرگتر از آمریکا نداشت. این، تخیلی است که شاید امروزه به سبب مناسبات ویژه آمریکا و اسرائیل شکل گرفته باشد. اما واقعیت چیست؟
درست است که دولت ترومن در همان روز اعلان تشکیل دولت اسرائیل، آن را عملا (de facto) به رسمیت شناخت اما در همان زمان، چند تن از مشاوران کلیدی ترومن - از جمله جورج مارشال وزیر امور خارجه و جورج کِنان مدیر برنامهریزی سیاست ـ با این تصمیم مخالفت کردند زیرا معتقد بودند که این تصمیم، روابط ایالات متحده با جهان عرب را به خطر می اندازد و نفوذ شوروی در منطقه را تسهیل می کند. چنانکه کِنان در یک یادداشت رسمی داخلی در 1948 متذکر شده "هواداری از اهداف افراطی صهیونیسم سیاسی، آفتِ اهداف امنیتی کلی امریکا" در خاورمیانه خواهد بود. شاید به همین خاطر بود که به رسمیت شناختن حقوقی اسراییل (de jure) از سوی ایالات متحده تا دو سال بعد از تشکیل دولت اسراییل به تعویق افتاد.
در آن سو اما دولت وقت اتحاد جماهیر شوروی نظر دیگری داشت. استالین معتقد بود که اسراییل به عنوان نماد مبارزه با استعمار و امپریالیسم بریتانیا، میتواند متحدی درخور برای شوروی باشد. از همین رو شوروی از طرح تفکیک فلسطین (قطعنامهی 181 در سال 1947) قاطعانه حمایت کرد و برخلاف ایالات متحده، در به رسمیت شناختن قانونی اسراییل درنگ نکرد.
اما شاید مهمترین کمک بلوک شرق به اسراییل، تسلیح اسراییل در جنگ 1948 بود. در آن دوره، هم امریکا و هم شوروی اعراب و اسراییل را تحریم نظامی کرده بودند. در حالی که اتحاد جماهیر شوروی در طول جنگ 1948 حمایت نظامی مستقیمی از اسرائیل نکرد، اما از طریق چکسلواکی سابق تسلیحات را به اسرائیل رساند. در سال 1948، چکسلواکی، یک کشور همسو با شوروی، شروع به تهیه مخفیانه تسلیحات از جمله هواپیما، تانک و سلاح های سبک برای اسرائیل کرد. این کمک به عنوان راهی برای اتحاد جماهیر شوروی برای حمایت غیرمستقیم از اسرائیل بدون نقض آشکار تحریم تسلیحاتی این منطقه در نظر گرفته شد. اهمیت کمکهای نظامی چکسلواکی به اسراییل چنان بود که دو دهه بعد از وقایع سال 1948، داوید بنگوریون اعلان کرد:
آنها [= اتحاد جماهیر شوروی] کشور را نجات دادند، من در این شکی ندارم. قرارداد تسلیحاتی چکسلواکی بزرگترین کمک بود، ما را نجات داد و بدون آن، من بسیار شک دارم که ما میتوانستیم همان ماه اول را دوام بیاوریم[1].
ــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. Martin Kramer (a historian at Tel Aviv University and the Walter P. Stern fellow at the Washington Institute for Near East Policy),
"Who Saved Israel in 1947?",
Mosaicmagazine, 2017.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
Mosaic
Who Saved Israel in 1947?
November 29 marks the 70th anniversary of UN General Assembly resolution 181, recommending the partition of Mandate Palestine into two separate Jewish and Arab states. On that day in 1947, millions of listeners sat glued to their radio sets to follow the…
👍12
☪سکولاریزاسیون در اسلام: جواد طباطبایی و وائل بن حلّاق
بحث دربارهی معنای فلسفی و سیر تاریخی سکولاریزاسیون در غرب مسیحی، بحثی بسیار پرمناقشه است. همچنین بحث از نسبت بین سکولاریسم و دولت مدرن نیز خود موضوعی مفصل و ذوالوجوه است که با حوزههای دیگر همچون مبحث حقوق اساسی گره خورده است. در سالهای اخیر نویسندگان و مترجمانی چون د. زانیار ابراهیمی کوشش بسیار کردهاند تا تصویری از دامنه و عمق این بحث در تاریخ اندیشهها را به فضای مخاطبان فارسیزبان منتقل کنند.
اما دربارهی نسبت بین این مفهوم و موجودیتی به نام جهان اسلام نیز بحث بسیاری درگرفته است. حتی در میان جریانهای سیاسی موسوم به اسلامگرا نیز در اینباره دیدگاههای متنوعی وجود دارد. برای مثال رجب طیب اردوغان - از مهمترین رهبران سیاسی جریان موسوم به اسلامگرایی ترکیه- معتقد است که سکولاریسم به مثابه وصفی از نهاد دولت - و نه فرد - امری مقبول و چهبسا مطلوب است و یا فردی چون راشد غنوشی - از رهبران نزدیک به اخوان المسلمین در تونس - با تفکیک بین سکولاریسم فرانسوی و سکولاریسم انگلیسی یا آنگلوساکسون، مخالف اولی و پذیرای دومی است. در میان روشنفکران جهان عرب نیز عدهای از آنها ادعا میکنند که اسلام ذاتا دینی سکولار است. برای مثال نصر حامد ابوزید میگوید که به دلیل فقدان نظام کلیسایی و وساطت روحانی در اسلام، اساسا اسلام را - برخلاف مسیحیت - باید دینی سکولار به حساب آورد. محمد عابد جابری اندیشمند پرآوازه مراکشی نیز شبیه به همین دیدگاه را مطرح کرده و میگوید که سخن از لائیسیته در اسلام، سخنی بیمعنا و نابههنگام است چرا که اسلام برخلاف مسیحیت، فاقد عناصری است که لائیسیزم در آن معنا پیدا کند.
اما سید جواد طباطبایی متفکر معاصر ایرانی نیز دیدگاه خاص خود را در این باره داشت. طباطبایی نیز مانند جابری - و البته به دلایلی غیر از دلایل جابری - معتقد است که به دلیل تفاوتهای بنیادین بین اسلام و مسیحیت - از جمله مسالهی شریعت - سخن گفتن از رفرماسیون(اصلاح دینی پروتستانی) و سکولاریزاسیون در اسلام، نادقیق و نادرست است. طباطبایی البته بر این سخن خود قیدی میزند. وی معتقد است اگر بتوان مثالی از سکولاریزاسیون در اسلام یافت، انقلاب مشروطه در ایران و تبدیل مواد فقه شیعه به کدهای حقوقی و قانونی است. طباطبایی معتقد بود که این نخستین روند از نوع خود در کل جهان اسلام است. صدالبته این سخن طباطبایی، ادعایی مناقشهبرانگیز شده و کماکان مخالفانی دارد. اما فارغ از دقایق بحث طباطبایی ناظر بر معنای سکولاریزاسیون، سخن وی شباهت بسیاری با ایدههای اسلامشناس مسیحی فلسطینیالاصل وائل بن حلّاق - استاد دپارتمان خاورمیانه در دانشگاه کلمبیا - دارد. حلّاق معتقد است که از حدود دو قرن پیش رویایی بین شریعت و دولت در جهان اسلام آغاز شد. حلاق توضیح میدهد که دولت اساسا نمیتواند به معنای قدمایی، دولت اسلامی باشد و از این رو مفهوم دولت اسلامی در دوران مدرن را "دولت ممتنع" میخواند که عنوان یکی از مهمترین آثار او نیز هست. حلاق در بحث نسبت بین سازوکارهای فقهی و حقوقی، معتقد است که نخستین نشانههای استحالهی شریعت، با تبدیل فقه به قانون محقق شد. او برای توضیح این امر، از فعل مجعول Entext استفاده میکند که به معنای تبدیل فقه به مواد حقوقی مدرن است[۱]. تا اینجا به نظر میرسد که شباهتهای بسیاری بین جواد طباطبایی و وائل بن حلاق در کار است. اما حلاق بر خلاف طباطبایی معتقد است که این تجربه نخستین بار در هند دوران استعمار اتفاق افتاد و نه در ایران. درواقع حدود یک قرن پیش از تجربهی انقلاب مشروطیت در ایران و تدوین حقوق در اواخر عصر قاجار و دوران پهلوی اول، این در هند بود که استعمارگران انگلیسی با مشاورهی مستشرقانی چون ویلیام جونز، کتابهایی نظیر الهدایه مِرغینانی فقیه حنفی را به زبان فارسی و بعدا انگلیسی ترجمه کردند و بدینترتیب نظام سنتی و قدمایی قضاوت و رفع مشاجرات را کاملا دگرگون کردند[۲].
بنابراین به نظر میرسد که ایدهی تبدیل فقه به قانون، بسی پیشتر از ایران عصر مشروطه، در هندوستان دوران استعمار و در زمینه و زمانهای کاملا متفاوت از فضای انقلاب مشروطه رخ داده باشد. فلذا نخستین تجربهی "شاید" سکولاریزاسیون در اسلام - به روایت جواد طباطبایی - نه در ایران، بلکه در هندوستان به منصه ظهور رسیده است.
____
ارجاعات:
[1]. Wael B. Hallaq, Shari'a: Theory, Practice, Transformations, p.547, Cambridge University Press, 2009.
[٢]. حلاق در مقالهی مفصل "What is Sharia" به تفصیل در اینباره سخن گفته است. ما این مقالهی حلاق - به همراه مقدمه و پارهای توضیحات - را چند سال پیش در قالب یک کتاب به فارسی ترجمه و منتشر کردیم که در اینجا هم اشاراتی به آن رفته است.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
بحث دربارهی معنای فلسفی و سیر تاریخی سکولاریزاسیون در غرب مسیحی، بحثی بسیار پرمناقشه است. همچنین بحث از نسبت بین سکولاریسم و دولت مدرن نیز خود موضوعی مفصل و ذوالوجوه است که با حوزههای دیگر همچون مبحث حقوق اساسی گره خورده است. در سالهای اخیر نویسندگان و مترجمانی چون د. زانیار ابراهیمی کوشش بسیار کردهاند تا تصویری از دامنه و عمق این بحث در تاریخ اندیشهها را به فضای مخاطبان فارسیزبان منتقل کنند.
اما دربارهی نسبت بین این مفهوم و موجودیتی به نام جهان اسلام نیز بحث بسیاری درگرفته است. حتی در میان جریانهای سیاسی موسوم به اسلامگرا نیز در اینباره دیدگاههای متنوعی وجود دارد. برای مثال رجب طیب اردوغان - از مهمترین رهبران سیاسی جریان موسوم به اسلامگرایی ترکیه- معتقد است که سکولاریسم به مثابه وصفی از نهاد دولت - و نه فرد - امری مقبول و چهبسا مطلوب است و یا فردی چون راشد غنوشی - از رهبران نزدیک به اخوان المسلمین در تونس - با تفکیک بین سکولاریسم فرانسوی و سکولاریسم انگلیسی یا آنگلوساکسون، مخالف اولی و پذیرای دومی است. در میان روشنفکران جهان عرب نیز عدهای از آنها ادعا میکنند که اسلام ذاتا دینی سکولار است. برای مثال نصر حامد ابوزید میگوید که به دلیل فقدان نظام کلیسایی و وساطت روحانی در اسلام، اساسا اسلام را - برخلاف مسیحیت - باید دینی سکولار به حساب آورد. محمد عابد جابری اندیشمند پرآوازه مراکشی نیز شبیه به همین دیدگاه را مطرح کرده و میگوید که سخن از لائیسیته در اسلام، سخنی بیمعنا و نابههنگام است چرا که اسلام برخلاف مسیحیت، فاقد عناصری است که لائیسیزم در آن معنا پیدا کند.
اما سید جواد طباطبایی متفکر معاصر ایرانی نیز دیدگاه خاص خود را در این باره داشت. طباطبایی نیز مانند جابری - و البته به دلایلی غیر از دلایل جابری - معتقد است که به دلیل تفاوتهای بنیادین بین اسلام و مسیحیت - از جمله مسالهی شریعت - سخن گفتن از رفرماسیون(اصلاح دینی پروتستانی) و سکولاریزاسیون در اسلام، نادقیق و نادرست است. طباطبایی البته بر این سخن خود قیدی میزند. وی معتقد است اگر بتوان مثالی از سکولاریزاسیون در اسلام یافت، انقلاب مشروطه در ایران و تبدیل مواد فقه شیعه به کدهای حقوقی و قانونی است. طباطبایی معتقد بود که این نخستین روند از نوع خود در کل جهان اسلام است. صدالبته این سخن طباطبایی، ادعایی مناقشهبرانگیز شده و کماکان مخالفانی دارد. اما فارغ از دقایق بحث طباطبایی ناظر بر معنای سکولاریزاسیون، سخن وی شباهت بسیاری با ایدههای اسلامشناس مسیحی فلسطینیالاصل وائل بن حلّاق - استاد دپارتمان خاورمیانه در دانشگاه کلمبیا - دارد. حلّاق معتقد است که از حدود دو قرن پیش رویایی بین شریعت و دولت در جهان اسلام آغاز شد. حلاق توضیح میدهد که دولت اساسا نمیتواند به معنای قدمایی، دولت اسلامی باشد و از این رو مفهوم دولت اسلامی در دوران مدرن را "دولت ممتنع" میخواند که عنوان یکی از مهمترین آثار او نیز هست. حلاق در بحث نسبت بین سازوکارهای فقهی و حقوقی، معتقد است که نخستین نشانههای استحالهی شریعت، با تبدیل فقه به قانون محقق شد. او برای توضیح این امر، از فعل مجعول Entext استفاده میکند که به معنای تبدیل فقه به مواد حقوقی مدرن است[۱]. تا اینجا به نظر میرسد که شباهتهای بسیاری بین جواد طباطبایی و وائل بن حلاق در کار است. اما حلاق بر خلاف طباطبایی معتقد است که این تجربه نخستین بار در هند دوران استعمار اتفاق افتاد و نه در ایران. درواقع حدود یک قرن پیش از تجربهی انقلاب مشروطیت در ایران و تدوین حقوق در اواخر عصر قاجار و دوران پهلوی اول، این در هند بود که استعمارگران انگلیسی با مشاورهی مستشرقانی چون ویلیام جونز، کتابهایی نظیر الهدایه مِرغینانی فقیه حنفی را به زبان فارسی و بعدا انگلیسی ترجمه کردند و بدینترتیب نظام سنتی و قدمایی قضاوت و رفع مشاجرات را کاملا دگرگون کردند[۲].
بنابراین به نظر میرسد که ایدهی تبدیل فقه به قانون، بسی پیشتر از ایران عصر مشروطه، در هندوستان دوران استعمار و در زمینه و زمانهای کاملا متفاوت از فضای انقلاب مشروطه رخ داده باشد. فلذا نخستین تجربهی "شاید" سکولاریزاسیون در اسلام - به روایت جواد طباطبایی - نه در ایران، بلکه در هندوستان به منصه ظهور رسیده است.
____
ارجاعات:
[1]. Wael B. Hallaq, Shari'a: Theory, Practice, Transformations, p.547, Cambridge University Press, 2009.
[٢]. حلاق در مقالهی مفصل "What is Sharia" به تفصیل در اینباره سخن گفته است. ما این مقالهی حلاق - به همراه مقدمه و پارهای توضیحات - را چند سال پیش در قالب یک کتاب به فارسی ترجمه و منتشر کردیم که در اینجا هم اشاراتی به آن رفته است.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍15
Forwarded from تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
🔬تاریخ اندیشهها: یهودستیزی و صهیونیسم به روایت اریک هابسبام
ایدهی صهیونیسم در آغاز ایدهای مسیحی بود و پاسخ یا راهحلی برای یهودستیزی رادیکال مندرج در جریانهای مسیحیت پروتستان به شمار میرفت. چنانکه مورخان بزرگ اروپایی مانند اریک هابسبام (2012-1917) ـ که از قضا یهودی هم بود ـ گفتهاند، ایدهی وجود یک سرزمین و دولت مذهبی یا قومی برای یهودیان، بیش از آنکه ایدهای باستانی و اصیل باشد، نظرگاهی ابداعی بود. پدیدهای که هابسبام آن را ذیل مفهوم "اختراع سنت"[1] صورتبندی میکرد. این ایده بعدا برای تکوین و تثبیت، سویههای آخرالزمانی هم پیدا کرد:
ارجاعات:
[1]. The Invention of Tradition
[2]. اریک هابسبام، جهان در آستانهی قرن21، ص37، ترجمه ناهید فروغان، نشر قطره، 1382.
[3]. “What made Israel was not Herzl or Weizmann, but (Russian-inspired) labour Zionism” (Hobsbawm, The Age of Empire: 1875-1914, p. 162, Vintage, 1989).
[4]. “The main force of disruption was Israel…” (Hobsbawm, The Age of Extremes: 1914-1991, p. 359, Little Brown and Company, 1995)
[5]. https://wsarch.ucr.edu/wsnmail/2002/msg01087.html
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
ایدهی صهیونیسم در آغاز ایدهای مسیحی بود و پاسخ یا راهحلی برای یهودستیزی رادیکال مندرج در جریانهای مسیحیت پروتستان به شمار میرفت. چنانکه مورخان بزرگ اروپایی مانند اریک هابسبام (2012-1917) ـ که از قضا یهودی هم بود ـ گفتهاند، ایدهی وجود یک سرزمین و دولت مذهبی یا قومی برای یهودیان، بیش از آنکه ایدهای باستانی و اصیل باشد، نظرگاهی ابداعی بود. پدیدهای که هابسبام آن را ذیل مفهوم "اختراع سنت"[1] صورتبندی میکرد. این ایده بعدا برای تکوین و تثبیت، سویههای آخرالزمانی هم پیدا کرد:
تردیدی وجود ندارد که پیش از پایان قرن نوزدهم اسطوره تاریخی رانده شدن از فلسطین و رؤیای بازگشت برنامه سیاسی تلقی نمی شد. در واقع این اسطوره مستقل از سرنوشت تاریخی قوم یهود شکل گرفت. طی قرنها، بازگشت به اسرائیل هدفی مشخص به شمار نمی آمد، چون یهودیان به بازگشت به اسرائیل پیش از ظهور منجیای که میپنداشتند و هنوز میپندارند نیامده است فکر نمی کردند. فقط در سال ۱۹۶۷ بود که برای اولین بار در دین یهود گرایش به پذیرش دولت اسرائیل پدیدار شد. پیروزیهای پی در پی طی جنگهای شش روزه از این نظر معجزه آفرین بود و باعث شکل گیری تصور ورود به دوره ظهور منجی شد. در واقع تصادف تاریخی به سنت دینی اجازه قبول چیزی را داد که تا آن زمان به کلی مطرود بود[2].بنابراین تبارشناسی آرمان صهیونیسم سیاسی نشان میدهد که نمیتوان آن را معادل آیین یا قوم یهود دانست. در واقع آرمان اسراییلِ بزرگ حاصل برونسپاری مسألهی یهود از جانب کانونهای مهم یهودستیزی در اروپای شرقی و غربی بود تا جایی که خود هابسبام اشاره میکند که بنیانگذار واقعی دولت اسراییل را نه کسانی چون هرتزل و وایزمان، بلکه باید صهیونیستهای مارکسیستِ متأثر از شوروی دانست[3]. با این توضیحات روشن است که برابرانگاری ضدیت با صهیونیسم سیاسی ـ و نه حتی لزوما صهیونیسم فرهنگی ـ و یهودستیزی، بیشتر شکلی از پروپاگاندا و تبلیغات سیاسی است تا حقیقتی تاریخی و فکری و فلسفی. هابسبام البته خود از همین منظر انتقادی به پروژهی صهیونیسم سیاسی مینگریست. او دولت اسراییل را بزرگترین عامل اخلال در منطقهی خاورمیانه در دوران جنگ سرد میدانست[4]. هابسبام در مصاحبهی مورخ 22سپتامبر 2002 با نشریهی انگلیسی " The Observer" این تفاوت را به نحو بهتری تبیین میکند:
من یک یهودی هستم اما یهودیبودن مستلزم حمایت از صهیونیسم یا حتی بخشی از سیاستهایی که هماکنون دولت اسراییل پیگیری میکند نیست؛ سیاستهایی که مصیبتبار و شر هستند. اینها سیاستهایی هستند که منطقا به پاکسازی قومی نواحی اشغالی منجر میشوند... من به شدت هوادار این دیدگاه هستم که یهودیان باید بگویند که میشود یهودی بود و از اسراییل حمایت نکرد. من میدانم که آیزایا برلین [که از هواداران میانهروی صهیونیسم سیاسی بود] نیز دربارهی مسیری که اسراییل زیر نظر حزب لیکود میپیماید ناامید بود[5].ــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. The Invention of Tradition
[2]. اریک هابسبام، جهان در آستانهی قرن21، ص37، ترجمه ناهید فروغان، نشر قطره، 1382.
[3]. “What made Israel was not Herzl or Weizmann, but (Russian-inspired) labour Zionism” (Hobsbawm, The Age of Empire: 1875-1914, p. 162, Vintage, 1989).
[4]. “The main force of disruption was Israel…” (Hobsbawm, The Age of Extremes: 1914-1991, p. 359, Little Brown and Company, 1995)
[5]. https://wsarch.ucr.edu/wsnmail/2002/msg01087.html
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍12👎1
🤐وجدان شرمگین آلمانی، ارنست نولته و نقد دولت یهودی (به روایت پروفسور وُلفانگ وایپرمان - تاریخنگار آلمانی، شاگرد و همکار اسبق نولته)
____
ارجاعات:
[۱]. آشوویتس یکتا؟ نولته، هابرماس و ۲۵سال دعوای تاریخنگاران، گردآوری و تالیف: ماتیاس برودکُرب، ص۷۸، ترجمه مهدی تدینی، نشر کویر.
@AdnanFallahi
نولته چون بسیار آدم باسوادی بود برایم خیلی جذابیت داشت؛ البته این را هم باید بگویم که روش او هم برایم جذاب بود. در آن زمان از جهت روششناختی یا نوعی مارکسیسم مبتذل رایج بود یا اصل جزمی تاریخ اجتماعی. نولته آخرین نماینده از سنت تاریخ ایدهها بود، و در تحلیلها پیرامون فاشیسم نیز به خصوص تاریخ ایدهها از اهمیت بسیاری برخوردار است. با اقتصاد نمیشود فاشیسم را توضیح داد بلکه برای توضیح فاشیسم فقط باید به ایدئولوژی پرداخت. پس از آن، ما به [دانشگاه] برلین رفتیم و من شدم دستیار نولته. همانجا بود که رساله پستدکترال خودم را نوشتم در مورد نظریهٔ بناپارتیسم. نولته در موضوعات مارکسیسم نویسنده ای الهام بخش بوده و هست. کتاب او در مورد مارکس واقعاً کتاب خیلی خوبی است. اولین نفر پیتر گای بود که توجهم را نسبت به این مسئله جلب کرد که در یکی از کتابهای نولته در باب جنگ سرد، فصلی مربوط به اسرائیل است که مشکل دارد. نولته آنجا جنایات اسرائیلیها علیه فلسطینیها را با جنایات نازیها علیه یهودیان مقایسه کرده بود... با آن که افکار عمومی اصلاً به این مسئله پی نبرد اما این گرایش محاسبهگرانۀ مضحک [ در نوشتۀ او ] نهفته هست. چرخش ۱۸۰ درجهای نولته با همین مسئله هم پیوند داشت. خود من همیشه او را به عنوان فردی ستایش میکردم که از جهت نظری طومار نظریه توتالیتاریسم را به طور اساسی پیچیده بود اما بعداً این چرخش در اندیشۀ او رخ داد. او با نخستین اثر بزرگ خود یعنی فاشیسم در دوران آن برای مفهوم فاشیسم واقعاً کار فوقالعاده ای انجام داده بود. اما در ادامه، خودش دوباره همه چیز را خراب کرد[۱].
____
ارجاعات:
[۱]. آشوویتس یکتا؟ نولته، هابرماس و ۲۵سال دعوای تاریخنگاران، گردآوری و تالیف: ماتیاس برودکُرب، ص۷۸، ترجمه مهدی تدینی، نشر کویر.
@AdnanFallahi
👍3👎1
در دورانی که ایالات متحده، کمونیسم شوروی را تهدیدی برای نفوذ خود میدانست، استفاده از اسلام علیه کمونیسم حیاتی مینمود. در سال 1953 دو دانشگاه پرینستون و واشنیگتن ـ با کمک مالی وزارت امور خارجه ـ همایشی دربارهی فرهنگ اسلامی برگزار کردند. وزارت امور خارجه امریکا توضیح داد که هدف از این همایش تفاهم و نزدیکی میان ممالک مسلمان و امریکاست.
تصویر پیوست نمایی از دفتر بیضی (اتاق کار رسمی ریاست جمهوری امریکا در کاخ سفید) در دورهی دُوایت آیزنهاور است. در 23 سپتامبر 1953، آیزنهاور مهمانان مسلمان این همایش را به دفتر کار خود دعوت کرد. نکتهی جالب در این عکس حضور سعید رمضان (داماد حسن البنا و پدر د. طارق رمضان) ـ نفر دوم از سمت راست ـ است. سعید رمضان یکی از رهبران مهم مسلمانان اروپا (موسس مرکز اسلامی ژنو و چندین موسسه دیگر در آلمان) بود که پیشتر در سال 1948 رهبری آن دسته از اعضای اخوان المسلمین مصر که برای جنگ با اسراییل عازم فلسطین بودند را نیز عهدهدار شد. در دفتر روزانهی آیزنهاور در فهرست مهمانان آمده است: "مهمان محترم سعید رمضان، نمایندهی اخوان المسلمین مصر".
@AdnanFallahi
تصویر پیوست نمایی از دفتر بیضی (اتاق کار رسمی ریاست جمهوری امریکا در کاخ سفید) در دورهی دُوایت آیزنهاور است. در 23 سپتامبر 1953، آیزنهاور مهمانان مسلمان این همایش را به دفتر کار خود دعوت کرد. نکتهی جالب در این عکس حضور سعید رمضان (داماد حسن البنا و پدر د. طارق رمضان) ـ نفر دوم از سمت راست ـ است. سعید رمضان یکی از رهبران مهم مسلمانان اروپا (موسس مرکز اسلامی ژنو و چندین موسسه دیگر در آلمان) بود که پیشتر در سال 1948 رهبری آن دسته از اعضای اخوان المسلمین مصر که برای جنگ با اسراییل عازم فلسطین بودند را نیز عهدهدار شد. در دفتر روزانهی آیزنهاور در فهرست مهمانان آمده است: "مهمان محترم سعید رمضان، نمایندهی اخوان المسلمین مصر".
@AdnanFallahi
👍7👎2
📜اسلام، ایالات متحده و کمونیسم
(آیزنهاور شخصاً طرفدار حرکت تهاجمی و استفاده ابزاری از اسلام بود. در جلسهای با افسر سیا فرانک ویسنر و دیگر نظامیان در ۱۹۵۷ به تبلیغ ایده جهاد پافشاری میکرد که باید علیه شوروی استفاده شود.
رئیس جمهور به این نظر محتاطانه جان فورستر دالس وزیر امور خارجه که معتقد بود جنگ «مقدس» امکان دارد به ضرر اسرائیل تمام شود هیچ توجهی نکرد. یک سال بعد در نامهای به یکی از آشنایانش نوشت که همیشه تلاش میکند در ملاقاتهایش با رهبران اسلام نقش اسلام را برجسته نشان دهد:
کمیسیون شورای امنیت [امریکا] کارگروهی به نام «اسلام» تشکیل داد و بسیاری از کارشناسان وزارتخانههای مختلف از جمله وزارت امور خارجه و سرویسهای جاسوسی را به همکاری دعوت کرد. کارگروه در سوم می ۱۹۵۷ در یادداشتی خطوط اصلی سیاست تبلیغاتی اسلامی آمریکا را توضیح داد:
تأکید شد که بسیاری از ارزشها میان ایالات متحد و مسلمانان یکسان است. پیشنهادهای عملی برای تقویت همکاری بین جنبش اسلامی و آمریکا مطرح شد تا همکاری را با جنبشهای اسلامی و دولتهای مطرح تقویت کنند. یکی از این اقدامات فهرستی از گروههای اسلامی و جنبشهایی بود که میبایست از طریق تبلیغات تحت تأثیر قرار میگرفتند. تمام اقدامات مشخص باید مخفیانه انجام میشدند. برنامهها طوری تنظیم شد که جلوی اتهامهایی مانند استفاده ابزاری از اسلام را میگرفت. باید از استفاده آشکار از سازمانهای اسلامی برای تبلیغات خشن پرهیز میشد. مقامات آمریکا مانند وزارت خارجه و سرویسهای مخفی به همکارانشان دستور میدادند دربارۀ اسلام مستقیماً مطالعه کنند..
شرقشناسان هم نقش مهمی در این بحثهای راهبردی سیاست اسلامی در جنگ سرد بازی میکردند. مشهورترینش برنارد لوئیس اسلامشناس از لندن بود که بعدها پژوهشگر دانشگاه پرینستون شد. لوئیس در ۱۹۵۳ در مقالهٔ مهمی با عنوان "کمونیسم و اسلام" توضیح داد که اسلام برای تودهٔ باورمند مهم و دلیل اصلی مقاومت اسلامی در برابر ایده کمونیستی است..
سیاست اسلامی آمریکا در عمل از تبلیغات پا فراتر نهاد. واشنگتن مخصوصاً از جنبشهای اسلامی، دولتهای اسلامی، و در سراسر جهان از گروههای سیاسی اسلامی پشتیبانی میکرد. حتی از اخوان المسلمین به عنوان جنبش رادیکال ضدکمونیست پشتیبانی میشد. سرویس امنیتی دولت آلمان شرقی در نوشتهای محرمانه گزارش داد که واشنگتن و بُن [= آلمان غربی]، ضدکمونیستیبودنِ اخوان المسلمین را دژی میدیدند که از طریق آن میشد علیه گرایشهای سوسیالیستی و برای توسعه در این منطقه استفاده کرد)[۱].
__
ارجاعات:
[۱]. دیوید معتدل، دنیای اسلام و جنگ آلمان نازی، ترجمه ایرج معتدل، نشر ثالث (نسخه الکترونیکی)
@AdnanFallahi
(آیزنهاور شخصاً طرفدار حرکت تهاجمی و استفاده ابزاری از اسلام بود. در جلسهای با افسر سیا فرانک ویسنر و دیگر نظامیان در ۱۹۵۷ به تبلیغ ایده جهاد پافشاری میکرد که باید علیه شوروی استفاده شود.
رئیس جمهور فرمودند که ایشان فکر میکنند ما باید از همه امکاناتمان استفاده کنیم تا جنگ جهادی را پیش ببریم".
رئیس جمهور به این نظر محتاطانه جان فورستر دالس وزیر امور خارجه که معتقد بود جنگ «مقدس» امکان دارد به ضرر اسرائیل تمام شود هیچ توجهی نکرد. یک سال بعد در نامهای به یکی از آشنایانش نوشت که همیشه تلاش میکند در ملاقاتهایش با رهبران اسلام نقش اسلام را برجسته نشان دهد:
من همیشه توضیح دادهام که باور به خداوند متعال از جانب ما و آنها هدف مشترکی است که ما را علیه کمونیستهای بیخدا متحد میکند"..
کمیسیون شورای امنیت [امریکا] کارگروهی به نام «اسلام» تشکیل داد و بسیاری از کارشناسان وزارتخانههای مختلف از جمله وزارت امور خارجه و سرویسهای جاسوسی را به همکاری دعوت کرد. کارگروه در سوم می ۱۹۵۷ در یادداشتی خطوط اصلی سیاست تبلیغاتی اسلامی آمریکا را توضیح داد:
اسلام متحد طبیعی ایالات متحده آمریکاست. کمونیستها دشمن اسلامند و اسلام قدرتی بزرگ در سیاست جهانی است".
تأکید شد که بسیاری از ارزشها میان ایالات متحد و مسلمانان یکسان است. پیشنهادهای عملی برای تقویت همکاری بین جنبش اسلامی و آمریکا مطرح شد تا همکاری را با جنبشهای اسلامی و دولتهای مطرح تقویت کنند. یکی از این اقدامات فهرستی از گروههای اسلامی و جنبشهایی بود که میبایست از طریق تبلیغات تحت تأثیر قرار میگرفتند. تمام اقدامات مشخص باید مخفیانه انجام میشدند. برنامهها طوری تنظیم شد که جلوی اتهامهایی مانند استفاده ابزاری از اسلام را میگرفت. باید از استفاده آشکار از سازمانهای اسلامی برای تبلیغات خشن پرهیز میشد. مقامات آمریکا مانند وزارت خارجه و سرویسهای مخفی به همکارانشان دستور میدادند دربارۀ اسلام مستقیماً مطالعه کنند..
شرقشناسان هم نقش مهمی در این بحثهای راهبردی سیاست اسلامی در جنگ سرد بازی میکردند. مشهورترینش برنارد لوئیس اسلامشناس از لندن بود که بعدها پژوهشگر دانشگاه پرینستون شد. لوئیس در ۱۹۵۳ در مقالهٔ مهمی با عنوان "کمونیسم و اسلام" توضیح داد که اسلام برای تودهٔ باورمند مهم و دلیل اصلی مقاومت اسلامی در برابر ایده کمونیستی است..
سیاست اسلامی آمریکا در عمل از تبلیغات پا فراتر نهاد. واشنگتن مخصوصاً از جنبشهای اسلامی، دولتهای اسلامی، و در سراسر جهان از گروههای سیاسی اسلامی پشتیبانی میکرد. حتی از اخوان المسلمین به عنوان جنبش رادیکال ضدکمونیست پشتیبانی میشد. سرویس امنیتی دولت آلمان شرقی در نوشتهای محرمانه گزارش داد که واشنگتن و بُن [= آلمان غربی]، ضدکمونیستیبودنِ اخوان المسلمین را دژی میدیدند که از طریق آن میشد علیه گرایشهای سوسیالیستی و برای توسعه در این منطقه استفاده کرد)[۱].
__
ارجاعات:
[۱]. دیوید معتدل، دنیای اسلام و جنگ آلمان نازی، ترجمه ایرج معتدل، نشر ثالث (نسخه الکترونیکی)
@AdnanFallahi
👍11👎1
🫷راست جدید چه میگوید؟
اگر بازه بین جنگ جهانی اول تا فروپاشی شوروی سابق را یک ویترین سیاسی فرض کنیم، افراطیترین شکل ایدیولوژیهای سیاسی چپ و راست در این دوره ظهور و بروز چشمگیر پیدا کردند. راست افراطی در این دوره ترکیبی از عناصری چون خلوص قومی یا نژادی، ناسیونالیسم افراطی و توسعهطلبی سرزمینی است که برجستهترین نمود آن را میتوان در فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی جستجو کرد. هیتلر و حزب وی خواهان فضای حیاتی (Living space) برای قوم ژرمن بودند و مرزهای سیاسی برآمده از معاهده ورسای را برای شکوفایی آلمان ناکافی و ظالمانه میدانستند. ایتالیای موسولینی نیز چنین وضعیتی داشت و خواهان احیای یک گذشتهی سرزمینی پرافتخار برای خود بود. در این دوره مسالهای چون مهاجرت و معضل ایجاد جوامع موازی هنوز موضوعیت نداشتند. اساسا ایدهی توسعهطلبی سرزمینی مستلزم این نکته مینمود که دلنگرانیای به نسبت یکدستی داخلی وجود ندارد فلذا نگاهها را باید به خارج و فتح حوزههای نفوذ جدید دوخت. بنابراین راستگرایی با انزواگرایی بینالمللی (Isolationism) جور در نمیآمد.
راستگرایان افراطی معاصر اما اساسا مسالهی دیگری دارند. به استعاره میتوان گفت که آنها فضای حیاتی را در درون مرزهای سیاسی خود در خطر میبینند و بنابراین تمرکز اصلی آنها روی مسالهی مهاجران و چندفرهنگگرایی داخلی است. معضل مهاجران برای دولتهای مهم غربی حامل نوعی تضاد در سیاستورزی این دولتهاست: یک سیاستخارجی مبتنی بر دخالتهای ویرانگر نظامی و تحریمهای اقتصادی و گونهای تفکر صدور یا تحميل نظم سیاسی به مناطق دیگر - که باعث پیدایش موج وسیعی از پناهندگان و مهاجران و .. شد - و از آن سو یک سیاست داخلی باز و به قول برژینسکی بوالهوسانه (Permissive) که باعث به هم خوردن تدریجی تراز جمعیتی و نیاز روزافزون به ورود مهاجران میشود[۱].
حال راست جدید آمده تا به این معضل پاسخ دهد. در عرصهی داخلی دنبال مبارزه با چندفرهنگگرایی و قطرهچکانی کردن پذیرش مهاجران خارجی است. در سیاست خارجی نیز با توجه به تبعات سنگین اقتصادی و سیاسی دخالتهای نظامی - که یکی از آنها همین بحران مهاجران است - انزواگراست. یعنی راست جدید به دنبال صدور دموکراسی، لیبرالیسم یا ارزشهای غربی نیست[۲] بلکه میتوان به کنایه گفت که راست جدید برغم ستیز با چندفرهنگگرایی داخلی، عملا به چندفرهنگگرایی بینالمللی تن میدهد. سِرّ اینکه فیالمثل راستگرایان فرانسوی و یا کسانی چون ترامپ در امریکا از کمکهای نظامی بیشتر به اوکراین اکراه دارند و از افزایش تنش با روسیه پرهیز میکنند در همین نکته نهفته است.
____
[۱]. ارنست نولته متفکر معاصر آلمانی نیز در اینجا تبیین مشابهی دارد:
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
اگر بازه بین جنگ جهانی اول تا فروپاشی شوروی سابق را یک ویترین سیاسی فرض کنیم، افراطیترین شکل ایدیولوژیهای سیاسی چپ و راست در این دوره ظهور و بروز چشمگیر پیدا کردند. راست افراطی در این دوره ترکیبی از عناصری چون خلوص قومی یا نژادی، ناسیونالیسم افراطی و توسعهطلبی سرزمینی است که برجستهترین نمود آن را میتوان در فاشیسم ایتالیایی و نازیسم آلمانی جستجو کرد. هیتلر و حزب وی خواهان فضای حیاتی (Living space) برای قوم ژرمن بودند و مرزهای سیاسی برآمده از معاهده ورسای را برای شکوفایی آلمان ناکافی و ظالمانه میدانستند. ایتالیای موسولینی نیز چنین وضعیتی داشت و خواهان احیای یک گذشتهی سرزمینی پرافتخار برای خود بود. در این دوره مسالهای چون مهاجرت و معضل ایجاد جوامع موازی هنوز موضوعیت نداشتند. اساسا ایدهی توسعهطلبی سرزمینی مستلزم این نکته مینمود که دلنگرانیای به نسبت یکدستی داخلی وجود ندارد فلذا نگاهها را باید به خارج و فتح حوزههای نفوذ جدید دوخت. بنابراین راستگرایی با انزواگرایی بینالمللی (Isolationism) جور در نمیآمد.
راستگرایان افراطی معاصر اما اساسا مسالهی دیگری دارند. به استعاره میتوان گفت که آنها فضای حیاتی را در درون مرزهای سیاسی خود در خطر میبینند و بنابراین تمرکز اصلی آنها روی مسالهی مهاجران و چندفرهنگگرایی داخلی است. معضل مهاجران برای دولتهای مهم غربی حامل نوعی تضاد در سیاستورزی این دولتهاست: یک سیاستخارجی مبتنی بر دخالتهای ویرانگر نظامی و تحریمهای اقتصادی و گونهای تفکر صدور یا تحميل نظم سیاسی به مناطق دیگر - که باعث پیدایش موج وسیعی از پناهندگان و مهاجران و .. شد - و از آن سو یک سیاست داخلی باز و به قول برژینسکی بوالهوسانه (Permissive) که باعث به هم خوردن تدریجی تراز جمعیتی و نیاز روزافزون به ورود مهاجران میشود[۱].
حال راست جدید آمده تا به این معضل پاسخ دهد. در عرصهی داخلی دنبال مبارزه با چندفرهنگگرایی و قطرهچکانی کردن پذیرش مهاجران خارجی است. در سیاست خارجی نیز با توجه به تبعات سنگین اقتصادی و سیاسی دخالتهای نظامی - که یکی از آنها همین بحران مهاجران است - انزواگراست. یعنی راست جدید به دنبال صدور دموکراسی، لیبرالیسم یا ارزشهای غربی نیست[۲] بلکه میتوان به کنایه گفت که راست جدید برغم ستیز با چندفرهنگگرایی داخلی، عملا به چندفرهنگگرایی بینالمللی تن میدهد. سِرّ اینکه فیالمثل راستگرایان فرانسوی و یا کسانی چون ترامپ در امریکا از کمکهای نظامی بیشتر به اوکراین اکراه دارند و از افزایش تنش با روسیه پرهیز میکنند در همین نکته نهفته است.
____
[۱]. ارنست نولته متفکر معاصر آلمانی نیز در اینجا تبیین مشابهی دارد:
اگر افراد یک ملت هدف دیگری نشناسند مگر «جستجوی شادی»، یعنی هدفشان خلاصه شود در میل به نوعی خوشبختی که لذت گرایانه فهمیده شده است، وضعیت ازلی و زیست شناختی هستی انسانی یعنی تولید مثل به منزله چالشی تحمل ناشدنی در مقابل مطالبه خودتحققبخشیِ لذتبخش پنداشته میشود؛ مطالبه ای که برای همه افراد یعنی برای همه مردان و زنان امری یکسان است. ملتی که این گرایش در آن به قاعده ای عمومی تبدیل شود شمار جمعیتش به شدت کاهش مییابد و انقراض نهاییاش را در افق آینده اش مشاهده میکند" (نولته، قرن بیستم: ایدئولوژیهای خشونت، ترجمه مهدی تدینی)[۲]. راست جدید در سیاست داخلی هم طبعا محافظهکارتر میشود. در امریکا راستگرایان هرچه افراطیتر مذهبیتر. آنها با انواع و اقسام گرایشهای تضعیفکنندهی نهاد خانواده میانهی خوبی ندارند و این گرایشها را از مظاهر "چپ فرهنگی" میدانند. برای مثال دولت راستگرای لهستان که یکی از بستهترین سیاستهای مهاجرتی غربی را دارد، به شدت متوجه افزایش نرخ باروری شده و در نحوهی تعامل با موج نرمالسازی دگرباشی جنسی هم سختگیرانهترین برخوردها را در کل اتحادیهی اروپا اعمال میکند.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
👍10👎2
❌مشهورات بیاعتبار: معتزله و ماجرای محنت خلق قرآن
مشهور است که در دورهی سه خلیفهی عباسی، مأمون و معتصم و واثق، معتزله کل دستگاه خلافت را در دست گرفتند و با به راه انداختن یک روند تفتیش عقاید، مخالفان نظریهی خلق قرآن - و در صدر آنها احمد بن حنبل - را مجازات کردند.
امروزه پژوهشها و متنخوانیهای دقیق کسانی چون یوزف فاناس، فهمي جدعان، رائد السمهوری و... پرتو جدیدی را بر این بحث افکندهاند که در ذیل به برخی نتایجش اشاره میکنیم:
۱) تراث طبقات نخست حنابله (شاگردان مستقیم احمد حنبل) نشان میدهد که احمد حنبل بیش از اینکه با شیعیان یا خوارج درگیر باشد، در نبردی سهمگین علیه "جهمیه" و "اهل رای" (پیروان ابوحنیفه) بود.
۲) اگر ما سخن علمای بزرگ متاخر معتزله مانند قاضی عبدالجبار را بپذیریم که معتزله را در دورهی محنت یک فرقهی متمایز شناساندهاند، باز هم نمیتوان ردپای حضور پررنگ بزرگان معتزله را در دربار این سه خلیفه یافت؛ بلکه به گفتهی نویسندگان "ملل ونحل"، برخی بزرگان معتزله معاصر با عصر محنت مانند جعفریْن، اساسا دارالخلافه عباسی را دار فسق میدانستند! چه رسد به آنکه مویدش باشند (د. نجاح محسن، پژوهشگر معاصر مصری، در اثر منحصربفردش "اندیشهی سیاسی معتزله" - که به فارسی هم ترجمه شده - این موارد را به تفصیل آورده است).
۳) برجستهترین نامی که خود حنابله در راس عاملین و محرک محنت خلق قرآن برشمردهاند قاضی احمد بن ابی دؤاد است. معتزله، نامی از وی در طبقات خود نیاوردهاند بلکه حنفیه او را از علمای خود برشمردهاند و ابن تيميهی حنبلی خود اقرار میکند:
۴) نام دیگری که به عنوان یکی از خصوم حنابله در دورهی محنت برجسته میشود بِشر مَرّیسی است. گفته شده که او به دربار مأمون نزدیک شد. بشر نیز از زمرهی معتزله نیست بلکه حنفیه نام وی را در طبقات خود به مثابه یکی از اکابر اهل رای آوردهاند.
۵) عقیدهی خلق قرآن مختص معتزله نبود، بلکه بخشهای بزرگی از متکلمان فِرق مختلف در دورهی محنت چنین عقیدهای داشتند که در این میان، نقش اصلی و میدانداری را فقهای اهل رای بازی میکردند. این نکته نیز از چشمان تیزبین ابن تيميه مخفی نمانده است و وی صریحا میگوید که از قضا اکثر اعضای کارزار محنت خلق قرآن، خارج از معتزله بودند:
۶) در جریان محنت خلق قرآن، برغم شناعت آن، ما شاهد یک تصفیه حساب خونبار یا سرکوب گستردهی مخالفان نیستیم. قدیمیترین منابع گفتهاند که احمد حنبل چند ده ضربه شلاق خورد و پس از حبس، مدتی هم تحت نظر بود (جزییات در: السمهوري، السلف المتخیل). البته کسانی چون محمد بن نوح در حبس فوت کردند که تعدادشان از ۲یا۳ نفر تجاوز نمیکند.
۷) در دوران خلافت واثق، یکی از پیروان احمد حنبل به نام احمد بن نصر خُزاعی دست به خروج و قیام زد. احمد حنبل هرگز قیام وی را تایید نکرد و با خروج علیه خلیفهی جهمیمسلک به شدت مخالف بود و در این قیام نیز شرکت ننمود. با شکست قیام خزاعی، خلیفهی عباسی او را شخصا اعدام کرد.
اینها نکاتی مهم و مستند به متنخوانیهای دقیق تاریخی بود که نافی بسیاری از مشهورات دربارهی محنت است. معتزله هرگز فرقهای مداراگر نبودند و مثلا دفاع کسانی چون جاحظ معتزلی از محنت، محرز است. اما اتخاذ یک رویکرد انتقادی اخلاقی علیه تفتیش عقاید، زمانی صادقانه و کامل مینماید که ما نگاهی هم به عملکرد حنابله و موافقانشان در دیگر دورههای تاریخی داشته باشیم. حقیقت این است که حنابله - خاصه در قرن چهارم - با تسلط بر بغداد پایتخت عباسیان عملا یک دوره محنت جدید را علیه مخالفان عقیدتیشان برساختند. کارزارهای خشن حنابله علیه اشاعرهی اهل سنت خود گویای سطح ستیزهجویی آنها علیه سایر فرق دورتر از آنهاست.
ما پیشتر به تفصیل به نقل از مورخان بزرگی چون ابن جوزی حنبلی آوردیم که چطور در سال ۴۰۸ قمری، قادر، خلیفهی عباسی، صریحا دستور به قتل و تصلیب و زندان و تبعید معتزله و جهمیه و شیعه و... داد؛ رویهای که به گفتهی خود ابن جوزی بعدا به "سنت" بدل شد. محنت و فشار بر مخالفان عقیدتی البته محدود به حنابله نبود. در دورهی ممالیک با قدرت گرفتن اشاعره، فقیه و متکلم بزرگ حنبلی ابن تیمیه حرانی نیز از آزار و شکنجه و تبعید و تهدید به قتل فقهای مخالفش در امان نبود و نهایتا هم در زندان درگذشت. در واقع با اتخاذ یک رویکرد واقعبینانه و آماری، میتوان به قطع یقین گفت که ابعاد و پیامدهای سازوکار تفتیش عقاید در دوران کوتاه محنت (کمتر از دو دهه) اساسا قابل مقایسه با دوران قدرت حنابله و اشاعره نیست و این بزرگنمایی محنت خلق قرآن، بیش از اتکا بر رانههای اخلاقی، مبتنی بر منازعات سیاسی و ردیههای مذهبی است.
✍️عدنان فلّاحی
مشهور است که در دورهی سه خلیفهی عباسی، مأمون و معتصم و واثق، معتزله کل دستگاه خلافت را در دست گرفتند و با به راه انداختن یک روند تفتیش عقاید، مخالفان نظریهی خلق قرآن - و در صدر آنها احمد بن حنبل - را مجازات کردند.
امروزه پژوهشها و متنخوانیهای دقیق کسانی چون یوزف فاناس، فهمي جدعان، رائد السمهوری و... پرتو جدیدی را بر این بحث افکندهاند که در ذیل به برخی نتایجش اشاره میکنیم:
۱) تراث طبقات نخست حنابله (شاگردان مستقیم احمد حنبل) نشان میدهد که احمد حنبل بیش از اینکه با شیعیان یا خوارج درگیر باشد، در نبردی سهمگین علیه "جهمیه" و "اهل رای" (پیروان ابوحنیفه) بود.
۲) اگر ما سخن علمای بزرگ متاخر معتزله مانند قاضی عبدالجبار را بپذیریم که معتزله را در دورهی محنت یک فرقهی متمایز شناساندهاند، باز هم نمیتوان ردپای حضور پررنگ بزرگان معتزله را در دربار این سه خلیفه یافت؛ بلکه به گفتهی نویسندگان "ملل ونحل"، برخی بزرگان معتزله معاصر با عصر محنت مانند جعفریْن، اساسا دارالخلافه عباسی را دار فسق میدانستند! چه رسد به آنکه مویدش باشند (د. نجاح محسن، پژوهشگر معاصر مصری، در اثر منحصربفردش "اندیشهی سیاسی معتزله" - که به فارسی هم ترجمه شده - این موارد را به تفصیل آورده است).
۳) برجستهترین نامی که خود حنابله در راس عاملین و محرک محنت خلق قرآن برشمردهاند قاضی احمد بن ابی دؤاد است. معتزله، نامی از وی در طبقات خود نیاوردهاند بلکه حنفیه او را از علمای خود برشمردهاند و ابن تيميهی حنبلی خود اقرار میکند:
وابن أبي دؤاد لم يكن معتزلياً، بل كان جهمياً.
۴) نام دیگری که به عنوان یکی از خصوم حنابله در دورهی محنت برجسته میشود بِشر مَرّیسی است. گفته شده که او به دربار مأمون نزدیک شد. بشر نیز از زمرهی معتزله نیست بلکه حنفیه نام وی را در طبقات خود به مثابه یکی از اکابر اهل رای آوردهاند.
۵) عقیدهی خلق قرآن مختص معتزله نبود، بلکه بخشهای بزرگی از متکلمان فِرق مختلف در دورهی محنت چنین عقیدهای داشتند که در این میان، نقش اصلی و میدانداری را فقهای اهل رای بازی میکردند. این نکته نیز از چشمان تیزبین ابن تيميه مخفی نمانده است و وی صریحا میگوید که از قضا اکثر اعضای کارزار محنت خلق قرآن، خارج از معتزله بودند:
فإنّ كثيراً من أولئك المتكلمين، أو أكثرهم لم يكونوا معتزلة. وبشر المريسي لم يكن من المعتزلة
۶) در جریان محنت خلق قرآن، برغم شناعت آن، ما شاهد یک تصفیه حساب خونبار یا سرکوب گستردهی مخالفان نیستیم. قدیمیترین منابع گفتهاند که احمد حنبل چند ده ضربه شلاق خورد و پس از حبس، مدتی هم تحت نظر بود (جزییات در: السمهوري، السلف المتخیل). البته کسانی چون محمد بن نوح در حبس فوت کردند که تعدادشان از ۲یا۳ نفر تجاوز نمیکند.
۷) در دوران خلافت واثق، یکی از پیروان احمد حنبل به نام احمد بن نصر خُزاعی دست به خروج و قیام زد. احمد حنبل هرگز قیام وی را تایید نکرد و با خروج علیه خلیفهی جهمیمسلک به شدت مخالف بود و در این قیام نیز شرکت ننمود. با شکست قیام خزاعی، خلیفهی عباسی او را شخصا اعدام کرد.
اینها نکاتی مهم و مستند به متنخوانیهای دقیق تاریخی بود که نافی بسیاری از مشهورات دربارهی محنت است. معتزله هرگز فرقهای مداراگر نبودند و مثلا دفاع کسانی چون جاحظ معتزلی از محنت، محرز است. اما اتخاذ یک رویکرد انتقادی اخلاقی علیه تفتیش عقاید، زمانی صادقانه و کامل مینماید که ما نگاهی هم به عملکرد حنابله و موافقانشان در دیگر دورههای تاریخی داشته باشیم. حقیقت این است که حنابله - خاصه در قرن چهارم - با تسلط بر بغداد پایتخت عباسیان عملا یک دوره محنت جدید را علیه مخالفان عقیدتیشان برساختند. کارزارهای خشن حنابله علیه اشاعرهی اهل سنت خود گویای سطح ستیزهجویی آنها علیه سایر فرق دورتر از آنهاست.
ما پیشتر به تفصیل به نقل از مورخان بزرگی چون ابن جوزی حنبلی آوردیم که چطور در سال ۴۰۸ قمری، قادر، خلیفهی عباسی، صریحا دستور به قتل و تصلیب و زندان و تبعید معتزله و جهمیه و شیعه و... داد؛ رویهای که به گفتهی خود ابن جوزی بعدا به "سنت" بدل شد. محنت و فشار بر مخالفان عقیدتی البته محدود به حنابله نبود. در دورهی ممالیک با قدرت گرفتن اشاعره، فقیه و متکلم بزرگ حنبلی ابن تیمیه حرانی نیز از آزار و شکنجه و تبعید و تهدید به قتل فقهای مخالفش در امان نبود و نهایتا هم در زندان درگذشت. در واقع با اتخاذ یک رویکرد واقعبینانه و آماری، میتوان به قطع یقین گفت که ابعاد و پیامدهای سازوکار تفتیش عقاید در دوران کوتاه محنت (کمتر از دو دهه) اساسا قابل مقایسه با دوران قدرت حنابله و اشاعره نیست و این بزرگنمایی محنت خلق قرآن، بیش از اتکا بر رانههای اخلاقی، مبتنی بر منازعات سیاسی و ردیههای مذهبی است.
✍️عدنان فلّاحی
👍28👎6
مقارن با جنگهای صلیبی (٤٨٨-٦٩٣هـ/ ١٠٩٥-١٢٩٣م)، شکافهای عمیقی هم بین حکومتهای محلی مسلمانان وجود داشت و مفهوم "امت سیاسی" بیش از پیش مضمحل شده بود. این شکافها البته در سمت مسیحیان نیز بود و همین موضوع، موجب ائتلافهای فرادینی علیه دشمنان سیاسی مشترک میشد. در این بین فرقهی نزاریهی اسماعیلیه، دست به سلسله اقداماتی میزدند که میتوان آن را ترورهای قُدَمایی نامید؛ چنانکه پاتریشیا کرون هم متذکر میشود که "اصولا کلمهای که امروزه در زبانهای اروپایی برای دلالت بر این عمل [ترور] به کار میرود یادآور همین فرقه [حشاشیون] است (Assassination)"(کرون، تاریخ اندیشه سیاسی در اسلام، ص۳۵۷).
د. محمد مختار شنقیطی، تاریخنگار و پژوهشگر معاصر، فهرستی از ترورهایی که نزاریهی شام (و نه نزاریهی ایران) در یک دورهی تقریبا ۱۷۰ساله (از ۴۹۶ تا ۶۹۷هـ) و معاصر با جنگهای صلیبی انجام دادهاند را تهیه کرده است.
چنانکه اینجا میبینیم از بین این ۱۷ترور، ۷نفر از سنیها، ۴نفر از فرق شیعه، ۴نفر از مسیحیان و ۲تن هم از زمرهی دُروزیها بودهاند (منبع: الشنقيطي، أثر الحروب الصليبية علی العلاقات السنية الشیعية، ص۲۲۹).
@AdnanFallahi
د. محمد مختار شنقیطی، تاریخنگار و پژوهشگر معاصر، فهرستی از ترورهایی که نزاریهی شام (و نه نزاریهی ایران) در یک دورهی تقریبا ۱۷۰ساله (از ۴۹۶ تا ۶۹۷هـ) و معاصر با جنگهای صلیبی انجام دادهاند را تهیه کرده است.
چنانکه اینجا میبینیم از بین این ۱۷ترور، ۷نفر از سنیها، ۴نفر از فرق شیعه، ۴نفر از مسیحیان و ۲تن هم از زمرهی دُروزیها بودهاند (منبع: الشنقيطي، أثر الحروب الصليبية علی العلاقات السنية الشیعية، ص۲۲۹).
@AdnanFallahi
👍6
🤝ابوالاعلی مودودی و دفاع از روح ناتو!
تنها چند سال بعد از پیدایش معاهدهی ناتو (پیمانی دفاعی میان امریکا و متحدان غربیاش علیه شوروی سابق)، ایالات متحده در سال 1955 پیمان دفاعی مشابهی را با چهار کشور پاکستان، ایران، ترکیه و عراق منعقد کرد که به پیمان سِنتو(CENTO) یا پیمان بغداد نیز مشهور است. این دوران مصادف است با ریاست جمهوری دُوایت آیزنهاورِ جمهوریخواه که به شدت از اسلام دفاع میکرد و کارگروهی را نیز در شورای امنیت ملی امریکا مأمور کرد تا سیاستهای حمایت از اسلام و اسلامگرایان را تدوین کنند. این کارگروه بعدا در سوم می 1957 اعلان کرد:
اما ابوالأعلی مودودی رهبر مشهور جماعت اسلامی پاکستان، مرشد و مقتدای بسیاری از جریانهای سیاسی موسوم به اسلامگرا در قرن بیستم و احتمالا تنها فقیه معاصرِ مورد اعتماد سید قطب، در همین فضای جنگ سرد بود که به اوج شهرت رسید و افکار و آرای او مرزهای شبهقارهی هند را در نوردید. مودودی در یکی از مسافرتهایش به اردن، و در جریان ضیافت شام ملک حسین پادشاه اردن، مورد اعتراض واقع میشود که چرا کشور مسلمانی مانند پاکستان ـ که اساسا فلسفهی جدایی و استقلالش از هند، پررنگکردن اسلام در سپهر اجتماعی و سیاسیاش بود ـ باید به متحد امنیتی و نظامی امریکا در پیمان بغداد بدل شود؟ پاسخ تهاجمیای که مودودی میدهد حاکی از درک رئالیستی وی از قدرت و مفاهیمی چون موازنه قوا (Balancing) و البته دلبستگی به ایدهی دولت ملی پاکستان است. مودودی در پاسخ میگوید:
ــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. سعید اسعد گیلانی، زندگینامه سيد ابوالاعلی مودودی، ص۱۶۷،۱۶۸، ترجمه نذیراحمد سلامی، تهران: نشر احسان، ۱۳۸۰.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
تنها چند سال بعد از پیدایش معاهدهی ناتو (پیمانی دفاعی میان امریکا و متحدان غربیاش علیه شوروی سابق)، ایالات متحده در سال 1955 پیمان دفاعی مشابهی را با چهار کشور پاکستان، ایران، ترکیه و عراق منعقد کرد که به پیمان سِنتو(CENTO) یا پیمان بغداد نیز مشهور است. این دوران مصادف است با ریاست جمهوری دُوایت آیزنهاورِ جمهوریخواه که به شدت از اسلام دفاع میکرد و کارگروهی را نیز در شورای امنیت ملی امریکا مأمور کرد تا سیاستهای حمایت از اسلام و اسلامگرایان را تدوین کنند. این کارگروه بعدا در سوم می 1957 اعلان کرد:
اسلام متحد طبیعی ایالات متحده آمریکاست. کمونیستها دشمن اسلامند و اسلام قدرتی بزرگ در سیاست جهانی است".
اما ابوالأعلی مودودی رهبر مشهور جماعت اسلامی پاکستان، مرشد و مقتدای بسیاری از جریانهای سیاسی موسوم به اسلامگرا در قرن بیستم و احتمالا تنها فقیه معاصرِ مورد اعتماد سید قطب، در همین فضای جنگ سرد بود که به اوج شهرت رسید و افکار و آرای او مرزهای شبهقارهی هند را در نوردید. مودودی در یکی از مسافرتهایش به اردن، و در جریان ضیافت شام ملک حسین پادشاه اردن، مورد اعتراض واقع میشود که چرا کشور مسلمانی مانند پاکستان ـ که اساسا فلسفهی جدایی و استقلالش از هند، پررنگکردن اسلام در سپهر اجتماعی و سیاسیاش بود ـ باید به متحد امنیتی و نظامی امریکا در پیمان بغداد بدل شود؟ پاسخ تهاجمیای که مودودی میدهد حاکی از درک رئالیستی وی از قدرت و مفاهیمی چون موازنه قوا (Balancing) و البته دلبستگی به ایدهی دولت ملی پاکستان است. مودودی در پاسخ میگوید:
کشورهای عربی با وجود اینکه از حیث جمعیت، ۲۰ برابر اسرائیل هستند اما به خاطر ترس، دست گدایی به سوی روسیه دراز کرده و وابستگی به بلوک سوسیالیستی را برای خود جایز میدانند. در چنین حالتی اگر پاکستان به خاطر نجات از سلطه دشمنی مانند هندوستان که چند برابر پاکستان است از آمریکا کمک مالی و تسلیحاتی دریافت کند چه مانع و کراهتی وجود دارد؟ چرا عدهای از دوستان پاکستان در این خصوص باید شاکی باشند؟! حال آنکه پاکستان از همه مسائل دنیای عرب حمایت میکند"[1].البته دولت پاکستان پس از فروپاشی پیمان بغداد، پا در همان مسیری گذاشت که مودودی از آن دفاع میکرد و پاکستان اکنون در کنار 17کشور دیگر ـ از جمله 6کشور خاورمیانهایِ بحرین، قطر، تونس، مصر، کویت، مراکش، اردن و اسراییل (اشغالگر) ـ جزء متحدان بزرگ غیرناتویی (Major non-NATO allies) ایالات متحده امریکاست که این کشورها روابط امنیتی و دفاعی تنگاتنگی با امریکا دارند و آخرین کشوری که از سوی پنتاگون به این لیست اضافه شد، دولت قطر در سال 2022 بود.
ــــــــــــــــ
ارجاعات:
[1]. سعید اسعد گیلانی، زندگینامه سيد ابوالاعلی مودودی، ص۱۶۷،۱۶۸، ترجمه نذیراحمد سلامی، تهران: نشر احسان، ۱۳۸۰.
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
Telegram
تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
درباره: اسلامشناسی، تاریخ، اندیشهی سیاسی
* صفحهی من در سایت آکادمیا:
http://independent.academia.edu/AdnanFallahi
* لینک نخستین مطلب کانال:
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi/2
* صفحهی من در سایت آکادمیا:
http://independent.academia.edu/AdnanFallahi
* لینک نخستین مطلب کانال:
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi/2
👍16👎2
🟰امت سیاسی: ابوالأعلی مودودی و چالش استانداردهای دوگانه
____
ارجاعات:
[۱]. سعید اسعد گیلانی، زندگینامه سيد ابوالاعلی مودودی، ص۳۳۴، ترجمه نذیراحمد سلامی، تهران: نشر احسان، ۱۳۸۰.
@AdnanFallahi
برادران عرب از مسلمانان جهان این انتظار را دارند که در مسائل فلسطین، الجزاير، برمه وغیره از آنان حمایت کنند. اما اگر بر مسلمانان غیر عرب باران ستم نازل شود آماده نیستند کوچکترین نکوهش لفظی را ابراز دارند. ما بر این باور هستیم که برادران عرب در خصوص رویدادها و حوادث هندوستان چنین میاندیشند که اگر آنان علیه اقدامات مستبدانه حکومت هند و کشتار عمومی مسلمانان سخن بگویند حکومت دوست - یعنی حکومت هند - از آنان میرنجد.مودودی (۱۸آگوست ۱۹۵۳، زندان مرکزی لاهور پاکستان)[۱].
آیا بر همین اساس مسلمانان پاکستانی خود را مجاز نمیدانند که درباره رویدادهای الجزائر و درخواست حمایت برادران عرب بگویند اگر ما به حمایت شما برخیزیم فرانسه از ما آزرده میشود یا اگر در قضیه فلسطین با شما همکاری کنیم دشمنی اسرائیل بلکه تمام یهودیهای دنیا را به جان خریده ایم؟
____
ارجاعات:
[۱]. سعید اسعد گیلانی، زندگینامه سيد ابوالاعلی مودودی، ص۳۳۴، ترجمه نذیراحمد سلامی، تهران: نشر احسان، ۱۳۸۰.
@AdnanFallahi
👍9
جان رالز بزرگترین فیلسوف سیاسی امریکا زمانی گفته بود که طرح جدایی کلیسا از دولت، یکی از واقعیات "خودبنیاد" و "غیرقابل مناقشه" برای جامعهی دموکراتیکِ عادلانه است. رالز این موضوع را به مثابه سنگبنای ایجاد "قانون مردمان" برای یک جامعهی مللِ عادلانه میانگاشت (Rawls, The law of peoples, p. 124). اما به نظر میآید نظریهی رالز تاب مقاومت در برابر نظریهی همکارِ واقعگرایش سامی هانتینگتون را نداشت.
اغراق نیست اگر که نظریهی "نبرد تمدنها"ی هانتینگتون را واجد رویکردی آخرالزمانی بدانیم: نبردی برای فتح نهایی تاریخ. این نظریه برغم تشکیل دهها و صدها سازمان همکاری اقتصادی و غیراقتصادی، همچنان در بزنگاههای "استثنایی" ـ که قانون و حقوق و عدالت و... همگی به حالت تعلیق درمیآیند و استثناگرایی محض خود را حاکم میکند ـ خودنمایی میکند. در کنه نظریهی هانتینگتون این نهفته بود که جنگهای صلیبی تمام نشده و ما هنوز پایان تاریخ را ندیدهایم. صدالبته در دل این آخرالزمانگراییِ نوظهور، ایده (idea) همواره فدای آرمان (cause) خواهد شد؛ چنانکه مثلا ایدهی آزادیِ در دسترس برای کاهش رنج میلیونها انسان تشکیل شده از پوست و گوشت و استخوان، فدای آرمان آزادیِ "واقعی" در آخرالزمان شده است: موازنهای که بیش از آنکه قدسی و الهی باشد، شیطانی و اهریمنی مینماید.
📎فایل پیوست: جِی. دی. وَنس، سناتور محافظهکار امریکایی ـ که به تازگی به عنوان معاون ترامپ نیز برگزیده شده است ـ در اینجا با پرده برداشتن از بنیادهای ایدیولوژیک سیاست، میگوید که در مقایسه با حمایت مشروط امریکا از اوکراین، اساسیترین دلیل حمایت بی قید و شرط ایالات متحده از اسراییل (عملا در هر آنچه که اسراییل مرتکب شود) این است که منجی اکثریت مسیحی ایالات متحده ـ یعنی عیسی مسیح ـ در اسراییل متولد شده، در آنجا به صلیب رفته است و دوباره در آخرالزمان از آنجا رجعت میکند (ایدهی مشهور به Second coming).
@AdnanFallahi
اغراق نیست اگر که نظریهی "نبرد تمدنها"ی هانتینگتون را واجد رویکردی آخرالزمانی بدانیم: نبردی برای فتح نهایی تاریخ. این نظریه برغم تشکیل دهها و صدها سازمان همکاری اقتصادی و غیراقتصادی، همچنان در بزنگاههای "استثنایی" ـ که قانون و حقوق و عدالت و... همگی به حالت تعلیق درمیآیند و استثناگرایی محض خود را حاکم میکند ـ خودنمایی میکند. در کنه نظریهی هانتینگتون این نهفته بود که جنگهای صلیبی تمام نشده و ما هنوز پایان تاریخ را ندیدهایم. صدالبته در دل این آخرالزمانگراییِ نوظهور، ایده (idea) همواره فدای آرمان (cause) خواهد شد؛ چنانکه مثلا ایدهی آزادیِ در دسترس برای کاهش رنج میلیونها انسان تشکیل شده از پوست و گوشت و استخوان، فدای آرمان آزادیِ "واقعی" در آخرالزمان شده است: موازنهای که بیش از آنکه قدسی و الهی باشد، شیطانی و اهریمنی مینماید.
📎فایل پیوست: جِی. دی. وَنس، سناتور محافظهکار امریکایی ـ که به تازگی به عنوان معاون ترامپ نیز برگزیده شده است ـ در اینجا با پرده برداشتن از بنیادهای ایدیولوژیک سیاست، میگوید که در مقایسه با حمایت مشروط امریکا از اوکراین، اساسیترین دلیل حمایت بی قید و شرط ایالات متحده از اسراییل (عملا در هر آنچه که اسراییل مرتکب شود) این است که منجی اکثریت مسیحی ایالات متحده ـ یعنی عیسی مسیح ـ در اسراییل متولد شده، در آنجا به صلیب رفته است و دوباره در آخرالزمان از آنجا رجعت میکند (ایدهی مشهور به Second coming).
@AdnanFallahi
Telegram
attach 📎
👍6
Forwarded from تـُراث📚کانال عدنان فلّاحی
سیاست خارجی و خط مشی امریکاییها از دوران جنگهای موسوم به جنگهای استقلال در قرن هجدهم تا انتهای جنگ سرد در پایان هزارهی دوم میلادی، تغییرات شگرفی را به خود دیده است. برخی از پژوهشگران حوزهی سیاست و روابط بینالملل، این تغییر و تحولات را از منظر بنیادهای دینی و الاهیاتیِ پسزمینهی تاریخ تکوین ایالات متحده مورد تجزیه و تحلیل قرار دادهاند.
در جدول پیوست، جان بی. جودیس (John B. Judis) نویسنده و پژوهشگر موقوفهی کارنگی برای صلح بینالمللی (Carnegie Endowment for International Peace)، بنیانهای الاهیاتیِ چهارچوب سیاست خارجی امریکا را ذیل هفت دورهی تاریخی (از دوران ماقبل استقلال امریکا تا دوران بوش پسر) به تصویر کشیده است. در هر دورهی تاریخی، جهان امریکایی، آمال خود و ابزارهای رسیدن به آنها و نیز دشمنان ضد این آمال را ترسیم کرده است که در این جدول به تفکیک آمدهاند.
منبع:
John B. Judis, The Chosen Nation: The Influence of Religion on U.S. Foreign Policy, Policy Brief, No. 37, March 2005
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
در جدول پیوست، جان بی. جودیس (John B. Judis) نویسنده و پژوهشگر موقوفهی کارنگی برای صلح بینالمللی (Carnegie Endowment for International Peace)، بنیانهای الاهیاتیِ چهارچوب سیاست خارجی امریکا را ذیل هفت دورهی تاریخی (از دوران ماقبل استقلال امریکا تا دوران بوش پسر) به تصویر کشیده است. در هر دورهی تاریخی، جهان امریکایی، آمال خود و ابزارهای رسیدن به آنها و نیز دشمنان ضد این آمال را ترسیم کرده است که در این جدول به تفکیک آمدهاند.
منبع:
John B. Judis, The Chosen Nation: The Influence of Religion on U.S. Foreign Policy, Policy Brief, No. 37, March 2005
✍️عدنان فلّاحی
https://news.1rj.ru/str/AdnanFallahi
نويسندگان محافظهکار مقاله زیر هشدار میدهند - البته با لحنی محتاطانه - که محافظهکاری "سنتی" آمریکایی در خطر استحاله به واسطهی یک نسخه از ناسیونالیسم قومی و نژادی اسرائیل است؛ آنها میگویند گروهی از محافظهکاران آمریکایی که خود را تابع بیچون و چرای ناسیونالیسم یهودی (صهیونیسم) میدانند متوجه نیستند که برخی از عناصر این صهیونیسم افراطی - منجمله قومگرایی دینی مندرج در آن - با سنت سیاسی آمریکا در تضاد است. همین شکاف در بین محافظهکاران آمریکایی- که همگی در حمایت بیقید و شرط از آرمان صهیونیسم سیاسی همدلند - از عمق نفوذ بالای لابیهای سیاستساز اسرائیل - من جمله بنیاد ادموند بورک متعلق به یورام هازونی (Yoram Hazony) از کاهانیستهای (Kahanist) معروف اسرائیل که در این مقاله بدان اشاره شده است - پرده برمیدارد؛ نفوذی که دو دهه پیش نظریهپردازان واقعگرای آمریکایی مانند جان میرشایمر و استیون والت، خطر به گروگانگرفته شدن منافع ملی امریکا از سوی این جریان را تئوریزه و تبیین کرده بودند.
خواندن این مقاله را به علاقمندان حوزه روابط بینالملل، مطالعات آمریکا و پژوهشگران تاریخ و اندیشه سیاسی توصیه میکنیم.
@AdnanFallahi
https://www.theamericanconservative.com/neoconservatism-by-another-name/
خواندن این مقاله را به علاقمندان حوزه روابط بینالملل، مطالعات آمریکا و پژوهشگران تاریخ و اندیشه سیاسی توصیه میکنیم.
@AdnanFallahi
https://www.theamericanconservative.com/neoconservatism-by-another-name/
The American Conservative
Neoconservatism by Another Name
Is there anything American about “National Conservatism”?
👍8
ده سال تحقیق درباره جنگ ۱۹۴۷-۱۹۴۹
* Le Monde diplomatique (نسخه فارسی)
* نویسنده: Dominique Vidal (پژوهشگر تاریخ)
* برگردان به فارسی: عدنان فلّاحی (پژوهشگر مطالعات خاورمیانه و اندیشه سیاسی) - ژوئیه۲۰۲۴
@AdnanFallahi
https://ir.mondediplo.com/2024/07/article4982.html
* Le Monde diplomatique (نسخه فارسی)
* نویسنده: Dominique Vidal (پژوهشگر تاریخ)
* برگردان به فارسی: عدنان فلّاحی (پژوهشگر مطالعات خاورمیانه و اندیشه سیاسی) - ژوئیه۲۰۲۴
به پاس دستاوردهای آنها و برغم محدودیتهایشان، ما باید شجاعت نومورخان اسرائیل را تحسین کنیم. این، فقط یک صفحه قدیمی از تاریخ نیست که آنها برای پرتوافکنی بر آن، کار کردهاند. چیزی که آنها در معرض دید عموم قرار دادهاند «گناه اصلی» دولت اسرائیل است. آیا پذیرفتنی است که بازماندگان نسلکشی هیتلر این حق را داشته باشند که در کشور خود زندگی کنند و بر مبنای همین حق، پسران و دختران فلسطین را از داشتن حق زندگی مشابه توأم با صلح در کشور خود محروم کنند ؟ ۵۰ سال پس از این واقعه، برای پایان دادن به این منطق ـ که این همه جنگ به بار آورده است ـ و یافتن راهی برای همزیستی دو ملت بسیار دیر است. در عین حال ما نباید بر سرچشمههای تاریخی این فاجعه، پرده بیفکنیم.
@AdnanFallahi
https://ir.mondediplo.com/2024/07/article4982.html
Le Monde diplomatique - لوموند ديپلوماتيك
ده سال تحقیق درباره جنگ ۱۹۴۷-۱۹۴۹: بازخوانی اخراج فلسطینیها*
نویسنده Dominique Vidal برگردان عدنان فلّاحی - Le Monde diplomatique - لوموند ديپلوماتيك - ژوئيه 2024
👍8
Forwarded from لوموند دیپلماتیک Le Monde diplomatique
این مقاله در دسامبر ۱۹۹۷ منتشر شده است
💢 ده سال تحقیق درباره جنگ ۱۹۴۷-۱۹۴۹: بازخوانی اخراج فلسطینیها
پنجاه سال پیش سازمان ملل تصمیم گرفت فلسطین را به دو کشور، یکی عربی و دیگری یهودی تقسیم کند. جنگِ متعاقبِ اعراب و اسرائیل، با گسترش سهمِ سرزمینیِ اسرائیل به یکسوم پایان یافت، در حالی که آنچه برای اعراب باقی مانده بود توسط مصر و اردن اشغال شد. چندین هزار فلسطینی خانههای خود را ترک کردند و به پناهندگانی تبدیل شدند که در مرکز درگیریها قرار گرفتند. اسرائيل هميشه اخراج آنها را چه به اجبار و چه به صورت یک برنامه سیاسی انکار كرده است. «نومورخانِ» اسرائیل این انکار را دوباره بررسی کرده و به تعدادی از اسطورهها پایان دادهاند.
متن کامل: https://is.gd/ax92yy
💢 ده سال تحقیق درباره جنگ ۱۹۴۷-۱۹۴۹: بازخوانی اخراج فلسطینیها
پنجاه سال پیش سازمان ملل تصمیم گرفت فلسطین را به دو کشور، یکی عربی و دیگری یهودی تقسیم کند. جنگِ متعاقبِ اعراب و اسرائیل، با گسترش سهمِ سرزمینیِ اسرائیل به یکسوم پایان یافت، در حالی که آنچه برای اعراب باقی مانده بود توسط مصر و اردن اشغال شد. چندین هزار فلسطینی خانههای خود را ترک کردند و به پناهندگانی تبدیل شدند که در مرکز درگیریها قرار گرفتند. اسرائيل هميشه اخراج آنها را چه به اجبار و چه به صورت یک برنامه سیاسی انکار كرده است. «نومورخانِ» اسرائیل این انکار را دوباره بررسی کرده و به تعدادی از اسطورهها پایان دادهاند.
متن کامل: https://is.gd/ax92yy
Le Monde diplomatique - لوموند ديپلوماتيك
ده سال تحقیق درباره جنگ ۱۹۴۷-۱۹۴۹: بازخوانی اخراج فلسطینیها*
نویسنده Dominique Vidal برگردان عدنان فلّاحی - Le Monde diplomatique - لوموند ديپلوماتيك - ژوئيه 2024
👍4
🥂مطالعات خاورمیانه: سیاست موازنه به روایت حَنا آرنت
ترجمان دمدستی سیاست موازنه (Balancing) همان اصل مشهور "تفرقه بینداز و حکومت کن" است. این سیاست از زمان جنگهای صلیبی که نخستین رویارویی چندجبههای بین مسلمانان و مسیحیان بود، اجرایی شده و تا عصر حاضر نیز ادامه دارد.
اما حَنا آرنت (1975)، فیلسوف سیاسی و مورخ برجستهی آلمانی ـ از یهودیان فراری از دست رژیم نازی ـ که یکی از نظریهپردازان برجستهی تبیین مفاهیمی چون توتالیتاریانیسم نیز هست، در نگاه انتقادی خود به "مسألهی یهود" و طبعا تشکیل دولت یهودی و معضلات و تراژدیهای پیامد آن، سیاست موازنهگری بریتانیا را یکی از اهم عوامل این نابسامانیها میداند که بدون توجه به نتایجش، صرفا تثبیت قدرت و نفوذ بریتانیا ـ و نه فی المثل برقراری صلح پایدار ـ را مورد توجه قرار میداد. آرنت در مقالهای که در سال 1948 ـ به درخواست رییس وقت دانشگاه عبری قدس (اورشلیم) ـ تألیف کرده است مینویسد:
ـــــــــ
[1]. برای مطالعهی مقالهی آرنت نک. به این مجموعه:
Prophets Outcast: A Century of Dissident Jewish Writing about Zionism and Israel, Edited by: Adam Shatz, pp. 70-98, Nation Books; First Edition, 2004.
@AdnanFallahi
ترجمان دمدستی سیاست موازنه (Balancing) همان اصل مشهور "تفرقه بینداز و حکومت کن" است. این سیاست از زمان جنگهای صلیبی که نخستین رویارویی چندجبههای بین مسلمانان و مسیحیان بود، اجرایی شده و تا عصر حاضر نیز ادامه دارد.
اما حَنا آرنت (1975)، فیلسوف سیاسی و مورخ برجستهی آلمانی ـ از یهودیان فراری از دست رژیم نازی ـ که یکی از نظریهپردازان برجستهی تبیین مفاهیمی چون توتالیتاریانیسم نیز هست، در نگاه انتقادی خود به "مسألهی یهود" و طبعا تشکیل دولت یهودی و معضلات و تراژدیهای پیامد آن، سیاست موازنهگری بریتانیا را یکی از اهم عوامل این نابسامانیها میداند که بدون توجه به نتایجش، صرفا تثبیت قدرت و نفوذ بریتانیا ـ و نه فی المثل برقراری صلح پایدار ـ را مورد توجه قرار میداد. آرنت در مقالهای که در سال 1948 ـ به درخواست رییس وقت دانشگاه عبری قدس (اورشلیم) ـ تألیف کرده است مینویسد:
... بریتانیاییها از این وضعیت [ایجاد توازن بین نیروهای درگیر در فلسطین] کاملاً راضی بودند، زیرا هم مانع از یک توافق کارآمد بین یهودیان و اعراب میشد که ممکن بود به شورش علیه حکومت بریتانیا منجر شود، و هم از درگیری آشکار بین آنها جلوگیری میکرد که ممکن بود آرامش مملکت را به خطر بیندازد. بلاشک: “اگر حکومت بریتانیا واقعاً با توان و حُسن نیت، خود را برای برقراری روابط حسنه بین یهودیان و اعراب به کار میگرفت، چنین چیزی میتوانست محقق شود” ([نقل قول از] حَییم وایزمن)"[1].
ـــــــــ
[1]. برای مطالعهی مقالهی آرنت نک. به این مجموعه:
Prophets Outcast: A Century of Dissident Jewish Writing about Zionism and Israel, Edited by: Adam Shatz, pp. 70-98, Nation Books; First Edition, 2004.
@AdnanFallahi
👍8